سم رسالم وتصوشی
لوح وآواج
2
زد 3 تن ۳ ۱ ار
سرا ری رن دسا راما تفا
؟ لس سر
۱
,۲
یی بو ۶ سم
۳1 عر .3 ب ار
مم را سس« تسه و و
۳1
عرالرسعا یی
نت ۱ 8
ا محر مرج اصار
بادداشت
کتابی که در ین بین الدفتین به سرمایه کتابفروشی منوچهری یعنی به
همت آقای منوجهر زریباف انتشار می یابد تحدید حاپ عکسی محموعه ای
است که فر یب به نود سال پیش (۱۳۰۹ قمری) در استانبول به نام (( معحموعه
منلاجامی قدس سره السامی» به طبع رسیده است. ناشر بجز چند کلمه که به
ترکی در ادای احترام نسبت به جامی در ابتدای آن آورده توضیح و تبیینی
ندارد که آن را پراساس کدام نسخهها طیع کرده و نام طبع کننده کی است.
اما آنچه مبرهن است این طبع در عهد خود اساسی داشته است و علی القاعده
باید بر مبتنی بوده باشد بر یکی از نسخههایی که در استانبول بوده است و
حوب می دانیم که در کتابخانههای استانبول نسخه های قدیمی و اصیل و
ممتار ار تالیفات جامی متعدد هست و همیشه آن نسخ بین اصحاب فضل و
دانش مشهور بوده است.
در اين اواخر که آقای منوجهر زری باف جاپ و انتشاریک سلسله از
کتب عرفانی را به اسلوب چاپ لوحی (افست) آناز کرد و در پی یافتن
چاپهای نسبتاً حوب و کم عیب بدین منظور بود این مجموعه را که لایق
تجدید طبع میدانستم به ایشان معرفی کردم. و اینک بههمت ایشان در
دسترس علافه مندان فرار می گیرد.
اگرچه هر یک از اين سه رساله» هم مستقلاً و هم ضمن بعضی
محموعه ها ی ۰ طیع شده است حون همه آن جاپها ا کنون نایاب و دور از دست
است و ضمتاً ار فایدت باهم بودنان هم نمی توان درگذشت, امید است
ارزش زحمت ناشر محترم محفوظ بماند.
رساله اول : لوایح
علی اصغر حکمت در تألیف تخود بنام «جامی» حدس زده است که
جامی این رساله را به جهانشاه قرهقو یتلو اهدا کرده بوده است. ولی جون آن
پادشاه که بر عراق و جبال و آذر بایجان حکومت میکرد میان مردم هرات
شهرت خوب نداشت جامی از آوردن نامش تن زده و یا آنکه نامش را عمدأً از
حطبه حذف کرده است. باين قر بنه تألیف آنرا حدود سال (۸۷۰) دانسته
است. (حامی- صفحه ۱۷۱)
«لوایح» مکرراً را در هند ايران به طبم رسیده و آن طبعهایی که
مفیدتر با مهم تر است عبارت است:
و جاپ عکسی یک نسخهٌ خوش خط قرن دهم هجری با ترجمة
انگلیسی تالم /۷ ۱ا ع _ با همکاری علامهٌ مرحوم میرزاً محمدخال
قرو بنی که در سال ۱۹۲۸ توسط آنحمن ساطنتی آسیائی در لندن انتشار
یافت , (۷۱ ۷۵۱ ,ووز7ع5 ۱۱۵۷۷ ,۴۵۳۵ مملا)هاوه۲۳۵ احاجو0)
همین حاپ بطور افست توسط :)۴۵۷۱۵۵ 0۵1 ۱5۱۵9۱6
با مقدمهٌ شهیدالله فر بدی در سال ۱۹۷۸ در اسلام آباد تحدید حاپ شده است
و مرکز تحقیقات فارسی ایران و پا کستان هم در انتشار آن اشتراک یافته.
و حاپ حسین کوهی کرمانی . تهران. ۱۳۱۲ ش. ۷۲ ص. این
حاپ از روی نسخه خوشی که بخط داوری بوده (کتابخانه محلس شورا
شماره 1۸) انجام شده است.
و چاپ محمدحسین تسبیحی. تهران. انتشارات فروغی . 4۲ ۱۳.
۵ ص. این حاپ از روی عکس نسخه جاپ شده توسط و ینفیلذ
انجام شده است.,
1
»- طبق ضیط خانبا با مشار در جلد اول فهرست کتابهای جاپی
فارسی » در سالهای ۱۸۸۰ (لکهنو) ۱۹۳٩ (ابضاً تکهنو) ۱۳۱۶ ق (شیراز)
نیز لوایح طبع شده است .
» یکی از حاپها آنست که در سال ۱۳۰۹ قمری در استانبول انتشار
بافته است و انک تحدید طبع آن در دست شماست.
و ار حمله احمد منروی در فهرست نسخه های حطی فارسی حلد دوم (تهران
۹ )مشخصات یکصدنسخه رادرضبط آورده است.((ص. ۵-۱۳۵۰ ۱۳۵)
ظاهرا نسخة حطی قدیمی آن دو نسخه ای است که اتفاقاً هردو مورخ
۷ هجری است. یکی حزو محموعهای در کتابخانه ایاصوفیا و دیگری جزو
فارسی تالیف احمد منزوی (حلد دوم) ذ کر انها مندرح است.
ضمناً ناگفته نماند که بنام لوایح رساله مهم دیگری در مباحت
عرفانی هست که نخستین بار به همت رحیم فرمنش (تهران, ۱۳۳۷) طبع شد
و طبع دومش اخیراً توسط کتابفروشی منوجهری انتشار یافت و براساس
تحقیقات بعدی معین شد که لوایح اخیر مورد سخن تألیف عبدالملک ور کانی
متوفی در ۵۷۳ ق. است (رسائل عشقی» نوشته محمدتقی دانش پروه-
سخنرانیهای دومین کنگره تحقیقات ایرانی در دانشگا مشهدء حلد دو). ی
۱- مشهد, ۱۳۵۲ فهرست نسخههای خطی فارسی تالیف احمد منزوی؛
جلد دوم. تهران- ۰۱۳٩ ص ۱۳۵۵).
رسالة دوّم شرح رباعیات
رساله دوم این محموعه متنی است در شرح «ر باعی حند در ائبات
وحدت وجود و بیان تتزلا تش به مراتب شهود» که حامی خود سروده «اما
ون ترجمان ز بان را بواسطةٌ رعایت قافیه میدان عبارت تنگ بود. .. لاجرم در
ذیل آن رباعیات از برای تفصیل مجملات و توضیح مشکلات کلمهای چند
متثور از سخنان کبرای دین و عرفای اه یقین» برافزود. در این رساله هل و
جهار ر باعی آمده است و در اول رحب سال ۸۷۲ هحری بیابان رسیده,
نسخههای خحطی این شرح در محموعه ها و آثار حامی متعددا دیده
میشود و سی نسخه را احمد منزوی در حلد دوم فهرس.ت. نسخه های حعلی
فارسی (تهران )۱۳4٩ معرفی کرده است. ولی جز همین چاپ استانبول در
۷۹ حاپ دیگری ار ان سراع نکرده ام لذا تحدید طبع آن ار طرف
کتابفروشی منوچهری کاملاً سپاس آور است. ظاهراً قدیمیتر ین نسخه
حطی آن, نسخه مورخ ۸۸۰ موحود در ایاصوفیاست.
رساله سوم: لوامع
ابن فارض (قصيده میمیه) به مطلع
شر بنا علی ذکرالحی ۰ مدامة
سکرنابها من قبل آن یبد یخلق الکرم
این فارض متوفی ۱۳۲ و با ۱۳۵ قصیده تائیه اش هم شهرت بسیار
دارد و شروحی که از موصوع این رحت حارج است.
جند شرح بر آن نوشته اند و مرحوم حکمت آل آقا در مقدمة خود بر
«لوامع)» بعضی از آنها را برشمرده است. از شرحهای فارسی دو شرح میرسید
علی همدانی و عبدالرحمن جامی بسیار شهرت یافته. جامی شرح را در ۸۷۵
تألیف کرد و آنرا به لوامع موسوم ساخت, بملاحظه آنکه بیان هر موضوعی را
ذیل «عنوان» لامعه آورده است.
در فهرست نسخههای خطی فارسی تألیف احمد منزوی جلد دوم
(تهران٩) ۱۳) نام آن «لوامع انوارالکشف والشهود علی قلوب ار باب الذوق
والجود» ضبط (ص ۱۳4۸) و نسخ خطی متعدد ان در همانجا معرفی شده
است.
قدیمیترین نسخهٌ خطی آن ظاهراً نسخة مورخ ۸۷۷ موجود در
کتابخانة ایاصوفیا است.
نخستین چاپ لوامع علی الظاهر همین است که در سال ۹ قفمری
در استانبول انتشار یافته است و ایتک تحدید طبع آن را پیش رو دار ید. یس
از ان حکمت آل آفا طبعی از آنرا در سال ۱۳4۱ در تهران منتشر کرد و در
مقدمه ده نسخ از لوامع را که در کتایخانه های تهران دیده بود معرفی کرده
است. (اين چاپ لوامع از انتشارات بنیاد مهر بوده است).
البته نباید لوامع را با اشعة اللمعات او بمناسبت وجود شباهت آسمی
میات دو کتاب مختلف» یکی دانست. دومی کتابی است در شرح لمعات
فخرالدین عرافی که از میان شروح مختلفشء شرح نوشتهٌ جامی اشْمة اللمعات
نام دارد. برای شناختن شروح لمعات به «رسائل عشقی » نوشته محمدتقی
دانش پزوه مندرج در حلد دوم سخنرانیهای دومین کنگره تحقیغات ایرانی
(مشهد ۱۳۵۲) مراحعه شود صفحات ۵۳ ببعد
تهران بیست و یکم اردیبهشت ۰۱۳۰۰ ایرج افشار
اتشارات فر هنگابران ذمن
انمسارص معا یعروای
درا ۰
از
با رن بای
سم اه ارجمن الرحیم دب" وفقنا التکمیل والتتمب
لا احمیتناء عللث» کف وکلتناء مود البك. جل عننانی
حناب قدسك انت 6 اشت علی مك » خدا وندا سیاس نو
عرزبان ی ارم وستاش تو رنو نمی شمارم؛ هرچه در گحایف
کاستات از جنس آئنه و حامدست . همه مجناب عظمت وکرریاء
و عاندست . از دست و زیان ماحه آن دک ساس وستاش 1۳
شاید. تو جنایکه خود کفتهٌوکوهی ثنای نو انستکه خود سفته
دبای )
اجا که کال سعریای وود عل عی از محر عطای وود
مارا چه حد جد وئنای توود هم حد وئنای تو سزای توود
جایکه زبان اور نا اتسح. عم فصاحت انداخته و خودرا
در ادایتنای نو عاحز شناخنه هيشکسته زیایرا جه امکان زان
کمای وهی اشفته رایرا چه بارای سخن آرایی» بلکه اما
اطپار اععرای محر وفصور عین قصورست و با آن سر و ز
دن و دی درخ معنی مشارکت جستن ازحسن ادب دور .
ست ع سب
( ربای 4
م نکسم اندر چه شمارم چه کم تا مسری سانش باشد هوسم
در قافله؟ که اوست دام سم ان بس که رسد زدور بانك جر سم
الوم صل علی مد ناصب لواء اد وصاحب القام انحمود
وعن اله واجاه الفازن سذل مهو د یل القصود وسل
تسلما کشرا ( مناحات )
۱ آلپی الهی خلصنا عن الا شتفال باللاعی وار نا حقااق الا شاء
کاهی. غداوه غفات از بصر بصیرت مابکشای وهیچبزر | چنانک
هسن عاعای. سرا رما در صورت هی حلوه مده. از ستتی
ر جال هستی رده منه. ان صور خالی را این تجلیات ال
خودکن ه عات ححات و دوری: وانفوش وهیرا سیر ما ند
دای و سای" ما کر دان ه الب حهالت و جوری . حرومي
و مهحوری ما همه از ماست» مارا بأما ءکذار مارا از مار همای
کرامتکن وباخود اشنانی ارزالی دار.
( رباعی )
ارب دل پاك و ان آکاهم ده اه شب وکرهه" حرکاهم ده
دراه خود اول زخودم بضردکن . آنکه انخود زخود تخود راهم ده
و رباعی )
پارب همه خلق را عن بدخوکن وزجله جهابان مایکسوکن
روی دل من صرفکن ازهرجهق درعشقخودم بكجهت وك ردکن
سرت 6 سب
( ربای )
یارب رهانم زحرمان چه شود راهی دهیم بکوی عرفان چهشود
بس کرکه ا زکرم مسلان کردی یت کبر دکرکنن مسلان چه شود
( دبای
بارب زدوکون ی نازم کردان وزافسر فقر سرفرازم کردان
درراه طلب محرم رازم کردان زان رهکهنه سوینست بازم کردان
( عهید )
این رساله ایست مسمی «باواج» درسان بعارق و ای
و و حدان لام کشته (سارات لز قه و اشار ات راقه . متو قمکه
وحجو د متصدی ان سان را در مان دید و دب اعساص
و سماط اعستراضص ششانند . چه اورا در نکفت و و کو ی نصبی
جز منصب آرحمانی نیست و ره عبر ازشيوةٌ سخنرا یی.
(ربای 6
من هم دک زهع همم بسیاری ازج و ازهچ شاد کاری
هر سرکه زاسرار حقیقت کوم زام سود ره مج کنتاری
(راعی )
در عال نقر ی نعایی ارلی درقصهً عشق وزبای ادلی
زانک سکهنه امل ذوق اسرار وجود کنتن بطریق ترجای اول
ست. ٩ ست
( ربای )
سفتم کیری چند جو روشن خردان در ره حدت عاللی سندان
باشد زمن هچ مدان مقدان ان تحفه رسانند بشاه هدان
(لامحه) ما حمل ال ار حل منقللین فیجوفه. حضرت و که
۳ تعمت هسی داده است در درون بو رز لك دل نهاده اس
با در مت او سك روی بائی و کدل وازفی او معرض ورو
مقل نه انک یلك درا نصد بار ء کیی و هي بار ه رادر ی مقصدی
آو ار ه
( ربای )
دل در یی ان و آن هشکوست ترا تکدل داری بس است بکد وست را
(لاحه) تفرقه. عبارت از انستکه دارا و اسطهٌ اعلق بامور
متعدد را کندهسازیه حست. نک از همه عشاهدهو احد داز ی.
ی کان بردندک هرن در عم اسااست؛ در ش قه اد ما ید یل
فرقٌ یقین دانستند که جم اساب ازاسیاب تفرقه است: دست
از همه آفشاندد.
( رباعی )
ای دردل "وهزار مشکل ز شه مشکل شود اسوده ترادل زقمه
چون تفرقة دل است حاصل زهمه دارایکی سپار و بکسل زهه
نت ٩ ست
( ربا )
مادامکه در تفرقه ووسوانی در مذهب اهل جم شر الشاسی
لا واه لاناس نه نسناسی تسناسی* خود زجهل عی نشناسی
( رباعی )
ای سالك رفن زهرباب مکوی جزراه وصول رب اریاب مپوی
چون علت تفرقه است اسبابجهان جمیت دل زجم اسباب وی
( .بای ))
ای دل طب کال درمدرسه حناه یل اصو ل چکمت و ند سه ناه
هرفکرکه جزذ کرخدا وسوسهاست شرمی زخدا بدار ان وسوسه چند
(لامحه) حقسحانه وتعالی همهجا حاضراست ودرهیه حال
با هی و ناطن هه ناظر . زهی خسارت که نو دیده از لقای او ر داشته
سوی د کر نکری و طرق رضای او یکذاشته زاء دیکر سبری
زرباعی )
آمد عر آن دلر خونن حکران کفت ای زتو رخاطر من بارکران
شرمت بادا که من بسویت نکران باشم تونهی چشم بسوی دکران
(رباعی )
مایم براه عشق بیان هه مر وصل تونجد وجهد جویانشمه مر
مك چشم زدن خیال تو یش نظر پترکه جال خوب رویان همه مر
(لامحه) ماسوای حق عن وعلا درءمرض زوالست وفنا .
حقیقنش معلو میست معدوم و صور نش مو جودی موهوم. دیروز
ها
بو د داشت وهعود و او ز ۶و دست ی و ده و سداستکه فر دا
از و ی جهحو اهد کشود. ز مام اشاد دست آمال وامای جهدهی
و پشت اعماد رین محر فات فای جه مپی . دل از همه رکن
ودر حدای سد واز همه نکسل واحدای و بت او س تکه هیدشه
بوده و همنته باشد و خهره هاش را خار هیچ حاد به خر اشد
(ربای )
هرصورت دلکشکه تراروی عود خواهدفلکش زود زچثم و رود
رودل یکی دهکه دراطوار وجود_ ودست همیشه باتو ویخواهد ود
( رباعی )6
رفت آنکه مل" تان ردی آرم حرف مان لوح دل شکارم
آهنك جال ماودای دارم حسیی که نه جاودان ازان بزارم
( راعی )
چزیکه نه روی درا باتی ازو آخر هصدف تي فنا بائی ازو
از هر حه عردی حدا خواهی شد آن که زندی حجدا بائی ازو
( رای )6
ایخواجه | کرمال ا کر فرزندست بداست که مدت هایش چندست
خوش آنکهدلش بد لریدر ندست کش ادل وجان اهل دل سوندست
(لاخحه) حل عل الا طلاق حضرت و املال و الا فصَال است .
هیجمال وکالکه در جر انب ظاهرست پرتو حمالوکال اوست
که انیا ناه واربات صاتب ندان سمت ال وصفت کال
بافته, کر | دانای دای ار دابای" او ست و هی کا سای سی
ره بینانی؟ او وباعله همه صفات آوس تکه ازاوج کلیت واطلاق
تزل فرموده ودر حضیض جزوژت و تقید تجلی نموده تاو از
حزو بکل راء ری واز تقمد اطلاق روی اوری نانک جزورا
ازکل عتاز دانی و عقید از مطلق بازمانی
دبای )
رفتم تاشای کل ان شمم طراز چون دید میان کلشنم کفث بناز
من اصلم وکلهای چمن فرع منت از اصل چرا فرع ي مانی باز
دبای )
ازاطلف ند وصیاحت خدجه کی وز ملسلهٌ زاف مد چه کی
ازمر طرنی جال مطلق ابا ای بیخبر از حسن مقید چه کننی
(لاحه) ادعی ا کرچه پسیب حسمانیت درغاات کثاقت است
امانحسب رو حانست درمات لطافت است. مر جه روی ارد حکم
آنکیرد و پر چه توجه کند رنك آن بذرد. ولهذا حکما کفتهاند
جون هی اطقه صور .طایق حقادق متحلی شود باحکام
صادق آن متحقَق ار دد صارت کانها الوحود کله واضا وم
خلادق و اسطه شدت اتصال دن صورت حسانی وکال اشتغال
ند ن کر هبو لای حنان ده اندکه حو درا آزان بازگی داد
وامتازعی وانند وقالشوی الولوی قدسالله سر من افاده
( شوی )
ای رادر توهمین اندیشهٌ مایق تواستفوان وريشهة
کرکست ادیش توکلشن ورود خاری تور هیه کلننی
نت ها نت
پس میبابدکه یکوشی. و خودر| از نظر خود بیوشی. ورذانی
اقالکی وحقرقتی اشتفال نمای. که در جات مو جودات همهجالی
حال اونند وعاتبکاسات مان» کال او. ورن نسبتچندان
مداومت که باجانتو در آمیزد وهستی» تو ازنظرتو برخبزد
وا کرخود رو ی اور ی روی باو و رده باشی و جون از حو د نعسر
کنی ازو تمیرکرده باثی مقید مطلق شود وانا لتق هوالق
کر دد
رباع )
کر دردل توکل کذرد کل باثی ور بل ی قرار بل ائی
نوییزوی و حقکلاستآکرروزیچند انديش4ه کل پشه کی کل بائی
( ربای )
زامزش جان ول تویی مقصودم و زسدن وزیستن تون مقصودم
در زی که من رقم زمیان کر من کوم زمن ویی متصودم
ربای )
ی باشد که لباس هسق شده شق بان کشته جال وجه مطلقی
دل درسطوات ور او مسیاك ان درغلیان شوق او مستفرق
(لامحه) ورزش ان تسبت شرظهعی باندکرد بر وجهیکه
در هیچ و قتی ازاو قات و هیچ حالتی از حالات از ان نسبت خالینباشی
وه در امدن ورفن وجه درحوردن و حفل وحه درشندن
وکفتن ۰ و با نله در چمیع حرکات وسکنات حاضر وقتعی اد
بود. تاطالت نکذر د ملک و اقف تفس می بادیود تابفقلت راید .
ربای )
رخ کرچه عی عايم سال بسال حاشا که ود مهن ترا وهم زوال
دارم همه ما باهمه کس درهمه حال دردل زتو آرزو ودردنده خیال
(لامحه) همبحنانکه اءتداد نسبت مذکوره محسب شمول حمیم
اوقات وازمان واجپ است سین ازدیاد کفیت آن بسبب
عری از ملا ده اکوان و تبری از الا حظ-4 صو ر ا.کان اه
مطالاست و ان. حرز جهدی بیغ وحدی عام در یی خو اطر
واوهام میسیر نکردد هیچند خواطر متیر وساوس نی تر
آن لسبت قویتر کوشش می بابدکر د تا سواطر تفرقه از
ساحت سینه مه رون زید و بور ظهور هسی" حق سمتجابه
رباطن برئو افکند ترا ازئو بستاند و ازمنا مت اغیار ر هاند
ه شمور محودت ماندوه شعور دم عمور مود لل مق
الا ابله الو احد الاحد
( رای )
پارب مددی کردوی» خود رهم ازید یبرم وزیدی؟ خود ر هم
درهسق» خود مرا زخود بخودکن تا از خودی وبفودی خود رهم
( رباعی )
ارا که فنا شبوه وفقر آین است ی کشفوشین نهمعر فت لیدناست
رفت اوزمیان همين خداماند خدا الفقر اذا م هو النه ان است
رلاحه) فنا عارت از آنستکه بو اسطه استالایظهو ر هسی؛
رت تسه
حق رباطن عاسوای اوشمورعاند و فاء فا انک بان لیشموری
هم شعور عاند و و شتده ماشدکه فاء فا در فا مندرج اس
زراکه صاحب قنارا اکر طنای خود شمور باشد صاحب فا
نباشد. مجهت انک صفت فا وموصوف آن از قسل ماسوایحقاند
سححانه یی شمور بان ناف" قا باشد
( ربای 6
زنسانکه ای خویشتن مضواهی از خرمن هستیت جوی ک کاهی
کر مو زخویشتن آکاهی کر دم زی ازراه فنا کراهی
(لامحه) خو اجه عبداله انصاری کو بد نو حد . نه آنستکه
اورا سکانه باشی توحد انستکه اورا کانه بای نو حبدء نکانه
کردانیدن دلاست بن تخلیص وتجرید او از ملق ماسوای
حقسحدانه هم ازروی طلب وارادت هم ازجهت عل ومعرفت
نی طلب وارادت او ازهمه مطلوبات و مصادات «نقطم کر دد
و هه معلو مات و معو لات از نظر بصیرت او مس تم شود از همه
روی توحه بکرداند و بفر حق سبحانه آکام بی و شهو رش عاد
( ربای )
توحبد بمرف صوی ای صاحب سیر لیس دل از توجه اوست بفر
رمزی زنهایات مقامات طیور کفتم بتو کرفهم کی منطق طير
(لاحه) مادامکه آدمی ندام هوا و هوس کر فتارست دوام
ان نست ازوی دشوارست اما حون ار حدبات لطف در وی
ظهو رکند و مشفله" عحسو سات ومعقو لاترا از باطن وی دور
۳ ۷۳ سته
التذاذ بان غله کند بر لذات حسالیور احات, و حانی . کلفت محاهدء
از مانه ر خیزد و لذت متاهده در حانش آو زد. خاطر از مامت
اغار ببردازد وزبان حالش بدن ترانه ترنم آغازد
دبای )
کای بلبل جان مست زیاد توصا وی باه تم پت زیاد تو صا
لذات جهارا هه درپا فکند ذوق که دهد دست زیاد تو صا
رلاحه) چون طالب صادق مقد.4 نت حلده راکه التذاد
استباد کرد حقسحانه درخود باز بان می بایدکه تحامی* همتر |
رتربت وقوت آن کارد واز هرچه منافی" انست خودرا باز
دارد وچنان داندکه ا کر فی الثل مر حاودالیرا صرف آن
نسبت کند هیج نکرده باشد وحق آن کابدنی مجای نیاورده
( راعی )
رعود دم واخت بكزمنمه عشقی زان زمزمه ام زبای ناسر همه عشقی
حقا » بنهد ها نیام برون ازعهده" ح قکذاری* کدمه عشق
(لاحه) حقیقت حق سبحانه جزهستی یست وهستی اورا
احطاط وسییای. مقدس است ازسمت بدل ولفر. ومراست
از وصمت مسدد وک از همه نشاها ینشان »در عل کنبجدو ه
درعبان. همه چندها وجونها ازو سداواوی چند وجون. هه
چیزها باو مدرل* و او از احاطه ادر ال بیرون. چشم سم در هشاهده
حال اوخبرء ودیدهٌ سر یملاحظهٌ کال اونبره.
سم ۶ سس
( ز بای )
| من لمواه کنت بالروح سصت . هم فوق وهم تحت نهفوقونهتنحت
ذات همه جز وجود وقام وجود ذاتتو وجود ساذج وهسی؛ محت
رربای )
بس بیرناك است يار دلواه ای دل قانم نشوی برئك ناکاه ای دل
اصل همه رنکها ازان نی رنتکست من احسن صبنةّ من اه ای دل
رلامحه) لفظ و حو درا کاء عمنیتحقق و حصولکهمعانی مصدر به
ومفهو مات اعتباربه اند اطسلاق مکنند ویدان اعتسار ازقیل
مجقو لات ناسه استکه در زار وی ای ست در خار ج لک
ماهات را عارص می شود در تمقل. چنانکه محققان حکما
و متکلمن تحقق آن کر دهاد وکا. لفط و حود مسکونند و حقفقتی
مخوا هندکه هستی) وی ذات خودست وهستی بای موجودات
بوی و یا طققسه غر ازوی موحسودی ست در خارج وبالی
موجودات عارض وی اند وقام بوی چنانکه ذوق کل کراء
عار قين وعظماء اهل شین بان تواهی میدهند واطلاق ان اسم
ر حضرت حق سحانه وتءایی ی" بای ه ععنی* اول است
ژ رباعی )
هسي یاس مقل اضاب قیود جز عارض اعیان وحقایی نود
لکن غکاشقات اریاب شهود اعبانهمهعارضاند وممروضوجود
(لامحه) صفات غبرذانند منحستمافهمه العقول و عنذانند
٩ سب
منحث التحقق واصول. مثلاعام. ذانست باعتبار صفت ع و قادر
اعتار قدرت وید اعتبار ارادت . وشك نستکه انهاچتانک
تسب مفهوم بانکدیکر متفارند ذات انز مفارند اماحسب
حقق وهستی عین داد بان دعنی که ما وحودات متعدد ست
دک وحودست واحد واسا وصفات سب واعتارات او .
( رباعی )
ای درهمه شانذات توپالك ازمهشین .نی درحق توکف توا کفتنهان
ازروی نعقل جه غر ند صفات باذات و وزردی محتن هه عین
(لامحه) ذاتمنحبتهی از همهاسیا وصفاتمعر است واز میم
نب واضافات مرا . اتصاف اوبان امور باعتار توحه اوست
بما ظهو ر در مج * اولکه خود محود رحود مجل عو د, لسدت
عم وئور ووجود وشمود ستحقق کشت ونسبت عل مقتضی"
عالت و معلو مت شد ونور مستلزم ظاهیت ومظهرت ووحود
وشمود مسشع واجدت وموجودت وشضاهدت ومشمودت
و همحدین طهو رکه لازم نورست مسوق است مطون و بطونرا
شدم ذانی و اولبت است نسبت باظهور بلس سم اول و احر
و ظاه وباطن متعان شد و همحنین درمحجلی" ای وتات الیماشاءالله
سب واضافقات متضاعف می شود و هی ند ضاعف سب
واسای او دشتر ظهور اویلکه خفای او سشتر ۰ فسحان ءن
اححب عظاه نوره وظهر باسال ستوره . خفای اوباعتمار
صرافت واطلاق ذات است وظهور باعتبار مظاهی ولعینات :
ربای )
با کر خ خویش کنتمای غحبهدمان هر لظهمبوش جهره جون عشوهدهان
زد خندهکه بمکس خوبانجهان دربرده عیال باشم و بی برده نبان
رباعی )6
رخسار تو نی قاب دیدن وان دیدار تو ی اب دیدن نتوان
مادامکه درکال اشراق ود سرچثیهة افتاب ددن توان
رای )6
خور شید جورفلك زند رایت ور دررتو اوغیره شود دید زددر
واندمکه کند ز رده ار ظهور فالناظر ختلیه من عبر قصور
رلاحه) آمين اول. و حدست صرف وقابلی است محض.
مشتمل رهیع قاطات. جه قالت مر د از هیم صفیات
واعتبارات وچه قابلت انصاف مه وباعتبار جرد از میم
اعتارات اغایکه از قابلت ان تجرد نز ميتبه احدیت است
وصوراست بطون واولت وازات وباعتار اصاق اومجمیع
صفات واعتسارات تب واحدت است وصوراست ظطهور
و اخرت وادت واعتارات مس برد واحدت سفی ازان فل
اندکه اتصاف ذات پانها باعتبار رنه جمم است خواء مشروط
باشند محقق ووجود بض حقایقکونیه چون خالقیت ورازقت
وغبر ها وحواه باشند چون حوءة وعل وارادت وغرها واسا
اسما وصفات الپت وروت اند وصورت معلو مت ذات متلة
هذه الاسماء والصفات حقابق الهه است وتلس ظاهی وحود
با ها مو حت اعمد وحودی ست وءضی از ان قل اند که اصای
ذات با م۱ با عتسار اتب کونیه است چول فصول وخواص
و تدناتکه رات اعبان خار حبه اید از بکد نکر . و صور معلو مت
ات تلسة پذه الاعتارات حقایق کوئیه است وتلسی ظاهی
وود باحکام و اباز انا موحجتب م-دد وجودست و سمی
ازین حقایق کونیه راعند سریان الوجود فها باحدية جمعشونه
وظهور اارها واحکامهاه استعد د ظهور میم اسیاء الهی
هست سوی الوحوب الذای علاختلای ماب الظهور شدهة
و ضعفا و غالة ومفلوسة چون گل افراد انسالی ازانسا واولا
و سضیرا استمداد ظهور ی است دهن سضی عل الاختلاف
الذ ؟ ر چون سای موحودات وحضرت ذات باحدبة مم
شونها ال لهة و الكونية ازلاً و ادا در حمیم این حقای که تفاصیل
حصنبه واحجدت آدتاری است ومتحلی چه در عام ارواح و چه
درعال ال و چه درعام حس و شمادت چه دز دای و چسه
در اخرت و مصود از ن هه محقی و ظهور کال سپس تکه
کال جلا و استجلاست ۰ کال حلا بمنی ظهور او محسب این
اعتبارات . وکال استححلا بعنی شهود او میخودرا نحسب همین
اعتبار ات . وان ظهور و شمودست عای عینی چون ظهور
وشوود محمل درمفصل لاف کال ذایکه ظهور ذانست منفس
خودرا درنفس خود ازیرای تفس خود لیاعتبار یر و تبرت
و ان ظهورست علمی" غیی چون ظهور مفصل در مل .
۳۲
مسب ار ٩ ث
و ۶دای مطلق لازم کال دای است ومعی غنای مطلق . انست
ک شون واحو ال و اعتارات ذات باحکامها ولوازمها علوحه
کلی ۳ در حمله* انب حقایقالهی وکونی مینمانند صذات
ر۱ نطو نها و اندراج ادکل ق وحدما مشاهد وتات باشت
میم صورها و احکامها کا ظیرت وتظهر وشت ونشاهد فی
الراب وازن حشت از و جود میم مو حودات »ستغیی است
ک قال سحانه آن ال لغنی عن العالین
( رباعی )
دامان غنای عشق پا امد وپاله ز الودی» از ب مشق نا
چون جلومهکر و نظارک جله خودست کرما وتو درمیان نباشم چه با
ربای )
هرشان وسفتکه مسق 4 حی دارد درخود شس4 معلوم و محقق دارد
( رای )
واجبزوجود نك وید متمي است واجد ژصرابت عد د مستفیی است
درخود هه را حو حاودان ی بند ازدیدشان رون زخود مستفییاست
(لاحه) جون نشخصات و نات افراد انواع مندر جه
تحت ایو انرا رفم کنی. افراد هي نوعی دروی جع شوند.
وچون عبزات آن انواعراکه فصول و خواص اند رفم کنی همه
در حقیقت حبوان مم شوند وچون عبزات حیوان و آنجه بااو
سس ۷۱۹ ماس
درحت حسم نامی منبدر ج است رفع کی . همه در جسم بای
جم خود وجون رات جسم بامیر | و اجه بااو مندرج است
یت ا سم رفع کنی. ره در حصفت جسم جمم شود و حون
غزات جسی زا و اجه بااو مندر جاست 0۳3 اتلذو هن اعییالعقو ل
والفوس رفع کنی همه در حققت جوهی همم شوند. وچون
مانه الامتاز حوهی و عیضرا رفعکنی . همه درتحت مکن حمم
شسوند وچون ماه الاماز مکن وواحپرا رفم کنی. هدو
درمو جود مطاق جع شوندکه عن حققت و حوداست وشات
حود موحود است ه وحودی زاد ردات خود. ووحوت
صفت ظاهی اوست و امکان صفت بطن او اعنی الاعان الاسَة
ااصلة مجله علی نفسه متلسا بشوه وان عزات خواء فصول
و خواص و حواء اعنات و اشخصات همه شون آلپی اندکه مندرج
و مندجج بودند درو حدت ذات او" لا درمنبه ع دصورت اعان
تاه رز آمدند . وناسا درمبه عین تواسطه تلیسن احکام و آثاز
یشان بظاهی و جودکه مجلی و النهاست مباطن و جودرا صورت
اعبان خار حبه کر فتند. پس سنت در خار ج ۱ حقدقی و احدک
بو اسطه تلس بتون و صفات مک و متعدد عی عاید تسبت
با بانکه درشیق میات میوش اند ویاحکام و اثار ان مقد
( رباع
موعه کون راقا نون سبق کردم تصفع درقا بعد ورق
حقا ی ندیدم ونخواندم درد جز ذات حق وشون ذانة حق
تست
(ردبعی )
تا چند حدیث جسیوابماد وجهات تاک سضن معدن وحیوان ونبات
بثك ذات فقط ود محتق ه ذوات ان کرت وهمی زشوژنست وصفات
لامحه ) میاد باندراج کت شون در وحدت ذات نه
اندر اج جر و ست درکل با ابدر اج مظر وق در ظرف بلکه حاد
اندراج اوصاف و لوازماست درموصوف وءازوم چون اندر اج
نصفت و ثلثبت و راست وخسیت ای مالامابقله درذات واحد
عددی زیراکه ان نب دروی ندرج اند واصلا ظهور ندارند
ماداکه بتکرار ظهور درانب جزژ ائنسین و تلشة و ار بعه
وخسه واقم نشود وازعا معلوم میشودکه احاطهٌ حق سحانه
و تعالی مجمیع موحودات هحون احاطه ملزوم است لوازم نه
همیحون احاطهٌ کل مجز ء با ظرف عظروف تعالی ال ما لانلیق
( ربای )
ان قاعده باد دارکا مجا که خداست نی جزو ونهکل ه ظرف لیمظروفست
زلام-) طهور و خفای شوّن واعتسارات . سب تلبس
بظاهی وحود وعدم آن موحب تفر حشقت وحود و صضات
حقیقیةٌ او پیست . بلکه مبقنی برتبدل نسب واضافانست و آن
قتضی" لف مر در ذات ی . احکر مرو از عی زید ر حمزد
و ریسارش نشیند اسبتزید بااو تلف شود وداش باصفات
حقیقهٌ خود همبجنان رقرار و همجنین حقبقت وجود بواسطه
تلبس بامور شرطه زیادتی کال نکیرد و مجهت ظهور درمظاهی
خیسه نقصان نپذیرد ور آفتاب هرچند برپال و پلید تابد هیچ
تفر ساطت تورت اوراء اد ه ازمتك بوی کیرد ونهازکل
رنك وئه از خار عار ونه از خارا نك
( رباعی )
چون خور زفروغ خود جهان آراید بر ال ویلید اکر بتاید شاد
ی وروی از هچ پلید آلاید یی باک؛ او زهج با افزابد
(لامحه) مطلق فیءقد ساشد و مفد یمطلق صورت ه سدد
اما مقبد محتاج است عطلق ومطلق مستغنی ازمقید پس استازام
از طر فین است و احتیاج از مك طرف چنانکه مبان حرکت د
وحرکت مفتا که در دست
دبای )
ای درحرم قدس توکس راما نی تو سداوتو خود سدا ۳
ما وتو زهم حدانه ام اما فتٍ مارا شو حاحت ورابا ما نی
واسا مطلق مستازم مقدست ازمقیدات عیسیل البدلة
ه مستازم مقبدی تخصوص و چون مطاقرا دی نست قله"
( رای )
ترب تو باسباب وعلل نتوان یافت بی واسطهٌ فضل ازل نتوان بافت
بر هر که ود توان کرفتن بدلی تو بیبدلی ترا بدل نتوان بافت
( رباتی )
ای ذات رفیع توته جوهر ه عیض فضل وکرمت نیست معلل بغر ش
هرک که ناشد توعوض باثی ازو وآراکه نباشی ت وکینیست عوض
استفنای مطلق از مقد باعتار ذانست والا ظهور اسیاء
الوهیت وتحقق تسب ریوبیت فیقید از حالانست
و رباع )6
ای باعث شوق وطلم خوی؛ تو فرع طلب منست مطلویی* تو
کر اه محو؛ من شود ظاهر نشود جال محبوو» تو
لا بلکه هم محب حقاست وهم محجوب او. وهم طسالب
حق است و عم مطلو ب او . مطلوب و وب است در مقام جع
احدت. و طالب و کب است در صنبه فصیل و کیت
ژ دبای )
ای غر ترابسوی و سبری نه خالی زتو سصدی نه ودری نه
دیدم همه طالان ومطلوا را آن جله وی ودرمبان غری نه
(لاحه) حققت هرشی مین وجودست در حضرت عل
اعتبار شانیکه آن شی* مظهر ارست ياخود وجود متعین مان
شان در هان حضرت . واشیاء موحوده عارت اند از نات
وحود. اعتسار انصاغع ظاهر و جر د تار و احکام حقای
ایشان. باخود و جود متعین مومین اعبار ات۰ رو جهیکه حقایق
لاش در باطن وحود سهان اند و احکام و اتار اسان
در ظاهر و جود سداه ز راکه زوال صور علمه ازباطن وحود
حالست والا حهل لاز م ابد مایی الله عندلك علو ا کبرأ
( دبای )
ما یم جوه واعتبارات و۵ درخارج و علم عارض ذات حوو
در رده" ظلت عدم مستورم ظاهر شد ه عکس ما زصآأت و حود
پپس هی ی" سب حقیقت و جود با و جود «تمین است
با لعین عارض مسو حه درا و من صفت تمعن است وصفت
اعتبار مفهوم کر چه غبرمو صوفست باتتار وجود عیناوست
وتغار حسب مفهوم واحاد محسب وجود موجب حت حل.
( رباعی )
هسابه و هنشین وهمره همه اوست درد لق کدا واطلس 4۵ هه اوست
(لامحه) حقیقت و جود اکر چه رخیم موجودات دهنی
و خارحی مقول و حول می شود اما اورا ميالب متفاو دست
بمشها فوق بهض و در هیمنبه اورا اساعی و صفات و اسب
واعتبارات مخصوصه است که درسایر مانب انیست چون من
الوهیت وریوست وعرنبةه عودت وخلقیت پس اطلاق اساعی"
منبةٌا پیت «ثلا چون (اللّه) و(رحمن) وغیرها راب کونه
عینکذر و حض زندقه باشد. وهحین اطلاق اسامی» مخصوصه
غرائب کونبه رحبه الپت غات ضلال ونهات خدلان باشد
( ربای )
ای رده کان که صاحبت حغیق و اندر صفت صدق وشن صدنق
هر مرنبه از وجود حکمی دارد کر حفظ مراب تکنی زندتق
( لاه ) مو حود حققی ی سش بدست و آن عبل ژحو د
حق وهسی؛ ءطلقاست. اما اور انب بستارست (اول) مه
لا امین وعدم اتحصار ست واطلای از هقد واعتار. وازن
حشت مزهست از اضافت تعوت و صنات و +قدساست ازدلالت
الساظ و لفات به ملرا در امت حلال او زبان عبار دست ونه
عقل را کنه کال او امکان اشارت. هم ارباب کشف از ادرالء
حهءقلش در حصاب. و هم اعات ع از ا.ساع معر فاش
دراضطراب. غات شان ازو یتشایاست ومات عفان وی
رن
( رباعی )
ای درتو یانبا وعانباهه هچ دار قیها وقانپا مه هچ
از ذات تو مطلقا نشان نتوان داد کانجاکه تویی ود نشانبا مه هچ
سب ۷6 سب
( رباعی 6
هر جند که حان عارف ا اه ود کی در حرم قدس تواش راه ود
دست هه اهل کشفدار یاب شهود از دامن ادرا توکو ناه ود
( رباعی )
ان عشقکه هست جزولانفكت ما حاشاکه شود بمقلما مدرك ما
خوش انکه زئور اودمد صیح هين مارا برهانداز طلام شك ما
(منبه انیه) مین اوست سّمینی جامع خیم تعینات فعله
وجوبهُ الپیرا. وحم تمینات انضالية امکانيةٌ کونیهر۱. وان
مص مه مسیاست سعین او ل. ز راکه اب ل عنات حفقت وحود
اواست . وفوق او منبه لائعین است . لاغیر (منبة ثالثه)
احدایت جع جیم تعنات فعله موثرء است. واین مرن الو-
هت است . (متبهُ رابمه) تفصیل متئبه الوهیت است . و آن
منبه اسیا وحضرات ابشانست واعتار ان دو منبه از حیثت
طاهی و حودست که و حوب وصف خاص اوست (مبه
خامسه) احدیت جع میم تعنات انفهالية استکه ازشان ابشان
است . تأثر وانفءال. وان مره کود امکاسه است ۰ (متمه
سادسه) فصیل منبة کونه است که متبه عم است و عوض
ایندو مه باعتبار ظاهی ع استکه امکان ازلو ازم اوست وان
مجییاوست. ر خود بصور حقایق واعان مکنات. یس فا لققه
وجود نی. بیش نیس تکه در جع این مانب وحفایق مترنبه.
دران ساری است ۰ ووی درن مانب وحقادق . عين ان
مانب. و حقایق است. چا زک اي ماب. وحقای دروی
عین وی بو دند حبث کان الله و اکن معه شی" .
( رباعی 6
هس ق که ظهور میکند درهه تیه خواهی که بری محال وی باهمهیی
رورسری حیابرا بنکه حهسان وی وداندروی ووی دریی
( راعی )6
برلوح عدم لواخ تور قدم لا کردید وکس درن سرگرم
چول ادم ایست
حقرا مشعر جدا زعام زرا عال درحی حقاست وحق درعال
جز عم نیست
رلامحه) حققة القای که ذات الپی است تعالی شسانه.
حققت هم اشبا ست واو فی حد ذانه واحدیستک عددرا باوراء
ست. اما باعتبار مجلات متجره و اعنات متعدده در مات تارج"
حقایی جوهیبهٌ متوعه است وتارة حقایق عرضه تابمه. پس
ذاتی واحد و اسطهٌ صفات متمدده جواهی و اعیاض سکره
مي اند ومن حث اطقبقه یی است که اصلا متعدد وسکرژ
انیت ه
( رباعی )
ای رسر حرف ای وان نازده خط بندار دویی دلیل بعدست ومضط
درچله* کاشات وسپو و غلط . مك ءين فصسب دان وك ذات فقط
ان عین واحد از حشت محر د واطلاق از عنات وشدات
مد کوره حقاست و از حشت تعدد وک یک بو اسط4 تلسس
او شنات می ۶اد حلق دا . ببس عا طاهی حق اس
وحق باطن عام. عم بیش ازظهور عين حق ود . وحق بعد
از ظهور عین عم لک ف اه مك حققت است و ظهور
و بطون واولت و اخر ت از نس واععتسارات او. هو الاول
والاخر والظاهي و الاطن .
دبای )
رشکل تانرهءزن عشاق حقاست لابلکه عبان درهمه افاق حق است
چز یکه ود زروی تقیید جهان وانهکه همه زوجه اطلاق حقاست
و رباع )
چون حق بتفاصیل شون کشت عیان مشپود شدان ما رسود وزیان
حر از روند عال و عانیان باربه اجال حق آبد عبان
رلاجه) شخ رضی اه عنه درفص شمیی عی فر ماندکه
عا| عارت است از اعاض مجتمعه در عین واحد که حقبقت
هسبی است و آنمتبدل و متحدد می کر دد 3 ال هاس و الا نات
در هی ای عالی (عدم عی رود وءثل آن و حود می اند واکژ
ال عا) ازن معنی غافلند 6 قال سیحانه بل هم فی لس من
خلق حدید) و از ار بات نظر کسی رن معی مطلع نشده است
مکرا شاصء در بمض اجزاء هام که اصراض است حیث قالوا
۲۸
الاعیاض لا تبقی زمانین ) ومکر حسبانیکه معروف اند
تسوفنطابه درهیه احز اء ۱ جهحو اه وجهاصاض وهیدكث
از فر ین من وجهی خطا کرده اند اما اشاعیه بسیپ الک
اسات جو آهی متعدده کر دهاند ورای <شةت و حو د. و اعاص
احزانه ست »کر اعی اص «تددده متسد له مع الا تفاس در عل
و احد جع شده اند ودرهي ای از ن عن زال ی شود
وامتال اما وی متلس میکردند پس ناظر بواسطه تماقب
امشال در علط می اد وی بندارد که آن اي دست واحند
مستمر ک وله الاشا عة فی تعاقب الامثال علی تحل المرض
فظن الاظر انها اس واحد مستمر .
رباعی )
حرپس.ت نه کاهشده ه افزانده امواج رو رونده وآشده
عم جوعبارت از هن امواج اس سود دوزمان لکه دو آنپانده
( دبای )
عالم ودارن زعبرت عاری جهری ماری بطورهای طاری
واندر همه طور های جهریجاری سریست حققة القایق ساری
واما خطاء سوفسطایه انست که مع قولهم باتیدل فیالعام
باسر ه متذه نشده اند باتک لك حققت استکه متلس «بشو د
ت ۳۹ اه
بصور واصاض عال ومو جودات متعنه متعدده می عاید و ظهور
یست اورا درانب کونی جزباان صور واصراض چنانکه
وجود بست ابهارا در خارج بدون او .
(رباعی )
سو فسطایی که از خرد خراست کودد عال خبال اندر کذرست
آری ال همه خیالست وی بوسته درو حقیقتی جلوهکر است
واما ارباب کدف وشمرود می بندکه حضرت حق سبحانه
و مالی در شضی متحلی است ده دیکر ودرشجز » او اصللا
کر ار ست ی دردو آن سك امن و یلك شان متحلی نمیکردد
که درهی لفی بتمینی دیکر ظاهی میدود ودره آی بتانی
دیکر تجلی میکند .
( رباعی )6
هس که عبان یست دوال درشانی درشان دیکر جلوه کند هبرآی
ان نکته جوز کلوم ق شان کربادت ازکلام حی رهانی
وسردزن. انستکه حضرت حقر | سبحانه اسپاء متقابله است
سمی لطفه و بعضهی قهر ه. و همه داعا رکار ند وتعطل ر هیچ
تكجاز نه. ین چون حقبقتی از حقایق امکانبه بواسطهٌ حصول
شرادط وار هاع مو الم . هل و حود کردد زر هت اه
او ر ۱ در باد وروی افاضهٌ وحودکند و طاهی وحود بو اسطه
تلبس باثار واحکام آن حقیقت متعين کردد. سّعبی خاص ومتجلی
نت ه ۳ نت
شود حسب آن تعبن . بسدازان بسنب قهرا حدت حقیتکه
مقتضی اضمحلال تعنات و آنار کرت صو ر یاست از آن امین
منسلیخ کردد و درهان آن ااسلاخ رمقتضای رحت رحانیه
سصقی دکر خاص که ال مین سایق باشد متعون کر دد. و در آن
ی هر احدت «شمحل کردد وتعی دیکر بر مت رحانیه
حاصل و هکذا ای ماشساء ال پس درهیج دو آن مك مین
تجیی واقم نشود ودرهی آلی عالی بمدم رود ودیگری مثل آن
بو جود اند. اما حجوت مجهت اقب امثال وتتاسب احوال
می بنداردکه و جود عالم برك حال است ودرازه متو اله
ريگ منوال.
( رای )6
سصان اه زهی خداوند ودود مسحیمم فضل وکرم ورهت وجود
در هر ی رد جهایی بسدم وارد دکریچو آنهان دم وجود
رباعی )
اتواع عطا کرچه خدای خشد هر انم عطیةٌ جدای بخشد
در هر آفی حقیفت عل را ك اسم فنا یی بقای بخشد
دلیل برانک عال مجحوع اعس اض جتمعه است در عین و احدکه
حققت و حود اس انستکه هس جر حقالق مو حودات ر اند ید
می کتند در حدود ابشان غبر از اعیاض چزی ظاهی فیشود
مثلا و قتیکه کونند انسان حوان اطق است وحوان جسم
نامی حساس متحرله بالاراده وحسم جوه قابل مایماد ثلثهرا
وحوهی موحودیست لایموضوع ومو جود ذایستکه صاورا
تحقق و حصول باشد درن حدود هچه مذ کور می شود هه
از قیل اعراضاست الا آنذات سهمکهدر من مفهو ماتملحو طست
زراکه ممی» اطق. ذاتله لنطق است و معسنی تأمی ذاتله
او وهکذا فی البواقی وان ذات ممم عين وحود حق وهستی
حقیتی استکه قام است ذات خود ومقوم است مین اعراض
راو انک ار بات نظر مسکو نندکه اء2ال ان مفهو مات فصول
ستتد بلکه لوازم فصول اندکه با ان از فصول تعبر میکنند
بواسطةٌ عدم قدرن ر تسیر از حقایق فصول بر وجهیکه متاز
شوند از ماعدای خود بذبر ان لوازم بالوازمی که از نها اخفی
باشد ۰ مقدمه الست منوع و کلاعی است ا«سموع و ر هدر
سلم هیچه نظر با حوهی دای باشد قاس بان عین واحد
عیضی خو اهد بود ز راک اکر جسه داحل است در حققت
جو هي . خارج است از ان عی و احد. و قام است او . ودعو ی
ان ابا ای هست حوهری ورای عین واحد درغات
سقوط است خصیص وقیکه کف ارباب حقیقت که «قتبس
است از مشکوة نبوت خلافی آن کواهی دهد و خالف عاجز
باشد اذا قاءت دلیل والله قول الق و هو دی السدل .
( دبای )
تحقیق معابی از عیارات مجوی ب رفع قیود واعتبارات موی
خواهی بای زعلت جهل شفا قانون جات از اشارات وی
ست لته
( رباعی )
کش وقوفی رمواقف قانم شد قصد مقاصدت زمقصد مانع
هرکز شود تانک ی کشف حبب الوار حقیقت از مطالم طالم
( راعی )
در رفم خجب کوش هدرجمکنب کزج مکتب هی شود رفع خجب
درطی کتب کا ود نثثهة حب ی کن همه را و عدای التّه وتب
رلانحه) عظیم ترن ححابی وکثیف رین نقایی جالوحدت
حقتیر ا شیدات و عددای استکه درظاهر وود و انم
شده است بواسطةٌ تلیی آن باحکام و اثار اعیان ثامتهدر حضرت
عٍک ان و جودست و حجوبا ار اچنان میعابدکه اعیان مو جود
شده اد در خار ج و حال انک وی ازو ود خارجی عشام
اشان رسده است وهمیش+ ر عدمت اصبی" حود بوده اد
و خواهند ود والجه موجود و مشپودست حققت و حودست
اما باعتبار تلسی_باحکام واثار اعبان نه از حشت جرد از آمها
زرا که ازن حثت بعلون و خنا ازلو ازم اوست پس یا طققه
حقیقت وجود همحنان روحدت حقیی خودست که ازلا بود
وایدا" خواهد بود اما بتظر انار سیب اجتحاب بصورت
کرتاحکام و اتار متقید و متعین در می آند. و معدد وک می عابد
رربای )
جر پست وجود حاودان موج زنان زان محر ندیده غو موج اهل جهان
ازباطن تحر موج بین کشسته عبان رظاهر محر وحر درموج نپان
صنته ۳۳ ست
( رباعی )
بشکر جهان سرآلهی نها چون اب حيوة درسیاهی نان
بدا امد زر ماهی اوه شد مر دراسوهی ماهی نپان
لاحه) ه کاهکه چیزی در جزی وده می شود ظاهی
غرمظهر ست بمنی ظاهی ددکر ومظهر دکرست. واضاً آغچه
عوده می شود. از ظاهي در مظهر شسح وصورلست ه دات
و <صفت ۰ الا وحود حق ری مطل ق که هي جا طساهیست
عن مظاهیست. و در همه مظاهي بدانه ظاهی ست
( رباعی )6
کو ند دل این ین تحت دردی رخ شاهدان خودسن جست
در آنه روی شاهدان تست نب خود شاهد وخود آنه ان نحیست
زربای )
ای آنهرا داده جلا صورت تو يك اينه کس ندید یصورت تو
بینی که زلطف درمه آنها خود آمد وه با ید و صورت تو
رلامحه ) حققت هس مجمیم شون وصفات ونسب
و اعتاراتکه حقایق همه موحودات اند درحققت هیموجودی
ساری است ولهذا قیل (کل ثی" فه کل شی) صاحب کلشن
راز کو بد
دل یکقطرءرا کر رشکال رون آید ازو صد محر صای
۳
بت وس بت
(رربای )
هم ی که ود ذات خداوند عزیز اشبا هه درونند ووی درهمه تر:
نت بیان انکه عارف کوید باشد مه چی" مندرج درهمه چیره
رلامح) هر قدرت وفمل که ظاهرا ازمظاهر صادر می
نماد فیا متسه ازحق ظاهي دران مظاهی ظاهیست نه از
مظاهی . شبخ رضی ال عنه درحکمت عله میفر ماند «لافمل
لمع بل الفعل لرما فیا فاطمانت السین ان ضاف الم! فعل»
سس نسبت قدرت وفعل هه سندء از حهت ظهور حقاست بصورت
او نه از حهت ی او « والله خلقکم وما تعملون» می خسوان
و وحود وتدرت وفعل حودرا ازحضرت حون »یدان
( رباعی 6
ازما همه تجز ونیسق مطلویست هسی وتوابمش زما مسلوبست
ایناوست بدید آمده درصورت ما اي قدرت وفمل ازان عا منسو بست
( رباعی )
چرنذاتتومننی ودایصاحبهش از نسبت افعال مخود باش خش
شری مثل شنوهکن روی ترش بت المرش اولا" م انقش
( ربای )
وصاق» خود ری حاسد ای رو چنین متاع کاسد اک
تو ممدوی خال هس از تو فاسد باشد خبال فاسد تاک
رلامحه) چون صفسات و احوال و افعالی که درءظطاهی
س. ۳۵
ظاهیاست فیاطققه ۰ضای محق ظاهی در آن مظاهیست. یس
اکر احبانا در بمضی ازانا شرّی و نقصالی واقع باشد ازجهت
عدمت امی دیکر تواند بود ز راکه وحود من حیث هو
وحود حیر ض است و از هی ای و جودیکه شرا ی »و هم
ی شو د بو اسطه عدمت امس و حودی دکرست 4 بو اسطه آن
اس و حودی من حث هو امس وحو دی
ربعی )
هرنمتکه از قبیل خمرست وکال باشتد زنموت ذات لاله متمال
هر وصف که در حساب ثر ستووبال دارد شصور قابلیات مأل
حکما در ان6 و حود حبر تحص است دعوی" ضرورت
کر دهاند و از رای توضیح مثایی حند اورده و کفته رد
مثلاکه مفسد تمارست وش ست نسبت باغاره شمربت او نه ازان
جهنس تکه کفیتی است ازکفات زراکه او . ازن جهت کالی
است ازکالات لک از ان حجهدست که سب شده است مصعدم
و صول مارا یکمالات لاه خود . و همین قتل مثلاکه
شر ست شرت او ه از حهت قدرت قائلاست برقتل. باقاطمت
الت , با قابلت عضو متول مفعلم را بلکه ازحهت زوال
حبوة است و آن امبست عدی ای غبر ذلل من الا.لة
( دبای )
هر حا که و جودکردهسیرستایدل__ میدان سفینکه محض برست ایدل
هرشر زعدم ود عدم غیر وجود بس شر همه مقاضای غراست ایدل
رلامحه) شخ صدرالدن قوئوی قدس الّه تمالی سرء
درکتاب نصوص می فر ماندکه ع بابع است ر مو جودرا) بأن
معنیکه هی حققت از حقایق راکه وحود هست هست
وفاون عل محسب شاوت حقاق است در فول وحود کل
ونتصاناً بس آنچه قابلست صروجودرا علالوجه الاتم الا کل
قابل است مسعل را عز هدا الوحه و یه قادل اصست و جو دد |
علیالوحه الا نقص متصف است بل علی هدا الوحه . و منعا
ان شاوت قالبت و مفلو ست احکام وحنوت و امکاست
در هس حقرق تکه احکام و حوب غالتر آنجا و جود وعل کاملر .
ود هی حقق تکه احکام امکاد ان غالاتر وحود وعل باقصیر وخالاکه
حصو صیت حکم سابعت عم و جود رآکه د رکلام شیخ وافم
شده است رسیل عشل 2 وال میم کالات تادعه يو جو درا
جون حبوة و قدرت وارادت رغیها همین حالست و وال بعضم
قدس اله تعایی اسرارهم هیبج فرد از موجودات از صفت
عاری نیست اما عم بردو وحهاست نی انک محسب عرف الا
ع مکو ند و دیکری آنکه محسب صف ارا عل نمی کونند
و هی دو قسم بیش ارپاب حقیقت از مقسوله عل است زراکه
ابشان مشاهده میکنند سمرا. بت عم ذانی" حقرا سبحانه درجیم
موجودات وازقیل قسم ای آب است مشلاکه مسب عرف
اورا عال نمی دارند اما می بینم اوزاکه یبز میکند مان بلندی
و سی از بلندی عدول میکند و مجانب پستی حاری میکر دد
وهمحتین درداخل جسم مسخلخل مود سکند و طاهي جسم
متکانفرا ار طب مکند و میکذرد ای غبر ذلك. بس از خاصنت
ع است حریان وی رمقتضای قاشت قابل و عدم خالشت با آن.
اما در ن سه ع درصورت طبیعت ظاهی شسده است وعلی
هذا القیاس سرایة الم فی سار الوجودات بل سراة جیع
الکمالات التابعة للوحود فی الوحودات باسرها
( دبای )
هس بصفایی که درو ود مان دارد سربان درهمه اعبان جهان
هر وصف زعیی که ود قابل آن رقدر قبول عین کشقست عبان
(لامحه) همحنانکه حققت هستی از جهت صرافتواطلاق
خودش سار ست دردوات جیم دوحودات محیژیتیکه دران
ذوات عین آن ذوانست چنانکه آن ذوات دروی عانوی بودند.
همین صفات کامله" او یکلا واطلاقیا درهیم صفات
موحودات ساری اید » عثا به که درضن صفات اشان عن
صفات ایشانند چنان صفات انشان درعان آن صفات کامله
عن آن صفات کامله بودند ءثلا صفت عل درضمن ع عم
مجزییات عین عل مجزتانست ودرضمن عل عا یکلیات عين عل
کلیات ودرضمن عل فعلی وانفیالی عين عل فعلی وافسالی
ودرضمن عل ذوقی و وجدای عين عل ذوق ووحدالی اغایکه
درضمن عل موجودانی که محسب صرف ایشانرا عم نمی دارند
۳۸ سس
عين علمی اس تکه لابق حال انشانست وعلهذا القباس سار
الصفات و الکمالات
رربای )
اي دات تو درذوات اعان ساری_ اوصافب تو درصفات شان متواری
(لاش+) حقدقت هسی . ذات حضرت حق است سحانه
و تمالی و شلون و نس واعتنارات آن. صفات او. واظهار او
و دشر | متلسا هده الفسی و الاعتسارات؛ فعل و تاثر او
و لعنات ظاه م مر سه عیهدا الا هار . آنار او
و راعی 6
خودرا بششون ذانی آن برده نشین شد جلوهده ازمظاهر دنی و دین
زننکته که کنم ای طلکار من ذات وصفت وفعل وائر جبست سن
(لامحه) کلام مسج رصی آبیه عنه در دمص مو اضم فصو ص
مدهءر با نت که وحوداعان عکنات و کالات تانمه مصو حو در ا
دیکر مشعر باانکه آنجه مضاف محضرت حقاست سحانه همین
افاضه وجودست و بس . وتوانم و جود ازمقتضیات اعباناست
و وفبقماناندوسخن آذسکه حضرت حق ر اسحانه دو مج است
(سی) جی غیی" علمیکه صوفه تسیر ازان. شض اقدسکر دهاند
و آن عسارت ازظهور حق است سحانه ازلا درحضرت عل
رحودش ب«صور اعبان وقالات و استعد ادات اشان. و(دوم)
تجلی" شسهادی؛ وجودیکه معبر می شود شض مقدس و آن
عبارت است از ظهور وجود حق سیبحانه منصیغ باحکام و آار
ایان و ان نجل" ثی مترتب برجلی" اول است و مظهر است
مسکالانی را که عجی؛ او د درقابلات واستعدادات اعان اندر اج
یاوه بو د
ر باعی )
یك حو د لو هش بسته صد و نه کدا يكث حو د تصببت هر یی داده حدا
آن جود تین ازلا ود وران ان جود بسن راست ترتب ایدا
(س اضاقت و جو د و کالات نادمه و حو درا خی سرحانه
و تعالی باعتار تموخ مجلیین است و اضافت وحود حق واضافت
توابع آن باعیان باعتبار نجل ثافی است زبراکه مترتب نمی شود
بود درایشان عفتضای یز » او ل
( رباعی )
بشنو سفن مثکل وسمر ی مفلق . هرفعل وصف تکه شد باعیان ملعق
از بت جهت آن له مضافت ی و زوحه دکر حمله مضافست حقی
ردسل) حون مصو د از نعار ات و مطلو ن از ن اشار ات
شب بود تراحاطه ذابی» حضرت حق سیحابه وتمایی وسربان
بو
اتباء شود هیچ ذات ازمشاهد؛ جال ذات او ذاهل نشوند
و بظهور هیچ صفت ازمطالمةً کال صفات اوغافل نکردند وانجه
مذ کورشد درادای ان مقصود کافی بود وب ان ان مطلوب
وای لاجر م رن قدر اقتصار اتاد ورن جندرباعی اختصار
کر ده شد
( دبای )
جامی تن زن سضن طرازی تاجند افنون کری وفساه سازی تاجند
اظهار حقایق بسن همست خال ای سادهدل انخال باز ی ناحند
( ربا )6
درژنده* فقی عیب وثی ببتر درنکتة عشسق تير هوشی ببتر
چون ررخ مقصود نقابست سفن ازکفت وشتیدما خوثی ببثر
رباعی )
تا کجودرایکردنانتان وخروش بکدم شوازن هرزه درایی خاموش
کین درهای حقایق نشوی ادام چو صدف تکردی مه کوش
( ربای )
ای طبمتر| کرفته وسواس سحن ی دارکر اهل دانشی پاس سضن
مکشای زبان یکشف اسرار وجود کین در نشود سفته بالاس سضن
( رباعی )
بك خط هن یک بیب اندرکش انکه تتق ازجال غیب اندرکش
چون بلر* آنجالبرون زتوئیست ادردامان و سر مجیب اندرکش
رباعی 6
ای کر تحش افتاده چاکت بکفن الوده مکن یر باکت بسضن
چونلالتوانود دروکر پسازن لب بکشایی بنطق خاکت بدهن
ام
۳
سرت
راعاست
4 ۵
ور ویرست و و و
و شم بباعیات له
مدا لاله هو باد حقبق در محر وااش همه ذرات غیق
نااکرده زحش فنل توفیق رفیق . نسیرده طریق شکر او هچ فریق
با 6 . بکانه که کرت نوت صفت وموصوف را کرد سرا
پرد؛ عنرت و حسدتش راه یست وقوت فکر وروت ححوب
ومکشو فرا درامتتاع ادرالا هو ینش دغدغه اشتباء ی وحذا
فر زانه که مذهو م که ر او ست جو امعم الکلم ) در سان کال
حاءتش کلاءبست حامم و 2وای ات کر عه (و علمك ما تکن
تم ) (ررفمت مقام ۴ ومر فتش) رهای ساطع
ژ دبای >
شاه عی فبل* ارباب مات کاینهٌ ذات آمد وم آت صفات
دریی روی اوست علو درات لازال علیه زاکات الصلوات
وعن اله واه طسات التسرات وصالات الدعوات
دس تسلها کثیرا (اما نعد) عو دهعی شو دک ۳ از انشا ان
نامه تای وافشای ان صصفه کرامی رباعی چند دراثات وحدت
وحود. وان تثر لا نش غر الب شود . باشه رکفت دربافن
سس ۳ ست د
ان عیی سل الکدف والمر فان ورسدن بان بطر بق الذوق
والو حدان دمن اعام کر فته بو د وصورت اسظام ط زر فته. ما
ور هو ردسارا مجهت حافظات رورن. بایاشار ت لك . خدرات
معا" ال ف شاب اجمای حمال عی و د ومستورات حقایق ان ۱
حیحات اشکالی جهر ء نمی کشود ۰ لا حر م در دیل آن ریاعیات
از رای شصتل ات و صرح ».کلات که بل و ر
از سان کرای دی وعیفای اهل هین قو م مکر دد
ومسطور . امد عکارم اخلاق مطالمه کنندکان منصف. آنکه
حون ان ضعء.ف محر مععر قسست مت و هصو ر متصافف اکر ر
مواضع خلل ومواقع زلل مطلم خوند در اصلاح آن کوشند
و یدیل عفو واحاض سوشند واز صورت عیب حوی وسبرت
بد لو ی اچتنان کر ده هیحبزی زر اعصری شالسته . صرق عاسد
و رل با استه . مل فر ماسّد و النه وی او فق و مه الهدانة
ای سواء الطر ق
دفن تك اراعات )6
واجبکه وجودمخش وی وکهن است._. تصو ر وجود مخشیش قولکناست
وایضا ما >
هریی سروبارا ترسد_ دست شر خوش آنکهز خود.رستوییوست تو
همست تو مبسی که جز ذات تونیست مانست بداتِ خود ول هست بتو
درین دورباعی اشارلست باتحاد وحود واجب تمای
ونقدس با حققنش. جنانک مذهب حکیا وصوفه مو حدهاست
وبیانش آنستکه موجودات را سقسیم عقلی سه مرنبه می تواند
بوده (اول) مو جودیکه وحودویمنار دات وی باشد و مستفاد
از غر. چونمکنات موحوده. (دوم) مو جودیکه جقفت وی
مفابر و جودوی باشد ومقتفی؛ آن 7 و جه یکه کال و جود
ازوی محال باشد وا کرچه بنار تغایر مان ذات ووجود
تصورانف کال مکن است چون واحب او جود رمذهب متکلمین.
(سوم) موجودیکه وجود اوعین ذات اوباشد بمنی بذات خود
مو جود باشد هبایمفایر دات ولاشك چنین مو جود واجب بود
زراکه افکال؛ ثی را از نفسی خودش تصور نمی وان کرد
فک ف که حسب خارج واقم تواند شد. وپوشیدء غاندکه ا کل
صالبت وود نبه سوم است رفطرة سلیمه حاز م است بانکه
واجب تعایی و نقدس می باندکه بر اکل مانب و حود باشد .
پس ذات وی عبن وجودوی باشد (ننیه) واز اجا معلوم شدکه
چون لفظ وجود وهستی رواجب صالی اطلاق کنند راد
دان ذانیست که موحجود ست سفس خود ومو حد ست مي غر
خودرا نهکون و حصول وتحف که معانی" مصدره ومقهومات
اعتباربه اندکه آترا تحقق ووجودی نبست مکر درذهن "مالیاله
عن دك علو آ کنرا
بت و
وتا بل )
هس که بذات خودهویداست جو ور ذرات مکونات ازو بافت ظهور
هرچزکه از فروغ او افشد دور درظلت نیسق اند مستور
(واضا نبا )
خورشید فك شور خویش استمتیر جرم قر ازرتو او نور نذیر
روشن خودست نورا کرعقل خبي افزوننبدش زمهر ومهخرده مکی
در ن دورباعی اشارت شیی اس تکه از رای بیان مانب
موحودات درمو حودت کرده اندوکفته اندکه اشساء نورانی
را در وراست سه متبه است » (اول) انکه وروی مستفاد
امد ازغير چنانکه جرم فر درمقابلةً آتاب روشن کردد
بشماع . ودرینصنبه سه چبز باشدیی جرم قر دوم شعاعکه بروی
قاده است سم افتاکه مفد شعاعست (مبه دوم) انک بوراو
مقتضای ذات وی باشد چون آتاب شرض آنکه ذات وی
مستازم ومقتفی وروی بودودرین صنبه دوچیز بودیی جرم
آفتان دوم توروی (رنبه سم ) آنس تکه دات خود دوشن
و طاهي اشد به ور یکه زاد باشد ر دات وی جون ور
چه رهیج ماقل پوشیده غاندکه نور آفتاب تاريك یست بلکه
بذات حود روشن وظاهیست بهسور دایکرکه بذات وی قامم
باشد ودرین میبه مك جیزس تکه مخود بردیدهای مصدم
ظاهيست ودنکر جیز ها بو اسطه وی ظاهی میشود بان مقدارکه
قا لت ظهور دار ند و هسج نم در بوراست الا ر از مس سره
مات سره کانه مو حودا تکه شش از ی مذ کور شد رون
کشت وا کات هي نسه مجم مین شد والله مایی اعل
و وایضا نبا )
هر چم" که جز وجود در چشم شهود درهسی خویش هت تاج وجود
تاج جو واجبنود وصف وجوب باتد وجود خاص و هو التصرد
ان رباعی اشساراست دلل اشسات اشحاد وجود واحب
حقبقنش وتحر برش آذس تکه کومم هی چبز ی که مغار و حودست
محژییکه به عين مفهوم و حود اشد وه فردوی. حون اسان
2۰ مادام که منضم نکر دد وحود وی متصفب می کر دد بو حود
فقس الاس پس هی چیزی که مفایر.ست موجودرا در
مو حودت قضی الامس تاج پاشسد بفیر خودکه و جودست
وهی چه حتاجست بفبر خود درموجودت عکن است زراکه
مکن عار ت از جبز س تکه در مو حودت حود حتاج دغر باشد
پس هی چیزیکه مقار باشد مرو جودرا واجپ نتواند بودوه
راهین عقله ات شده اس ت که واحب »و جوداست پسواجب
تواند بود. مکر و جود (سوال) اکرکی کوید عمکن آنستکه
در موحودت حود تاج باشش بشبر ی که »و حدوی باش ده
و جودوی ( جواب ) کو که شم جبزی که درموجودت تاج
بفیرست استفادهٌ وحود ازغیر می کند وهیچه استفادهٌ و حود
ازغير کند مکن است خواء ن غیر را وجود کویند وخواء
مو جد
و وایضا ما )
مسق که حشقت حق آمد الق ی آنکه ود حق مضاف وععق
قوی ینش مقید دارند قوی دکر از قبد مین مطلق
قانلان باشحاد وحود واحب مالی با حققنش دو فرقه اند
(فرقهٌ اول ) ارپاب فکر و نطر جون حکما وایشان عی کونند
نانک واحی الو و د کلی اشتید دی زشاندکه او ر | کات
و موم عارض نواند بود زراکه وجود کلی در خارج فی تمین
صورت » نشدد یس لازم آدکه واجب الو جود مس کب باش.د
ازان اص کلی. وئعین وترکب واحب محالست چنانکه مشپورست
بلکه واجب بایدکه فحد ذانه مين باشد یمنی مین وی عبن
دات وی باشند . چنانکه وحودوی عين دات وست ۷ پسچ
و حه در وترکی وایدد صورت ه سندد و حنند موحودات
اشا عارت ازان باش دکه انشارا باحضرت وحود ملق خاص
و نستی مين است وازان حضرت براشان برتوی است نه انک
وجودص ایشارا عارضت با دراشان حاصلت ورن هدر
موجود مفهومی باشد کلی تمول برامور متکنء ووجود
جزفی حقیتی تنم الاشترال بين الکثبرین (سوال» اکرکسی
کو ید متبادر بدهن از لفط وحود مفهو میست مشتره مسان
چیزهای بسیار پس چون جزلی حقیتی باشد (جواب) کوک
سح در حقعت و حودست . ه در اجه متادر ی شود از افظ
و جود بی می شاندکه حققت وحود حزی حقییی باشد و مذهوم
کلی متادر دهن ازلفظ وحود عیضی عام نست بان حقرقت
چون مفهوم واجب قاس باحققتش (فرقه دوم) صوفه قائلین
بو حدت وجودد م ی کو سندکه ورای طور عقل طور س تکه
در ان طور نطر لق مکش شه ومثاهده جزی جنشد منکدف
می کرددکه عقل ازادراله آن عاجزستت . همیحنانکه حواس
ار ادر ال معقو لا تکه مدرکات عقلست عاحر ند , ودران طور
حقق شده اس تکه حققت وحودکه عبن واحب الو جودست.
ه کلیست. وله حزلی. ونهخاص. ونهعام. طکه مطلقاست از همه
قود. احدیکه ازقسد اطلاق نیز معراست . ران قسبا سکه
اراب علوم عقلبه درکلی طعی کفته اند و آن حشقت در همه
اشسیاکه موصوفد بوجود تجیی وظهورکرده است بان معنی که
هیچ چر ازان حقیقت خالی نس تکه اکراز حقبقت و جود
یکلی خالی بودی اصلا بوجود موصوف نکشتی
( واضا مها )6
هم قکه مر | ز حدولست وقدم تهکل ونه حزوست به بسار دنه
زرا که مین چه اخص و چه ام مصوي ود 2 میت فافیم
حقرقت وجود از حیقیت اطلای مشارالیه و محکومعلیه نی
شود پیج حکمی وشناخته نمی شود یچ وصنی واضافت کر ده
عی شود وی هیچ لسبدی. از سب چون حدوث وقدم وو حدت
کیت ووحوب وحود ومیدات با ملق ع او دات خودش
با بفر آن ز راک ان همه مقاضی لعبن و شدست وشلب ست
درانکه تمبن وقد خواه اخصتعنات باشد مطلقا چون تعنات
شیخصهٌ جزوبه وخواء ام واوسم همه تعنات مطلفا چون
نمبن اول وخواء اخص و ام من وجه چون منات ۰توسطه
بیهما مسیوفست بلا مین پس هیچ بت ازن مان حضرت
و جو درا منحیث هو لازم نباشد . بلکه زوم آن محسب مانب
ومقامات مثارالها ست بقوله (رفیم الدرجات ذو المرش) پس
میکردد مطلق و مقید وکلی وجزنی وعام و خاص وواحد وکشر
یحصول تفر وتبدل درذات وحققتش وقتیکه ملاحظه کر ده
شود باعتبار اطلاق وفعل وتار ووحدت وعلو متبه الوهت
است وهي حقتقة الّه سحانه وئمایی ومیاوراست وجوب دای
وقدم واشال آن از صفات کال و وقی که ملاحظه کرده شود
باعشار تقد و انقعا! دوتاثر وکرژت و انسفالو قابلتو حود از حققت
واحب_بالفض و الحلی حقیقت عال است و موراست امکان
ذای وحدوث وغرها من الصفات وان باعتسار تترلست بعام
معایی وتجلی او بصور علمه که مس میشود باعبان ثابته و چون
هیدو حفقتبن مفترقتین را لادست از اصلی که ابشان دروی
واحد باشند و او درانشان تعدد ز را که واحد اصل عددست
1
ستت. هم سته
و عدد شصسل واحد باحار است از حهقت »لبه که جامع باشد
بن الاطسلاق و القسد والفعل و الانفسال والتائر والتار
مطلق باشد از وحهی ومقد باشد از وحهی دنر . وفعال باشد
اعاری. ومفمل باشد باعتار دیکر, وان حشقت احدت جع
حقفتی مذکورنن است . ولها تبة الاولة الکری.
وال خرتة العظمی .
و واضا ما »
واج رکه ود خرد زکپشاعی همست ازمه درنات هسق اجل
ماهیته اخق من ان نظهر ایته اظهر من ان نی
حضرت حق سحاه از روی حتبقت ودات از همه جیز
بوشببده ترست کنه دان و غب هو ت او :ءالی و قدس مدرله
رشهوم ومشرود ومعلوم هیحکس تنتواند بود کا اخر هو عن
تفه شوله رولاتحیطون به علما) باه رفمت ادرا کش از مناو له
حواس ومحاوله" قاس متهالیاست وساحت صت معر فتش
از تردد انهام وتعرش اوهام خالی . نایات عقولرا در دایات
معرفت او جز تحیر وتلاشی دلرلی نه. و بصیرت صاحب نظرانرا
در اشعه آنوار عظمت او حز سای و لعاشی سل ه .
فی| له هرچه درعقل وفهم ووهم وحواس وقاس کنحد ذات
خداوید سیجاه آزان مره ومتدس است حه ای هی محدیات اند
و حندت حور ادر ال حجدث نتواند کر د و اما از ر و ی حصضق
6٩ سب
اساسا ۳
۵ سس
وهی دا ۳ از یه جبرهاست و وشیدی و دشسواری»
معرفت او سبحانه ازغات روشتی استتکه بن ظاهیست .
ودلها طاقت دریافت آن ندارد خفاش روز ند . ه ازانک
جرها لشب ظاهی رست لکن رود اس طاهیست و جشم
وی ضمیف هیيجه دروحودست علی الدوام بكصفت اند
در کو اهمی دادن ی ی و وقدرت و حلال و عظمت
صانع - جل ذ کرء . اکر فر بدکار سیحانه غیت وعدم مکن
و دی اسیانو زمین تاجیرتدی انکاه و را شرورت بفا تدای
هرکرا چشم ضعیف نیست هیچهرا بند ازان روی بندکه صا
وست . حون حنین شد درهي جه نکر د حدای عاییر | بند .
اکر حواهی درجمزی دکر یکه به ازو دست . و به بواست ۰
توالی هب رنو ال حضرت اوست و همه ازوست وهمه
دواست نلک حود همه اوست که هیچ چبزر | جر ری هی
محقرقت نیست بلکه همه هستم! رنو نور عستی" اوست . و قال
بعضهم قدسالله اسرار هم حقسحانه از همه خلو قات ومو حودات
ظاهر رست واز غات یدای سهان است (حیی لشدة ظهور»)
الق سبحانه اظهر من اشمس فن طلب الیان بعد العیان فهو
فیاطسران کونی ان آدمیرا عی شتناسم. بمد از اختلاطکه
افعال و اقوال واخلاق وهنرهای اورا مشاهده کیکوی کش
شناختم . حق سحاکه خله مخلوقات افمال و اقوال و آثار
اوستک نان ماند جرا باخود نکوی خداوند سححانه ذانست
۳
۹ هر جه دیدم و حواهم دیدهیه صنم آوست . دس دام خدارا
سحانه ازهنه بداتر می بین . ومکوکه نمی بیتم اکز غبر ان
داقی و بینی مشلت چنان باشدکه کسی درباغ کوید برلار! میبنم.
وباغرا نمی سم نه موجب ضحك باشد .
ر نظم)
این چنین فیم کن خدارا هم درهمه روی او ین هردم
ی نکر هرصباح درفالقی زانکه خلقست مظهر خالق
زاسان رزعن وهر حه دروست حز خدار من مان دولوست
( واسا مها )
ایزدکه هزار در برخ بکشودت راهی بگمال کنه خود مودت
تازجت سهوده ودره ندهی درذاتخود از فکر حذرفر مودت
(رواسا ما )
تور ی که ود جهان ازو مالامال . مشپود دلودندهود در همه حال
حصیل خهود آ مه مشهود ور درقاید یه عقل حالست محال
( وایضا مها )
ای آنکهد لت ز جر درنوحه کریست ."تا کخواهیجولوح در وحهکرپست
درعین شهودی نمهبران بیچیست چشمی بکتا ینکه مشهود توکیست
معر وت و ادر ال حق سحاه زر دو قسمست فسم اول ادر ۶۱
اوست باعتبار کنه ذات وتجرد او ازتعینات اسبا وصفات وتلبس
مظاحر کات و ان عتتع است مغبر حق را سبحانه زبراکه
ِ ۵ با
ازن حیئت حجاب عزت حتجب است . و بردایکربنی ختنی.
نس ۳ مت
هیچ لسبت ست مان او و مان ماسوای او یس شروع
درطر بق معرفت او ازن وحه اضاعت بضاعت وقنست. و طاب
آنجچه عمکن نیست . ظفر برتحصیل او مکر بوجهی اجالی که
بدانندکه وراء انجه متععن شده است اصدستکه طظهور هر متعین
دوست . واو ق حد ذانه ازنین مرا ولذلك قال سحانه
رو حذرع الله شمه والله روق بالعاد) پس حق سحانه ر مت
کامله ورآفت شامله راحت نندکان خود خواسته استکه ابشانرا
ازسی در طلب آنجه تنم اطصولست حذر فرموده. ودرحدث
نز واردس تکه (تفکروا فی آلاء ال ولا نتشکروا فی ذات الّ)
شخ محيالدین رضی اللّه عنه مفررماید التفکر فیذات له تعالی
حال فر یی الا التفکر فیالکون (سوأل) اک رکونی چون تفکر
درذات حق حالست. پس نهی متوجه چیست (جواب) کوک
نهی متوحه سدار دات وفکر در ان جنانک در موی مولوی
مذ کورست
( موی )
آنکه در ذانش تفکر کردنیست درحققت ال نظر درذات نیت
هست آن ندار او زرا را صد مزاران رده آمد نا اه
وین قنم معرفت اشارت رقته است برباعی اول . و قمم
دوم ادرالء اوست سیحانه باعار تعنات ور وسوعات ظهور
او دراب تنرلات وصالی مکونات . و ان ادرال نز بر دو
کونه است . اول ادرال؛ بسط و هو عارة عن ادراله الوجود
س 66 سب
الق سییحانه مع ال هول عنه دا الا در الا . وعن ان الدر له
هو الو حود الق حیتجا به ۰ و ای ادر ال مکی و هو عسارة
عنادر ال؛ الوجود الق سبحانه مم الشمور مذ الادراك وبان
سحانه مسب ادرال؛ بسط خفانی نست . زراکه هرچه ادز ال
کی اول هستی مدرل شود . اکر چه از ادر ال امن ادر ال غافل
بای . و ازغات ظهور خوماند . حنانکه ادر ال الو ان و اشکال
بو اسطه ادر ال ضاست که حطیت با نها وشرط روت است.
وباو حود ان بتنده در اد ال اما از ادر ال ضبا غافل میشو د.
و ات ضا معلوم می شو دکه ورای یا امی دیکر مدر ژ
بو ده اس تک ضاست ۰ هنن بوز هس ی فیک نطدت
بضا والوان واشکال و بننده وجمیم ءو حودات ذهیی و خار ی
قوم همه اوست . و ادرالا یه یادراله او محسالست ا کر جه
او ستکه اکز جون ضاء ان ور یز غاب شدی ظاه رکه ی که
دروفت ادر ال ءو حودات ام ی دکرکه ور و <جو د حق است.
سیحانه نز مدرله بوده است زیراکه
»نوی )
ظهرر جرله اما بضدست. وی حقرا ه ضدست وله ندست
چوذات حق ندارد قل وتحویل اید اندرو تفییر ونبدیل
اکر خورشد بربكث حال تودی شماع ار بسك منوال ودی
ندانسی کی کین برتو اوست نبودی هیچ فرق از مغز تابوست
و نظر بای ادراله تسطست._ که کفته اند
ود درذات عق اندیشه باطل ال محض دان حصیل حاصل
و بدن ادرال؛ اشارت رفتهاست درر باعی ثانی و اما ادر ال تکه
اعان و کفر راجم باوست وفاضل »یان ار باب معرفت سَفاوت
ماتب او واشارتبا نست قول صتدیق اکر رضی له عنهکه
(الحز عن درل؛ الادر الا ادر ال
سنوی )
چبه نسبت خاکرا باعل ال که درا کت مجز ازدراد ادرال
وفقنا لمذا الادراله واشغلنا دك عمن سواله)
و واسا نی
اند یه در اسرار الپی ار سلده در ذات وصفات حقی کاهی سرد
که تناهی صفت ذای اوست درذت مرا زناهی رسد
در ی ر بای اشسار ست بو جد ا.تاع ملق عِ که دا
حق سبانه و تسالی ونقریرش انستکه غیب هویت ذات 6
و در یت احصار و احاطه دراد و حشقت ع احاطه است
ءعلو م وکعدف او رسیل عز از ماعدا لس اکر حققت علمیه
نا
متعلقی شود بوی لازم اد تخلف مقتضای ذات ازوی يا انقلاب
وتبدل حقیقت عل وکلاها محال . پس حقیقت عل محبط نتواند
شد ذات حق سحانه من حت الاطلاق الذ کور . ونست
انچه ءتمین می شود عسعار فانر! از ذات حق سحانه وتمالی باه
معین لشده است لستت متاهی است ثفر متام . و دست
مقیدست مطلق. وهمحنانک متعذرست احاطه ع دات حق
سحانه از حشت اطلاق مذ کور همین ءتعذرست از حشت
عدمسامی امو ریک ءندرج و مندکست درعس هو ات او .
و مکن بست مین وظهوران دفعة بل باتدرم
/ واصا «مپا 1
ادرالث بطون حق و یکتای" او مکن نبود زعفل ودانایی" او
ان به که زص ات انب یی تفصیل تنوعات سدایی او
ادرالا ذات حق سجانه و تعالی باعتسار نطون وتجرد
از مجالی آمینات شون ا کرچه عنام است ۰ اما باعتبار ظهور
در مات . مکن لک واقع است . و بابمست میاین ظهوررا
احکام و تفاصیل و احوال واثاریکه معرفت تفصلله بآن متعلق
است جست وحوی طالان ومشدیان ی ر حصول انست ۰
و کفت وکوی واصلان و منمیان منی از وصول بدان. و سضی
از مانب ظهور جزشات اند و را غات وهات نست وععفی
کات اید وازن کلبات سمضی هو لها اند مطهور سار
مس ۷و --
حقایق کلی وجزیات و لازم اشنا چالکه هرحقبقتی چد
کلی ا جزلی ب متبوع با نایم مکی ازان محال متعلقی باشند .
محیث لوقدر ظهورهتا کون تحت حکم ذلك الحل . و بکون
ظهورها جسا. وانشاترا مانب وعوال وحضرات خوانند .
ومایرا من حرث هی ماب وحودی ست متمیر آزوجود
امور متعینه مترنبه درایشان . بلکه و جود ایشان عين وجود
امور متمنه مترنه است . جنانک منبه حس و شهادت.. مثلا
میتبه ایست کلی شسامل مخيم حسوسات جزشه متعنهرا
از افلال . و انم وعناصر وموالد و وجود آن متبهٌ کلی بسنه
بوجود همین جزیّات متمنه است . نه آنکه هريك ازکلی
وحزیات اورا جداکانه وجودی باشد متاز از نکددکر فتدر
( وایضا مب )
واجب جوکند تتزلاز حفرت ات بت تزرلات اورا درجات
یب است وشهادت در وسط روح ومثال و امس جمه تلث احضرات
مانب که منحصر در سنج منبهاست و آترا حضرات
مس خوانند (اول) را حضرت ومنبة غب ومعافی کویند.
و آن حضرت ذانست بلح والامین الاول والثای وبا ا۶-
عله من الژون والاعتارات اولاً . واطقایق الالسة والكونة
تا . و (دوم) راکه درمقاله؛ اوست . مرنبةٌ شهادت وحس
خوانند و آن از حضرت عرش رحانیست تابمام خال . و آنجه
سب 6۸ سس
دری میائست از صور اجنای اوع و ا#خاص عال. و9 (سم)ر |
ک تلو یمه غیتاست ت متناز لا مته * ارواح کویند و رجهار م)را
دک تلو عا| حس است +تصاعدا عال مثال و خال منفصل خوانند
و (ع) راکه جامع ابشانست تقصیلا حقیقت عالست . واجالا
صورت عصری انسای . وقال بعضرم قدس الله استرارهم
صيانب کلبه شش است ز راکه الب محایی و مظاهید . نس
خالی نست از 7 اجه نظاهیست درایشان ظاهرست رحق
سیحانه نها . نه براشاء کونه. با هم رحق ظاهیست. وهم
براشاءکونیه . قسم اولرا رنه غیب کونند. بسبب غاب بودن
اشیاء کوئیه "دروی ازنفس خود و از غیر خود . پس هیچ
چزرا ظهور نیست مکر برحق سحاه و ما . وان قشم
منقسم میشود نطو سه ز راک عدم ظهور جیزی راشاء
کوئیه با بسبب انتفاء اعان انشانست بالکلبه علما و عتا حبث
کان ال و یکن مه شی" وان مینبهرا نمين اول وحتبة اولی
از غیب خوانند و با بسب انَفاه صفت ظهور راعان انضان
وا کرجه انشان سحتق و نات و متمیز باشند درعل ازلی .
و ظاهی باشند رحق سحانه وتمایی . نه برخود و امثال خود
کا هو الامی فی الصور الانته فی اذهانتا. وای ميهرا تعین
تای وعام معانی ومنبه تایه ازغب خوانشد. واما قسم ای
از مانبکه آنچه ظاهیست دروی هم برحق طاهیست وهم
براشاء کونبه منقمم می کردد بسه متبه (مرتية اول) منبة
سب 8 صب
ارواح و آن متبه ظهور حقابق کونیه جرده بسیطه است
منفس خودرا وص مثل خودرا چنانکه ارواح درین منبه
مدرل؛ اعسان خودند وامثال حود (م تسه دوم) مس مه ۱
مثالست و ان عرنبهٌ وحودست مراشیاه کونية رکه لطفهرا
که قابل تجزنه وتبمیض وحرق والتام نباشند (منبة سم) عم
اجساست وان. مت وجود اشاء که کثفه استکه قابل
نجزه وتبیض اندوان مینبهرا نام کردهاند صتبة اس وعال
الشپادة یس موع ان مانب سنج مسنبه باشد وهتبة سادسه
مرتب؛ جاسه است میجیم مانب را و آن حقیقت انسان
کاملست ز راک او جامع جیع است کم رز ختیکه دار د و الله
اع بامقاق
واضا ما )
در ره اول که صفات جروت از ذات حدا نود وملك ازملکوت
اعبان وجودرا بدیدار نود درعین ظهور بلک درعلم توت
در مه نخستی نکه امین اولست ملك ازملکوت که رنه
ار و احست وملکوت از جروت که منبة صفات است و حبروت
ازلاهو تکه مينه داست تاز ست نلک و حجدسشت صرف
وقابلتی است محض وان مراب همه دروی مشدرج ومندهج
من غبر امتباز بسضها عن ببض لاعلماً ولاعتاً وخصوصیات
ان اعاراترا باعتبار اندراج واندماج درین منبهنی امتباز
ما
ایشان ازیکدیکر واکرچه آن امیاز حسب عم فسب باشضد
شوّات دایه وحروف عالات وحروف علوه وحروف اصله
بزمخوانند وبعداز امتیاز ايشان ازیکدیکر درمنبه ثانبه بسیب
نورائیت علم صورشون مذ کوره اندومسمی باعیان ثابته وماهیات
( واضا مها )
درعال ممتی که ناشد اشیا از ذات خود وغیرخود ]که اصلا
همتد هه زروی ص کتا نورت *لشان زهم کرده ۳
درمنبهٌ دوم بمنی نعین ثانیکه مسمی میکردد باعتبار حقق
و غزحیم معانی کله وجزشه دروی بعام معافی اشاء کونیهرا
شات خود وذوات امثال خود اصبلا شمور ست لک حفق
ووت ایشان درین منبه مقتفی اضافت وجود لیستدیشان
محتتیکه ابشان متصف شوند عوجودیت ووجود بسبب اضافت
و ست دشان متمدد ومتکر کر دد وجون وحود متصف
نتوند بطریق اولی لازمعی آندکه متصف نباشند بکمالالک
تایست میوجودرا چون شور مود ومثل خودیس ایشان
در خن مه متعدد ومتمز ماشند شمدد وعز وحودی لک
تعدد وقیز ایشان باعتبار عل باشد وبی . محخلای مب او یک
در آن ينبه ان گر و نمدد علمی نم ز ملحوظ ست . وهثال
ان بمنه ال دانه اس تک اصل شححره است وقتیکه ویرا دانا
فرض کنم. پس مین وتجلی دانه رخودش ی ان تفاصیل
حصوصات بخ وساق وشاج و رل وشکوفه وموءکه دروی
مندرج ومند مجند ملحوظ وی باشد عتاهُ مین اولستکه اشارا
دروی ب نصیدد وحودست وه کر علمی و مین وتجل دانه
1۷ خودش صور شاصل ان خصو صات که رخود صو رت
مخ وساق وشاخ و رل وشکوقه وموه حلوهتما دوان مفصل
رادرگیل مشاهده کند عنزله تین تابستکه اشبارادروی اکرچه
مدد وحودی ست اماعز علمی هست وان حصو صسات
مذ کوره باعشار ادراج و ابدماج در صسه او ی نی اعدد وحودی
و یز علمی مودار شونات ذانیه است . وصور معلومیت آبا
درصنبه انیه شال حقایق موجودات که مسمی است باعبان
اسّه درهیفی صوفه وعاهیات تزدمك حکماچنانکه کذشت
( واضا ما )
اعان حضیض عين ناکرده ترول حاشاکه ود محمل جاعل حمول
جون حمل ود افاسه ور وحود وصیف عدم بان ناشد معقول
صوفهٌ موحدن باحکماء محققین متفق اند درئنی حمولت
ازاعان ات» وماهات وکلام شخ محقق مدئق صدراطق
والدین القنوی ومتایمان اوقدس ال تمالی ارواحهم ناظر با دستکه
نی محمولیت ازاعان ثاسّه سار انستکه جعلرا عبارت میدارند
از تاثر موم درماهسات اعتار افاضهٌ وجود عی؛ خارجی
برایشان وشك بستکه اعبان ازان حشتکه صور علمه اند
وجود خاری ازایشان منتفی استبس لازم آید انتفاه مجمولیت
نز . و سضی از محققان ار یاب نظررا اجا محقیی است و حاصلش
آنستکه ماهباتعمکنه همبحنانکه درو حود ای محتا حند هاعل .
دروجود علمی نز محتاجند شاعل. خواء آن فاعل ختار باشد
وحواء موجب پس محمولت نی احتیاج شاعل ازلوازم
ماهاتِ مکنه است مطلقا خواء درو جود عنی و خواء درو حود
علمی وا کر محمولترا تسیر کنند باحتساج شاعل درو جود
خار ی قول سق مجمو لت ازاعان تاه سنج باشد امابو شیده
اندکه ان خصیص و تقد تکلفست وراجم باصطلاح ۰ پس
صواب در مقام انستکه کونند مراد نی مجمولیت ازماهیات
عدم احتیاج انشانست ق حداشسا مجسل حاعل و نامر مور
ز راک ماهت سواد مثلا و که ملاحفله کرده نشو دبااو مفهو ی
یک ورای مفهوم سواد ععل معنی حمل و ترا دروی جوز
ی کند اسبب ۹۹1 مان ماهت وس حودش مفار ی ست
تفاعل جمل ونر اورا هس خودش کرداند وهحی متصور
ست جمل وتاثر فاعل درصفت و جودبآن مسنیکه و جودرا
وجود کرداند بلکه جمل وتاثیر ویمتعلق عاهت است.باعتار
و جود. . بان معنیکه ماهیترا متصفمی کرداند بوحود هحنانک
تابر صاع مثلا در وب مصبوغ ه با با ستکه توب راوب
کردایده است باصغ راصغ بلکه با نستکه وب رامتصف
بصیغ کردانیده است. پس رین تقدیر هرك ازننی جمولیت
ماهیات قحد اما وانتات محمولت انشان باعتار اتصاف
وت سس
۳۳۳۳۳۳
بو دود سح باشد کالامحخنی عیی العان الذ ی و الله هو الولی
و وایشا ما )
اعان که خدرات سر قدم اند درملك شا ردکیان حرم اند
هستند هه مظاهر ور وجود با آنکه مقم ظذان عدم اند
ابن رباع اشارت بان معنی استکه صاحب فصوص رضی ال
عنه درفص ادرسی مفرماندکه الاعبان الاسَة ماشمت راتحة
اوجود نی اسان که سور عله ند برعدبیت اصل
حودد وووی ازوحود خارجی عشام ایشان رسیده است
ومعتی ان سیخن آننتکه اعان تاه نزد افاضةٌ وجود رایشان
بات و+ستقر ند ربطون حود و سح وه اه و اهند
شد زرا که بطون و فا ذالی امشانست و دای جبزی ازان
جز جدا نمیشودیس آنچه اه میشود ازن اعان احکام
و آثار ان اعیانستکه بوحودیا دروجود حق اه میشوند
ه ذات آن اعان
( واضا مها )
اعان همه آنه وحق جلوهکرست ! نور حق آیینه واعیان صورست
در جشم حقق که حدید الیصمرست. هرك زن دو آینه آنل دکرست
اعاراکه حقادق موحود الست رو اعتبار ست او ل آن>
اعان مایای وحود حق و ما وصفات اوست سحانه واعتار
دوم آ نکه وجود حق میات آن اعبانست . پس باعتبار اول
وا
ظاهي ی شود درخار ج مکر وحودی که متعین است در صابای
اعان. ومتعددست سعدد احکام و ار اشان مس رءقتضای
این اعتبار غبراز وحودحق درخارج هیچ مشود ست وان
سان حال موحد س تک شوودحق روی فالست وباعار
دومدر وحود غراز اعان هیچ مشپود دست ووحود حق که
صأت اعانست درغیب است. وستحلی وظاهی نهست مکر از
ورای مسق غب وان بان حال کسی استکه شهود خلقروی
غالست . اما حقق همیشه مشاهده هیدومأت میکند اعنی
مت حق وأت اعان و مشاهدة صوریکه در هیدوص آنست
ی اشکاله و امتاز
و وایضا سا )
ذوالمیی ا کر ور حقت مشهودست ذوالعقی ار شهود حق مفقودست
ذوالسن و زوالمقل شهود حقوخلق ایکدیکر اکر ترا موجودست
این رپاعی اشار تست بالقاب ارپاب مانب ثل که دز شرس
رباعی سای کشت +س دوالعین در اصطلاح ان طاقه عارت
ازانکس است که شهود حق روی الب باشد حقزا سبحانه
طاهي سد وحلق را باطن بس حلق در نظر او عثابه آنته باشد
ميحقرا اسب ظهور حق درحلقی هحون نطهور صورت
در اینه واختفای حلق درحق همحون اختفای آینه تصورت
وذوالعقل عسارت ازان کنی اس تکه شبود حلق روی غالب
باشد خلقرا ظاهی یند وحقرا باطن یس حق در نظر او عتزاه
آیننه باشد محاقرا و خاق رل" صورت +نطیع در ابنه لاجر م
حق باطن باد کاهو شان الرأة واطلق ظاهی کاهو شان
الصورة الرنسمة فی الر آت وذوالمن والعقل عسارت از ان
کی است که حق را در حلق ماعده کند و حلقرا درحق
بشهود هیچ کدام مححوب نکردد از شود دیکری بلکاو جود
و احد رایعنه از وحهی حق ند واز وحهی حاق . عود کرت
مالع ساند شود وحدترا وشهود وحدت ام نکردد و د
گدّت را
و واضا ی )
هس بیشرط وحدش نام زدست ورزانکه بشرطلاست نهتشاحدست
مأْخوذ بغرط که که باشد واحد مدانکه ظهورش ازازل تا ادست
او ل نمی که تالی"* غب هو ت وه لا لعین است . و حد
تس تکه اصل جیع قا ناسا لست واورا طهود وطون مساو ست
و مرو ط و مقید مپسچ یكث از انتّفاء اعتبارات واشمات ان نست
دک اوعین قالت دذااست میبطون وظهور واز بت واندت
وانتفاء اعتبارات واثبات آترا. و مین وحدترا دواعتارست
راول) اعتبار اوست شرط عدم اعتارات و سقوط آن بالکله
وان اعتار اسدت است ودات را بان اعتار احد خواشد
ومتعاق ان اعتار بعطون ذانست وازلت او (دوم) اعتباراوست
بشرط نبوتاعتبار اتغیرمتاهیه ميآورا واین اعتبار واحدیتست
وذات را بان اعتسار واحد می کويشد ومتعلق این اعتسار
۷
ظطهو ر دالست وادت او یس احدت. مقام اشعطاع و اسملاا2
کرت نسبهٌ و حوده است. دراحدت ذات وواحدت اکرچه
کیت وجوده منت است ازو یکرت دسبه متعقل التحقق است
دروی حون ند لصفت وثلثبت وربست در واحد عددیکه
اینشاء هه اعداد ازوست و میم تمنات و حو ده عبر متناهه
مظاهی ان اسب متمقله درتبه واحدشست.
و واضا ما
هی عراتب جوئزل فرمود مرجازرخ شان د کر رده کشود
درب بازسین کانسان ود مرك زشژن بوصف مموع عود
اجاد . عار ست ازاستار وحود حق سحاهه تصور اعبان
ناته وماهبات وانصاغ او باکام و آثار ایشان . وغات وغره
استار وحود حق تصورت ه عن باه طهور او ست سیحانه
سب شاف که ین ین یه مر اوست .بر خودش اه
با رهین شان با رامثال اوحب وفرادی باخود ظهور ان
شانست بر حق سحانه با رخودش با راشال خودش کذلك
جما وفرادی. اخود جع بن التلهورن و هیشانی که طاه ی
شود حق سحانه سب وی با شانی است ک1 ی جامع مصحمیع
افراد شونرا. باشانی استکه بعضی است ازافراد ان شون
و ظهور او سیحانه باحدت جمم خودش متحقق عیشود مکر
نسبت بان شان کبی حاه مکه حقیقت انسان کاملست. پس حق
س.یحانه درصأت انسان کامل رخودش از حشت شان کلی؛
حامم یکلسته واحدتة جمه ظاهی باشد ,نس اکتساب کند
میشانی حکم خیم شئونرا وه یی رنك همه راید وهرفردی
و صفب موع جاید ! ز راک همبحنانکه در مصبسه احدت حمم
هیشای ر هیع شون مشتملست همحنین در مصسه انسان کامل
که آن شان کلی حاممست هرك ازان شون برهمه مشتملست .
وغات غابات از طهور وحود حق سحانه سب هشان ان
اکتسان_مذ کورست ه آنکه ظاهی شود آن شان فقط
باظاهی شود حق سحانه محسب ان شان (عشل) حقفت نوعی"
انسانیرا صنمت کتابت وشعر وعلل وفضل وغیرهبا بالقوة
حاصلست. وان اوصافی هه دروی متدرج من عبر امتتاز
مضها عن امض وجون ان حققتدز هی ی از افرادخودسي
از ن اوصای ظهور کند مثلادر زد بشعرودر مرو کتات
و در بکر بع ودر خالب فصل ان اوصاف بر تکدیکر مقو ل نشو ند
وباحکام یکدیکر منصتغم نکردند وان کفتکه کانب شاعیست
وعام وفاضل . وعلی هذا القاس اماا کزان اوصافدر ذات
واحدک بشرست 2۰لا جع شوند هی اننه هربك ازن اوصاف
عاعدای خود موصوف کردد. یس توان کفتکه کاتب شاعیست
وعام وفاضل یاشاعس کاب است وعام وفاشل الی غير ذلك
وهمحنین هرك ازان اوصاف مضاهی کردد آن شان کلی
حققت انسانی راکه قابلت اوصافی مذکوده است دراتصای
مه و ءعسدم ح<صو صدت وصی دون وصیی. مس <قمقت وع
سس سس
انسانی وله الثلالاعلی) عنزلهٌ حضرت احدت حمم الهی است.
وصنمت کتابت وشمر وغیرها اب شثون الهی وزید وعرو
و کر وخااد و دار ماه شصت ی فر فانک عالست. و اشر
مثال مظهر احدی؛ حمعی اسانیکه دروی هرىك ازافراد شون
نك همه ر امده است . ومضاهی؛ شان کل یکه مفتاح »قاسح
غب است کفته و الله اعل
( واضا مها )
واحد همه دراحد عدد می بیند . درفمن عدد نز آحدمی شد
یمق بکمال ذایی واسانی درخود همه ودرهمه خودی بند
حضرت حقرا سحانه کالیست ذالی . وکالیست اسانی .
وصاد از کال ذانی ظهور ذانست . صنفسی خودرا نفس
خوددر نفس خوداز برای نفس خودی اعتبار غر وغرت .
وغنای مطلق لازم کال ذانست . ومعی؛ غنای »طلق آنستکه
ون واحوال واعتارات ذات باحکامها ولوازهها علیو حهکلی
ح که درجمله اتب الهی وکانی میعاشد عیذاترا فی
طو نبا واندراج الکل فی وحد نها کاندراج جیع الاعداد
و انیا اجمم فی الواحد والواحد فیالاحد مشاهد وثابتباشند
جمیم سو رها واحکامهتا کا ظهرت و تنظهر وشت و شاهد
مفصلة فالراب الیالاد. پس دات اقدس دن مشاهده مستغیی
باشد از عا وماشان واز ظهور اسان علی وحه التفصلدر
مالب ابد الا مدین چه. ع حقسحانه وشپود او ابشارا
و
مجمیم احکامهم ومقتضانهم عنداندراجهم فواحدته حاصلست
اما شهودیست غیی علی چون شرود مفصل درل و کثیردر
واحد وله مع الاغصان و تواسهادر واة واحده وال وعالان
در نشوود معدو مندنی انشسها و مو حبنستند مکژت و حودیرا
ز راک هه صور علسه اندک حفق وموت ست انشا را
درغیر ذات عام دیشان . وصاد از کال اسانی ظهور ذانست
وشهود او درتعنات خودکه تسمهکرده اند آن تعنات رابفیر
وسوی . وان شپودست عالی؛ وحودی چون شهود لدر
مفصل وواحد در کثر وواقدر مه وتوابع آن. ومستازم است
يتعدد و حودی را
( واضا ما »
تاحق کردد مجمله اوصاف عیان واجب باشدکه مکن آید عبان
ورن بکمال ذانی از عاليان فردست وغنی جنأنکه خودکردهییان
حضرت حق سحاه و لعالی عوحب قرموده آن ال خی
عنالعالین محسب کال ذاآی از وجود عم وعالیان مسفنی است
و اما محفق وظهور کال اسانی لی مو و فست رژجود اعان مکناک
مايا و حالی صفات واعتارات ذات اند. چه کال اسیافی چنانکه
کذشت . عارنست ازظهور ذات مقدسه وشمود اودر مانب
یناتک مسمیاند بغیر وسوی (سوال) اک رکومندحیگذاستکمال
حق بفیرلازم آید (جواب) کوعرکه ص آت نیزکهمظهر و جلیاست.
مطلقا غرنست . ۷ استکمال تفر لازم آد بلک اورادو
نت و مت
جهنست ی مین شخصی؛ و یکه لاحقوی شده و آن حهت
عبر ت است . و ی حهت و حودیکه قام همه موحودات بان
وحجودست ۰ وان عبن وحود حفست سیجا نه هکذا فال اعض
شارحی الفصو ص و بو شیده نماندکه مس آنبت و مظهرت موحودات
يو حودحقر | از حاتغیر ت است هاز جهت عشست چه. مظهر ت
ابا و مظاهی باعشار نعين وشدست. وااشان باعتار تمن و شد
غبر وحود مطلق ادا کر جه در حفقت وحود متحدند. و مققان
از عبر ت. ان متو اهند, عبر حقتی خود عدم حعض است .
پس جواب صواب_ آنستکه کوند ذات نی نفسها کاملست .
لیو حود اغارکه مظاهي مقدهاست و کالاسیانی مهد کال مظاهی
واسا* وشئونست هه مجهت کال حضذات. پس استکمال ذات
بغیر لازم نساید
ژر وایضا مها )
کر طالب شرودوکر کاسب خير کرصاحب خانقه ودوکر راهبدر
ازروی مين هه غریدته عين وزروی حقیتت همه عینند نه غیر
بشستر کذشتکه حقایق اش عارنست از تمنات وحود
مطلق درصسه عِ. ووحودات اشا عباز لست. از تمنات او در
منبه عین. پس حقایق اشبا ووجودات اپشان ازحیثت حض
حشقت وحود . عن تکدیکر وعبن و حود مطلق باشند. و عار
و نفار با کله مس نع باشد . وام از حشت مین مغار کذیگر
ومفار وحود مطلق نز باشند. اما مفایرت ادشانص تکد کر را
باعتبار خصوصیای استکه ماهالاساز ابشانست از بکدیکر. واما
سس ۷۹ ستاح
مفابرت ابشان موجود مطلقرا بسبپ انس تکه هریك از
ایشان نمنی است مصوص موجود واحدراکه مغسابرست
صسار تعناترا. ووجود مطلق مفار نیست . مکلرا وص
بیضرا پلکه در کل عین کلست. ودر بمض عين بعض ومنیحصر
بست درکل ودر بمض. سس غبرت اویاعتار اطلاق باشد ازکلت
و بعضیت واز اطلاق نیز فافهم ان شاالله العز بر
( وابضا ما )
ای | نکه شهم مشکلانی منسوب وزنست امکان ووحوی عوب
امکان صفت ظاهر علست فصب . مخسوص بظاهر وجودست وجوب
کاهی ظاهی و جود میکویند درمقابه* باطن وجودکه مرب
لانعین ونجرد ازمظاهی ست ۰ وحبتثذ مراد بظاهی وجود
مانب امینات که و جر سه وحوسه وامکاسه آسن » و کاهی ظاهی
وجود میکویند دررار بان وجودکه صور علمیه واعیسان
امه است. وحتند مادیوی حشت مالت حضرت وحودست
زراکه چون حضرت وجود بر خود تجیی کند ذات خود
وشوّن واعتاراتذاتخود. لاشك اورا دو حشت سدامیشود.
حیئت عالبت. حیثت مملومیت." و حبایتمعلومتکه صور علمیه
و اعبانتاته است. باطن و بو شیدءاست در داتعام. و ذات ما نسبت
بان طاهی. چنانک6 ان ععیرا درخود وامشال خود بازمی
پم . وبس ظاهیستکه هرك از حیشتین مذکورنینرا | کرچه
کار ین الما و العلوم عح<ض اعتار باشد اتضای جند خاص
۲
هست حون وحدت ووجوت و احاطه وتاثر عالتر ا و مقادلات
ان امور . اعنی کلزّت وامکان و محاطت و ار معلو هستز | اس
و قتیکه کو سند وجوت صفت ظاهیس وحودست ماد بان. ظاهی
وجود باشد. عمیتایی نه عسیاول. جه. ظاهس وحود ععنی اول
شام است ص هه لمات و سدو مره وامکادرا حنانکه کذشت .
پس صفت وجوب شامل حیع تعنات ظاهی وحود ععیی ارل
وماد بظاهي ع صور علمبه واعسان اه اس تکه ازلو ازم
ایشانست صفت امکانکه عبارست ازتساوی" ست ابشان
ظاهی ع عن و حودستکه شاملشتون واعتباراست و من <.ث
طاهی ها گز نی و اقع فاذهم فا به سیر همم
حق عالم واعیان خلایقی معلوم موم ود عاک و عاا محکوم
از مو چب حکم توکند گ ول کرو عثل معذ یی زر صحوم
رواسضا ما )
حکم فدر و فا ودن مانم رز موحجبت عم لا رال واقع
تیم اشد عم ازن اعباترا ععبان هه مشون حقرا تیم
قضاء عسارد.ت ازحکم آلهی" کلی بر اعبان موجودات
باحو ال حاز به و باحکام طار به راشان منالازل ای الا بد و قدر
عبار لست از فصل ان حکم کلی بان تخصیص کر ده شو داشجاد
اعبان باوقات وازمانیکه استعدادات ابشان اقتضای وقوع می
کند در ان و تعلق کر ده اد هی حایی از احو الشان زمای معبن
و سبی خصو ص. وسمر" فدر انس که مکن سست مسج عیر ا
از اعان تاک ظاهشو د درو حود تا و صفت" و فلا مکر هدر
خصوصیت قابلت اصلی و استمداد ذی* خوش . وسر" سر
قدر انستکه اعبان ثاسّه امور خارجه نستند ازذات حقسبحانه
و تالک «علوم حق شده باشند از لا ومتعن کشتهدر عم ودیعلی
ماهی عابه بللکه سب وشیون ذانبه حق اند ین من ۰ پیست که
یرک دند از حقایی حود. ز راک داسات حق سیدابه و مایی
متزرهند ومرااز فول حمل ور و تدل ود وهقصان
وجون ان امور دانسته شد دانک حکم حق سحانه ومالی
مو جودات تام ع وی است اعان باه اشان . ی
یجان اعبان تابم اعسانست بآن مدرک مس عم ازیر | هچ
اثری همست در «ماوم باثبات ای ملوراکه ثابت نبوده باشد
بای امیکه ثابت بوده باشتد بانکه تملتی عل وی ععلوم بران
و جه اک آن «ملو م ی حددابه مر انست و رادر وی هسچ
کونه تاثبری وسرای باسنت . واعان تسه صور لسب وشنون
ذاته؛ حضرت حق اند سحانه واعایی. ونسب وشئون داسه
حق «قداس ومنره از ثغر وسدل از ۷ و ابدا . س اعان نز
تنم انتر باشد. از اجه تراد فيحد اشمما. ویک - حق راشان
عقتضٌای قابلات و مو جب اتمدادات انشان باشد. هيچه للسان
استعداد از حضرثت حق وحواد عن شایه طاب دار بد حنانکه
باید و چند انکه شاد عطاغاید وانعام فرماد. ی قصان وزیادت
<جو اه ازدر کات شقاوت و حواه از در حات سعادتن
و وایضا مها )
ايان کامدز مکمن غیب پدید وز حضرت حق خلمت هسقبوشید
بر موجب حکم وهوبدی ویمید درهر آنش خليی ولبسیست جدید
وایضا میا )
چزیکه مایخش مك منوالست واندر صفت وجود بربك حالست
دریده نظر کرجه هانی دارد ان یست شا مجدد امثالست
حقیقت آدمی بلهیذره از ذرات عام بالنسبة الیذانهو حقیفته
لاالی عم موجده مالیا نیستیاست که برابطةٌ وجودی علمیکه
صورت معلومیت اورادر عل قدیم حق تعالی بود از فیض جود
حق ای وجود روی مسب قابلتش عارض وطاری میشود
قال له تعالی راولایذ کر الانسان اناخلقناء من قبل و کنشا)
و بمد ازیافتن انهستیکه اورا عار ضیست بر»و ج بکل شی* _ر جم
الی اصله هیدم اورا باصل خودش که نمستی است بالذات مبل
حاصل میشود .با خود کو که از نفاد فرمان هر مان و حسدت
حقیق در حل ظهور اثار اس بزرکوار (الظاهی) حبچ چبزرا
چ وه ازمات وقراز اصتللا دست حتی زمان متمارف موهوم
الاتصالراکه معتی شا یملاحظهً آن تصور نمی نوان کرد .
باخود کو که دات آلهی ازانجاکه اسا و صفات اوست شمه
بر اعان عام متحلی است وجانک بمضی ازاسا اقتضای و حود
اشا میکند همینا بمضی ازاسا اقتضای عدم اشا میکند
مثل معد وت وقهار وغرها پس حق سحانه و ای کاهی
تجیی میکند باسیایکه مقتضی* وحود اشباست وکاهی تحجلی میکند
باسایکه مقتضی* عدم اشاست بلکادر هرزمانی لابلکهدرهی آفی
مهر سك از ن دو وع اسم متحی است پس سارن اموراشادر
هی آنی بمدم اصبی وفنای ذانیخودرا جم ی شوند و ازلباس
عارضی وحلمت عار ی وحود منحام میکرردند ولیکن بسبب
مددیکه دم بدم از صفت شایحق سای بدیشانی و بدد و در
هان آن بوجود دیکر متلبسی کردند واين خلم ولبس دانا
واقعست هچ وقی ار موحدی وخالی" حق ععالی از انشان
منقطع نبست هيجند اشارا از و صول ان ابر | کایی اسست
کاقال تعالی ربل هم فی لبس من خلت جدید) وبسضی امورکه
برای روّبت بای نماد وغایدش بريك وتیره مدتها بید آننمابندی
وپاندی را ازنجدد تعنات مه متو افقه باید شناخت وخودرا
بقلط نباد انداخت چه. فنا وا دواس اعباری اندکه ازتجدد
تعنات متداسنه ومتو افقه عوده می شود های حقییی لاز م ذات
و حود بود ومجازی محسب امتداد ظاهی متوافقه وقنا اسم ار نفاع
تسنی است خصوص وا لازم ذات مین است (ماعند ۶ سفد
و ماعنسد اله باق) وقال بمضیم قدس الله اسرارهم عام مجمیع
حواهيء واعی اضه صور واشکال اعان ثاسّه استکه ظاهیشده
رو
است درس ات وحود حقق مطلق باخود عینات وجود حق
وتنوعات هستی مطلق است که ظاهر شدء درصور حقایق عم
واعسان باه ووحود حق مطلق داعم الشیضان و السربااست
درحتایق اعان پس نج قابلست ازو جودحقص صورت عینیرا
ازاعان روجه اول با اجه متعین است ازوحود حق درصورت
عیی از اعبان رو حه ای متلنس عی شود صورة آن عبن تز دك
ملایس؛ وجود وماذاة او آن عین را و بسیب انصال فضی
وجودیکه تابست مفوض اولرا منخلع میشود آن فوض اول
از صورت آن عبن وءتلیس میکردد بصو رت دیک رکه آن
عینر ادر مواطن دکر هست اظاهي شود وحود بصورت ان
عین در جیم مراتب ومواطن وجود ودرهمین آن نیز متلبس
میکر دد و حود »تعن انا که تانمیتمي او لرا اصورت آنعن
جون وحود ممین اولا وهکذا الامی داما ابدا ومثال اندعنه
آن حار دست که حون حزی زروی محادی شود موشیرا از
هر بشکل آن مو ضع راد و هصورت ان خاید امادو آن دران
مو ضع ناد بلکه هاندم نکذرد و موضع بو درا جر و دیکر
سبرد وان حزءتای نز بشدکل آن موضم متشکل کردد وی
اطال مجز , ثالث متبدل شود وهکذا الیمالانماه لکنحس بواسطة
تشابه احزاء ماد وتشکل اشان بشکل واحد مان اشان
تب نتواند وجزء تانیرا معلا بمنه هان حزء اول داند اکر چه
حکم عتل حیح وکذف صرخ خلاف آنست
ژ واضا مما 6
حق وحدانی وفش حق وحدالی کثرت صفت فوابل امکانی
هرکونه فاوتکه مشاهد نی بادکه زاختلاف قابل دای
امداد حق سحانه وتعالی ومجلات اوواصل میشود باعان
و حو داتدر ه شصی و درقیق او ضح وام حل است واحدکه
طاهیمی شود اورا محسب قوایل وصاب واستمدادات
انشان تعتات متعدده و عون واسا وصفات مکره متحدده نه
اک آن مجبل ی هه متعددستاورود اوطاری و متحدد نلک
احوال کنات چون نقدم وتاخر وغرها موهوم میدود تجدد
و لعدد مفضی میکردد ستغیر وتقد واکرنه اس آن تجلی اجلی
واعی از انست که منحصر کردد دراطلاق ود ومتصف شود
سقصان ومنید وان تجلی احدی مشاراله نیست مکر فض
وجسودی ولور وجودی که واصل میشود از حضرت حق
سحائه وتمالی عمکنات غبر ازان نهبمداز انصاف و حودونه
قل ازان وهیچه غرازانست هید احکام و آثار عکنانس تکه
متصل میشود از بسضی ببعضی دیکر بمدالظهور باتجلی الوجودی
الذ کور وچون ان وحود ذانی نست ماسوای حقرا سبحانه
بلکه مستشف.ادست ازجی مد کور عال مفتر باشد بان امداد
و حودی احدی معالا نات دون فرة و اهطاع چها کر بك طر فة
امین ان امداد منقطع کردد عام ای اصیی وعدم ذالیخود
بازکردد زیراکه حکم عدم. امیست لازم ممکن رامع قطم
النظر عن الوحد تعالی ووجود عارضیست مساورا وتفاوتی که
میان کنات واقست سقدم وناخردر قول ان وحود فاض
بسب تفاوت استمدادات ماهات ایشانست. پس هیماهت که
نام الا سعد ادسن در قول دض اسرع وام است حون ماهت
ق اعل که سماست بمقل اول وهیماهییکه نام الاستعداد نباشد
درقول فض متاخر باشد ازنام الاستعداد خواء سك واسطه
وخواه وسایط چنانکه ثابت شده است شمرعا وکتفا وعقلا
وشال ان. لعینه ورود نار ست بر تط وکرت و حطب باس
وحطب اخضر چه. شاك نیست که نقط اسرع واماست درقول
صورت اربه ازباقی وبمبد ازوی کریت پس حطب یابس پس
حطت احضر ووشده مان دکه علت سرعت قول هط صورت
نار بهرا قوت مناسسی است که مان شط و بارهست از حر ارت
وس تکه از صفات دامه بارست و همبحنین علت تأخر فتول
حطب اخضر اراحک سای اس تکه ماورا ثابت است
ازر طو ت و رودیکه منای" من اج نار و صفات ذاشه اوست
لکن شاد دانست که مان علت »ناسیت ومباشت دران امثله
عمکن است واما مبان استعدادات وفض صادر ازموحد تعالی
شاه متفرست زر اک ان از اسرارست اله یکه اطلاع بران
مکن بپست مک رککل اولل را رضوان اه عیم اجمن وافشای
آن برغیر اهلش حایزنی
واها مپا)
د رکون و مکانیت عیان جز كنور ظاهر شده ان تور بانواع ظهور
حقی ور و نوع ظه و رش عا توجید هیناست دکر و هم وعور
لور حقتی یک بش نبست و آن نور خداست ونورخدای
متبسط وناحدود ونامتساهی است وعال تجلی نور خدایست که
جندن هزار صفت تجلی کر دهاست و بان صوریا خودرا
ظاهی کردانیده است بدان وفتك ال و انا فهم اقا قکه
سنات حق وعرزات وحود مطلق کب حصوصات واعتارات
و شونکه مستحن است درغیب ذات خالی ازان نبست که
در تسه ع است با درمتشه عال . ا کر در مسه ع است
حقایق وماهبات اشیاست که مسمی است دراصطلاح انطاثقه
باعان تاه و اکر درحرنبه عين است وحودات اشسساست.
اس حقااق اشیا عارت باشد از مات وحود حق درنه
۴ اعتار حصو صات اعتار ات و شون مستحنه درعت دات
هیکاء که و جود تجلی کند برخود متلبس بشانی ازشون نجل
ی حقق باشد از حقابق موحودات وجون تجی کند
متلس «شایی دیکر حققتی دطر باشد ازحقایق و عبیهدالشاس
و و حوداتاشا عارتباشد از تعناتو عزاتوحود حقدربه
عین باعتبار احکام و آثار ٍنحقایق وماهیات بان طر که حقابق
و ماهات هميشه درباطن وحود اعنی تمه ع نات باشند
و اثار واحکام شا که طلال وعکوس اند صادشاترا در ظاهی
مس ۸۰ -
وحودکه علی و اببنه است مباطذش ر ا دا وهو بدا هر و قتکه
ظاهی وجود تعنکردد سب انصباغ باثار واحکام حقیقتی
از حقادق مو حودی باشد از مو حودات عیی؛ خارجی وجون
منصیغ کر رک ردد احکام حققتی دیکر «و حودی کر باشد ازان
موحودات هکذا الی مالاماة بی ان موحودات تک
متعدده که مسپاست بعام نباشد مکر تمینات نور وتنوعات ظهور
وحود حق سحانه که ظاهن! مج مدارله ومشاعی ی که
از احکام و اثار آن حفادق است . متصدد و تک میغاد
وحققة رهان وحدت حة, نی خودس تکه میم است مس هی
وحدت وکرّت و اساطت وک ب وطهور ۱ 1 نرا و بو شیده
عاندکه مین صفت متعین است وصفت عین مو صوفست منحت
الوجود | کرچه غیر اوست من حبث الفهوم ولذا قیل التوحید
للوحود والکز سم وانته اع بامقابق
( واضا مها 6
اعبان همه شیشهای کون کون ود کافتاد بران برتو خورشید وجود
هررشیشه که ود سرخ با زرد وکبود خورشید دران هم »مان رنكعود
نور وجود حق سبحانه وتعالی وله الثل الا علی عتابةُ نور
حس وس است وحقایق واعان اه عزله زحاحات ۰توعه
متلونه وتنوعات ظهور حق سبحاه دران حقایق واعان جون
الوان ختلقه همجنانکه مادک الوان نور محسب الوان ز جاجست
که حیحان اوست وفیشس الامص اورا لونی نست نا اکر زجاج
صافست وسفشد تور دروی با وی صاق وسفید غاد و اکر
ز جاج کدرست وملون نور دروی کدر وملون عاد با انکه نور
۴ حد دانه از ون و شکل جرد و »مر است هحنن ور وحود
حقرا سبحانه و تعالی باهيیك ازحقایق واعان ظهورست اکر
آنحققت وعین. قر ست شبات وورت وصفا حون اعبان
عقول و شوس جرده ور وحود دران مظهر در غات صم تا
ولوزیت و بساطت غاید و اکر بمیدست چون اعان جسمانیات
ور وحود دران کف عابد با اک ی شسه ه کف اس
وله لطف پس اوست هدس و تعایی که واحد حقیتی است .نزه
از صورت وصفت ولون وشکل درحضرت احدت وهم اوست
سحانه که درظاهي متگرزه تصور شتافه ظهور کر ده تست
اما وصفات و مج اسانی و صفای وافعای حودرا رخود
حلو ء داده
ژ وایضا مها )
حون محر افس زندحه خوانند مار حون شد متراک آننفس اارشعار
باران شود ارچون کند قطرهنثار وان باران سیل وسیل محر آخرکار
« واسا ما )
گر یت کهن وجود بسبی پایاب ظاهر کشته تصو رت وج وحباب
مان تانشود حباب یاموج خجاب بر رکه ان جله سرابست سراب
غبر از آب نیست وچون حقیقت مطلتی آب متعين ومتمیز شود
4
بصورت امواج موجش خوانتد وچون مقید کردد بشسکل
حاب حايش کوند وهبحین چون متصاعد شسود مخار باشد
وجون ان مار مترا ع کردد و رز نکد تک نشیند ار شود وان
ابر بسیب تقاطر . باران شود وباران بعد ازاجماع وقل از وصول
عر سیل. وسیل بمد از وصول عر محر پس فی القیقه نیست
اخا مکر ای واحد اعنی ماء مطلقکه مسمی شده است
بدین اسامی سب اعتبارات ورن قباس حقیقت حق سبحامه
وتمالی نیست الا وجود مطلقکه بواسطاٌ نقید عقیدات »سمی
میک دد باسیاء انشان چنانکه مسعی کر دد اولا بمعل س
بنفس پس لك پس باجرام پس بطبایم پس عوالد ال غیر
ذلك ونیست فیاطقیقه مکر وجود حق وهستی) .طلقکه مسمی
کشته است بدیل اسما شخست اعتار ات رل از حضرت احدت
بواحدت و ازحضرت واحدت محضرت رو ست وازان خضرت
کونیه وازان حضرت حامعةٌ انسانهکه آخر حضرات کلیه است
سس چون حاهل نظرکند بصورت موج وحیاب و مار وار
وسیل کویدکه این الیحر ونداندکه محر نیست الا آب مطاق که
بصور ان مقدات رامدهاست وحودرا در ن مظاهي ختلفه
ُوده وهمجنین چون نظر کند عرانب عقول ونفوس وانلاله
و اجرام و طبایع وموالبد کودد ان الق ونداندک ان هه
مظاهی و ند ووی سحائه خارج مست ازین مظاهی و مظاهی
ازوی. واما مار حون نظر کند داند و دک همحنا نک مم
آسم است مسحشقت مطاقفه 1 را که حرطست جمیع مظاهی
وصور خویش ازموج وحباب وغبرها ومیان مطلق آب و ان
مظاهی و صور مفایرت ومبایثی نیست بلکه برهقطرژ ازقطرات
وهیمو جی از امواج صادقس تک عدن است من حث اطقفه
وغیر اوست منحیت التعین همچنین اسم حق عبارست ازحقیقت
مطاقکه حط است مر دره از درات موحودات و مر مظهر
از مظطاهی کات و بان او وان مظاهی تغار و بان ست
بر هريك از اننها صادقست که اوست من حبت اطقبقه | فرجه
غیر اوست منحیث اللمین پس نیند درواقع مکر وجودی مطلق
ووحودی مسقد وحققت وحودر! درهیدویی داند واطلاق
و نقید را از سب واعتارات او شناسد
ژ وایضا مها >
اعان حروف درصور مختاف اند لیکن همه درذات الفموْتلف اند
ازروی مین هه باه غبرند وزروی حقیقت همه عين الف اند
اف ملو طه صو ست مطلق ده بر مد باشد «صدور
از تخر ی خاص و ممدمصدور از ان والف مکتو به امتدادست
خطی غیرمقید بتکل مخصوص از اشکال مختلفه حرف و بعدم
آن . پی الف افظی حقیقت حروف لفظطبه است که پیب
مور بر خارج محصو صه مقد شدء است بکفیات ختلفه ومسمی
کشتهاست باسامی* کثبرء والف خطی حقیقت حروف رقشبهکه
متشکل شده است اشکال مخنلفه و ناد کشته سامهای بسار
پر
و رهیقدر دالست عمائلت دروحود مطلقکه اصل مو حودات
مقس است و دروی هیچ قدی ست اما ظهور ست اورا
مکر درضین وحود مقد و حففت مقید همان مطلقست بالضمام
قدی وءقدات باعتبار خصوصات قبود مفایر بکدیکر ند و باعتار
حشقت طلق_+ عان بکد کر ۰ ی حشقت حمیع احزاء وحود
وجودیست واحدکه ظاهی شده است بسپپ اجتیحاب بصور
تمنات موحودات و حتح بکشتهاست و اسرطه ظهو ر در ملاس
توعات اشان هحون ظهور الف روف واحصاب وی
بکفات واشکال ایشان
( وانضا نها 6
درءذهب اه لکشف واریاپ خرد ساریست احد درمه افراد عدد
زیراکه عدد کرچه ,رونست زحد هم صورت وهممادها ش هست احد
و واضا مها >
حصیل وجود هرعدد از احدست فصیل مراب احند از عددست
عارفکهز فیش رو حقدسش مددست . ربط حق وخلقش ان چنینفعتقدست
واحد درمات اعنداد از ان ال مالا مها دة ٍء ظهوری
دار دک در هم سل خاصبی و قاید: میدهد که در ان دکر ست
و حقیقت هی یی مضار حقیقت دیکریست وهمه فصیل مرب
واحد می ناد دی مین آنن که واحدست که در ن مانب
سکرار طهور کر ده است ز را که این دو واحدست و ثلثه سه
واحد و هحین جیم اعدادکه آن در هی وحدایی جتمع
۵ سب
کته است وازان ائنان وئلثه وغرها منالاعداد حاصل شده
بلس ماد؟ اعداد. واجد متکررست. و صورت اعداد هم و احد
بلس همد اعداد بواحد موحودند و واحد رواحدت حود
ازلا وادا باقیست دا کردن واحد تکار خویش اعدادرا
«ثالیست می بیدا کردن حق خلق را بظیور خویش درصور
کونیه و فصسل عدد انب واحدرا مثالیست ماظهار اعبان
احکام اما وصفاترا وار تباط مان واحد وعددکه آن موحد
ان وان ءفصل متسد انست مثالست صار تاط مان حق
و خلقراکه حق »ءوحد خلق است وخاق »سل رنه تتزلات
وظهورات حق و انک توکو نیک واحد لصف این است
و ثلث الایه ور بع از لعه وس مره مثالدست مس ژنست از مدر |
که صفات حقشان خوانند
و واضا من
معشوقه یکیست ليك پنماده به یش ازییر نظاره صد هزار اه یش
درهی بكث از ان آ نها عوده برقدر صفقالت و صفا صو رت خو ش
وحود حقتی بکیست از ازسای موحودات من حیث
الا طلای والذات وظاهیست دات خوش درصوز اعیانهیم
موحودات من حبت الاساء والصفات وان اعبان ایی نات
بور و ای سوعات هو ر او ند آادر اسان حروحود متعن
کست عاندی صس ات ومشا و کدورت آن عاید و هددی که
شاهدهمي افتد حسب آمدد ی انست وهثال آن در محسوس
حنانس تک مثلا جون وروی دواری آوریکه درروی آن
همه ایا نشانده باشند هي اسه صورت بودر هی اه ازان اپا
طاهی خواهد شدولکن ظهورات مختلف محسب جوهی انه
وعاندي آن و لاش حو اهی دانس تک و که دران آنهامی
مایی وجزتو دران کسی دیکر نیست ونوخود همجنانی ویهمان
صفیکه بودی درمیتبُ خود بس اعبان مو جوداترا عنزله
ميانی متعدده متنه عه مکی دان و دات الپهرا وله الثلالاعلی
عفا ده و سرد و احد
شم )
ما الوجه الا واحد غ ائه اذا انت اعددت الراا عددا
ژ فرد )
درهر آته روی دیکر کون می ماید جال او هر دم
نظ )
كك روی ودوصد هزار رقم كت زاف ودوصد هزار شانه
ثك عم ودوصد هزار ات ثك طار وی حد اساه
و الله ول الهداة و الا عانه )
7 واضامپا 6
دریاست. حقیقت وبرابست سن سیراپ نشد کی زدراا پسراب
واضا متا 4
ازساحت دل غار کیت رفن خوشت رکه پرزه دز وحدت سفنت
مغرور سفن مخ وکه توحید خدای واحدددن ودنه واعد کنت
بت مرا
تامل درکلات قدسةٌ اربان توحد وتفکردر انفاس متکر!
اجاب مواحید قدس اه اسرار هم ذیه و تشویق راست هتحصیل
کال معرفت وتحقیقرا زبراکه علوم ومعارف ایشان ذوتی
وو حدانیست هقی ونقلدی باعقی و رهانی پس پالکله بساط
حست و حوی در وشن ویگفت وکری ی حاصل خرسند کشان
کال حهالت وغات ضلالت است ازکفتن بان تایافتن وحدان
تفاوت بسیارست وازشنیدن یکوش تا کشیدن دراغوش درجات
یشمار هی چند نام شکر ری تاشکر خوری کام توشبرن
شود وهحند وصف افه کی ی اافه موی مشام تومشکان
نکردد پس جون طالب صادقرا واسطه مطالعهٌ ان سخنان
ساسا شوق در حرکت اد وداعهٌ طاب قوت کردعی باندکه
محر د کفت وشاد لسنده ند لک گر احاد درسدد
وحسب القدور درتحصیل این مطلوب بکوشد شایدکه توفیق
موافق اد وعادت مساعدت غاد واعلای اطوار سلول
مشایم طر هت قدس الله تعایی اسرارهمدر تحصبل ان مطلوت
طرش سلولا حضرت خواحه و خلفای اشانست اعی حضرت
عله صدر مستد ارشاد و هدارت حامع اعوت و خصاص و لات
ملاذ زمان وقطب اهل حقفت وصفان مظهر صفات ربای
مورد اخلاق سحای انسان عون امققین وارث الاسا
والر سلین خواحه ماءالق والدن تمد ی ممدالیخاری العروف
سقشند قدس الله تعالي روحه وطب مشمده ونور ضرشه. چه.
طر مت ادشان اقرتب ساست ای ااطلب الاعلی والقتصدالاستی
و هو آلله سریجا به و عاپل قاما تفع مج الاعتات کن و حهالذات
الا حد نب الستاز ند فالکل با محو و الفتاء ق الو حدج ی شرق
سیحات حلاله جر ق ماو ادء و خحششت مات سیر هشاخزدات
۰ بّ , 0 دب
طر ق ایشا ای وه او ل در ا.د ادغان ده حجان قاس و سرلو از
انشان دعداز ح به اس م«ی هصیل مل و حبدکه مصو داز
آفر خش عم ِ آدم همین است ( ماحلعت اطن؛ ۷ سنا سدون)
.۰ م۳
3 و اه ۰ 4
جر رسد له کر حون نه دی شاهی زادم ار چشرفی سخین | کاهی
کر شش ان لوح دل صورتاو زان شش شید بای رام
.لا ۶ ۰ و ر 9 یا ۰ ما #7 " ی
ما
واسا ما
سرا عشقی دردندان داند یخوش هاشال وخود بسند الدانند
ازنقش توان بسوییی نش شدن ون نتش غیب قدندان داند
طر هد توحه حضرت خواجه و خلفاء انمان قدساللهتمای
اس از 29 و رش لسدت باه * اشبان حذا دس که هرک دکه
خواهند دان اشتغال غاد اولا صورت آن شیخصرا که ان
نسبت از ویافته باشند درخال د؛ آورندتا ان زمان کار حرارت
۰ ۳۹ ۶ ۳۹ ۰ ۳۹ 0 َا. سس
و کشت »عي و ده اشان بیدا سودیاس ملاز م ان سغعت بو ده
ى
سم ,
1 صو رت و خسالکه اه دح «طلق ات هو جرد شلت
و ندکه عبار تست از حقیقت حامعةٌ انسالیکه موع کاسات از
۹
علوی وسفلی مفصل انست اکرچه آن ازحلول دراجسام
منزه است اما حون نسبی مان اوومان ان قطعه صنو ری
هست پس وجه بان طم صنویری باید نود وجشم وفکرو خال
وهه فویزا دان باد کاشت و حاضر آنبودن و بردردل لشسان.
ومااك ندارمکه درین حالت کفیت غیبت وتذودی دویی
غاد آن کفیترا راهی فرضی بابدکرد وازی آن رفتن. وهی
فکریکه در آید متوجه محقیقت قلب خود ننی آنکردن وبآن
جزوی مشغول نشدن ودران تحمل یکلی درکر تن ا آن ننی
شود وزمان کفیت و خودی امتداد باد وزهم نکسلد چنانک
کفتهاند
رت )
وصل اعدام کر توانی کرد کار مردان سرد دای کرد
ودر ری حال ان کفت و زیاده شدن ان اسبت ومقدمه
ظهور صفت حودی حضرت خواجه قدسالله سره میفر مودهاند
( مصراع ) (مرامان وخودرا بان خودیده) اکر خواطرش
تشسوش دهد باحضار خال حضرت مشد امدس تکه
مندفع شود والا بادکه سه نوبت نفس خودرا قوتبزند چنانکه
ازدماغ چیزی مبراند وخودرا خالی سازد ویمدازان بطرقهة
مذکوره مشفول شود واکز همسنان خواطر عود کند باندکه
بمداز تخلیه برطریق مذ کورسه نوت بکوید « استففر الّه من
جیمماکره له قو لا" وفعله" وخاطر] وسامعاً وناظر؟ ولاحول
بت 60
و لافو ة الابالله) ودلز ! درن استغفار بایان مو افق داردو بأسم
با فعال مسب معنی دردل مشفول شدن دردفم وساوس اصلی
عام دار دو اکر بان نیز دفع ندو ددر دل حند توت تامل کل
(ل! له الان) بکند بدن طر شکه لا مو جو د الا الله) تصو رکند
واکر دین یز مندفع ( شود جند نوبت مجهر بکو بد و اللهز امد
دهد ودل رو رد و و آن مسدار مشغول شوک ملول ندو د
وچون »دک ملول خواهد شدترل کند وجون آن وسوسه
و خالک مشوش او باشد موحودی خواهد ود ازمو حودات
ذهیک آرا باطققه ۵ حق بلکه عين حق داند ز راکه باطل
مز بمضی از ظهورات 0 قال الشبخ او مدین قدس
له سره
زر شسر )
لانتکر الاطل قطوره فانه بمض ظهوراه
واعطه منك عشداره حي وی حق اسانه
و قال الشح موّدالدن الندی فی یبها شمر
فالق قد یظهر ق صورة کرما امامل ف ذانه
عن زان قوت کردومی بای که ان زمان آن فکر رائز یکند
وحقیقت خودی متوجه شود وخودرابان باز دهد وازی آن
بر ود ومادام که ان اسات عبت و عودی در ری تشد فگر
در حقایقاشیا و نوجه مجزسات عین کفرست #صراع) (باخودی
کفر وعودی دناست) لک فکر دراسا و صفات حق هم
نباد کرد واکز رسد ثرا نزنق بابد کرد حه مطلبر و حاشه ان
طالفه نو حه بای اس تکه سرحدوادی؟ حبرلست و مقام جر »
انوار ذانست وشك بستکه فکردر اسا وصفات ازین میتبه
فرودرست
موی >
ومباش اصلا کّل انشست و بس زود روک شووصال اسْست ویس
سررشتهٌ دولت ای رادر یکفآر وین مر کرای تخسارت مگذار
دام شه حاباهمه کس درهه کار مبدار هنته چشم دل جات از
ورزش ان سبتعی باندکرد سنوعیکه پیج وجه ازین
نست خالی نشود واکردعی غافل شو دیاز دان طر د ق که کفته
۳ رسرکار رود و داگا حاضر بو ده شه چشم دلرا در خانه
وبازار وخرید وفروخت وخوردن و اشامیدن وهه حالات
رحققت حامعهٌ خوددارد واورانصب امین خود سازد و حاضر
داند و تصور حزق ازوی عافل نشو د ملک همه آشارا وی
قمم داند وسيي کندکه آرادر همه موجودات مستحسنه وغبر
مستحنه مشاهده کند تامجانن رسدکه خودرادر همه بنند و همه
اشارا آنة مال با کال خودداند باکه همهرا اجزای خودیند
مصراع)
جزه درویش است جله نك وید
در حالت سیخن کفتن نز ازن مشاهده غافل نشود بلکه
کوشه چشم دلرا دان سو دارد واکر جه نبظاهی باس دیکر
مشغول باشد حنانکه کفته اند
( تنل
ازدرون شو آشناواز یرون بیکانهوش انچنین زباروشی وداندرجهان
وهيجند صمت بشتر باشد ان تسبت قوی ترکردد و با دکه
خودرا از نغضب راندن تکاء داردکه راندن غضب ظرف باطن
راازنور معنی نهیمی ساذد واکر نموذ بل غضی واقع شود
باتصور ی دست دهدکه کدورآی قوی طاری شود وسررشته
کردد باضعف شود سل برآرد اکر توت ناج وفا کند
بات سر دکه تسار صفامید مدوالاباب کزم وحامه بالادر بوشد
و درجای خالی دو رکتی غاز گذا رد وچند نوت وت فس
رکشد وخودرا خالی ساز دوبطر هه معهوده مشفول شود
ودر ظاهی نز بیش حضرت حامعه خود نضرع غامد و بکلی
اوتوجه کند وداندکه ان حقیقت جامعه مظهر محموع ذات
وصفات خداست سحانه ه انکه خدای دروی حلول کر ده
تمالی ال عن ذلك بلکه عتزله" ظهور صورتست درص اتپس
ان نضرع حق.قت رد حق باشد سحاه و ای وجون
۵٩۳ ات
خواهدکه عهمی مشفول شود تضرعی هرچه تامتر درحضرت
حام4 خود ان دعا مخواند (الامم کن وجیقی ق کل وحهة
ومقصدی فی کل قصد وغای ی کل سمی وملحانی وملاذی فی
کل شدة ومهمی ووکییی ی کل اس وتو نی تویحية وعناة نی
کل حال) وبعداز ذ کرحق سحانه وتسمبه باتوحه وحضور
احضرت اوسبحانه دران مهم شروع کند وبعضی ازین طانفة
علله قدست اسرارهم مجای نوحه بشسخ ونکاه داشت صورت
اوتوحه بصورتکتای ونکاه داشت هت رقی که رلالهالااشّ)
اس مار لرالْه) فررمو ده اندخواه آنرا در حل خارج از خو بش
نوشته بنظر حس یاحیال فرمایند وخواهدر حوالیی سینهودل
تخیل کتندچهمقصو داز توجهسعضی از امور کو نهد فع <و اطر متفر قه
است وتفریغ دل ازکنرّت صور کونیه نا انارکژت درغلهُ توجه
منمی کر دد وطالن متوجه را سر حجد بت غت وکفت
عودی کشد و صورت آن حزنی متو حه الیه نیز بالکده زامل
شود وشك س تکه آن امس هو حه اله از جن سکه باشد
مقصود حاصل است فککف که میان آن ومطلوب نوعی مناسبت
صعی باشد وبعضی ازاهل طررق که منمویند بسلطان ابراهیم
آد هم قدس ازنه ره حه دراسداء بو حتبه سی از حسوسات جون
سنی با کلونی وغیر آن میکند بدان طرضدکه چشم ظاهی
ران میدوزند واصلا مژه برهم عی زنشد و شجمیم قوای
طاهیی وباطی متو حیه آن می شو ید با آن غات که خو اطر
بالکله مندفع می شود وکیفت نسبت عنودی دست میدهد و قال
بمضیم قدس ال اسرارهم نوع عالی از توجه انست که طالب
متوحه ملاحظهٌ حضمرت عنات راعن" شانه محرد ازللاس حرف
وصوت ومیی وفارسی سمت توجه خود سازد ونگذاردکه
ملاسات حو ادث از حسیم وعیص و جودر ز مت آورد واکر
لسلب قصور نتواند سار حدت (رات ری توراسا) حشرت
عنات را رصفت بوری ای رار لصبرت بدارد و وال
بمض الکیراء ام توحهات محضرت حق وال مانب حضور
مع الطلوب الطلقی انست که بعد از عطبل قوای جزه ظاهرء
و باطنه از تصرفات تلفه وفارغ کردانیدن خاطر ازهر علمی
واعتقادی بل عن کل ماسوی ااطلوپ اطق سبحانه وتصاال
توجه تحضرت حقی کنی .روجهی که معلوم حقست نی جنانکه
اوست در واقع ه مقید ره وشیه مسموع با مظنون بلک
توجه تجل مطلق میولانی صفت که قابل جیع صور وادورستکه
از حضرت حق روی قارض کر دد و باله از هش اعتفادات
مستحسن ومستلکر م توجه العزعة واعممة والاخلاص التام
والواظة عیی هذء اطال علی الدوام اوفی اک الاوقات دون
فترة ولانوزع خاطر ولانشتت عنعة باجزم بانکه کال حق
تعالی ذانی است ومستوعب مم اوصاف خواء حسن آن
اوصاف سدا باشد وحواه پهان وبا حزم با نک هچ عقلی
وفکری ووهمی سر حق سای بط نتواند شتد لک
بت ۵۵
او چنانستکه ازخود خبرداد و کفت رکل بوم هو فی شان) اکر
خواهد در هرصورنی ازصور عام ظاهر کردد واکر خواهد
از همه مزه باشد وهیچ صوری واسمی ورسمی باوی اضافت
وان کرد واکز خواهصد عنام احکام واسا وصفات بروی
صادق وحمول باشد ویاان همه دات بالا اومزهست ازهر چه
لابق عظمت وحلالت اویست ه ازصفانیکه ردان وعسان
اضافت آن با دات الا او کند واکر کی و حودرا ازسدا
تامتتهی* مانب تجلبات حضرت حق سبدانه و تمالی ملاحظه
غاد وان »نی راعیی الدواء رای دصبرت ددارد بدس شند
درواقع مکر وجودی مطلق ووجودی مقید وحقیقت وجودرا
در هردو ی شناسد واطلاق و شدرا از نس واعتارات اوداند
شاك دس ت که ان ملاحظه اوراحلاوتی عظم خشد وذوق
عام دهد وازن قلست ملاحظه »نی اشحاد واتصال در عیفی
ان نا ده فالاحاد (هو شمود احقالواحد الطلق الذی الکل به
موجود باق فتحد ه الکل من <بتکون کل شی* موجودابه
معدوما سسه لامن حیث "آن له وحودا خاصا انحدهفانه حال)
و الاتصال (هوملاحظة المدعنه ءتسللا بالوجود الاحدی شطع
النظر عن قسد وحودء بسنه واسقاط اضاقه اله فبری اتصال
مدد الوجود وس ارحن عله عییالدوام بلااشطاع حی سق
موجودا ه)
ز و اضا هم 4
ها غیب هویت آمدایحرف شناس وانقاس ترانود بران حرف اساس
باش | کهازان حرفدراسدوهر اس حر یکتم شکرف! کرداریباس
شیخ او اناب نجالدی امد الکرراء قدس الله سره
دررساله قوتم اسال میفراید ذکریه جاریست برنفوس
حیو انات اهاسض ور هانشالست ز براکه در ر آمدن و فرورفل
نفس حرفهاکه اشاز لست لغب هو ت حق سیحانه کفته عیشو د
| کی خو اهند واکر و اند وهن حرف هاست که دز اسم
مبار گ الله است والف لام از رای تعر هست و اشدد لام از رای
مبالف» دران تمرش پس می بادکه طالب هوشند در نسبت
| کاهی خحق سحاه رن و حه بو دکه درو قت لفق بان حرف
شرف هوت دات حق سحاه ومای ماحوظ وی باشتد
ودرخروج ودخول فس واقف باش دکه در نسبت حضور مم
الله فتوری واقع ندو د با رسد دا ماک ی کلف دکاه داشت
اوان نست همیشه حاضر دل اوبود وتکلف نتواندک ان
تست ازدل دور کند و دوام التحا وافتقار بصفت انکسار
تجناب حق سبحانه قوی رین سبی است دردوام ان نسیت
با د که همیثه ازحق سحانه وصف از شای اي صفت طلد
اکی مر ادی درنکاه داشت ان نسبت سیکند هنوز حق
آن کذارده شود ( ع سم لا سضی دنه ) کوسا درشان ان
تسدت است
وایضا ما )
خوش آنکه دلت زذ کر رنورشود در رتوآن نس و متهور شود
اندشهة کثرت زمان دور شود دذا ترهمه ذ کر وذکر م دکورشود
دانک سر ؟ رورش درمیانب آن انس تکه حشفت
مناسب تکه مان منده ور بست وباحکام خلی و خواص وصفات
امکای مقمور و حون شمه زیدم فردد وان حاات ی قطم
تماقات ظاهر وباطن وق تفرغ دل ازهمه ارتاطات که بسد
از اگجاد مبان انسان وسار اشا حاصل شده است خواء آر اداند
و حواه نداید حاصنل نکر دد ,دس طالب سالك واحس تکه
رحوع کند از اجه درااست عفار قت صورت کت هر 2
بو اسطه انفر اد واقطاع با مناستی ی اه ميان او و حق تمای
حاصل شود و بمد ازان توجه با حضرت حقی سبحانه وتعاییکند
عالاز مت ذکری از اد کار و ذکر حون از وحهی کوست
واز و <هی ر بای ز راک از روی افط ونطق کو ندست و ازر وی
مداول دبای باکه ربست پس آن رزخ باشد مبان حق وخاق
و ببب وی نوعی دیکر از انواع ماسبت حاصل اد ومسا
طر هت قدسالله تمالی ار و احهم از حله؛ اذکار ذکر رلا اله الا
)را اختا رکرده اند وحدت نوی چین واردستکه (افضل
الذ کر لا اله الا اله) وصورت ای ذ کر مصکیست از نی واثبات
وحقیقت راء حضرت عت سبساه باین کله توان برد ححب
۷
8 سب
روندکان شحه نسانست وحققت ححاب انتقای صورکونبهاست
دردل ودر آن اسقاش ۳ حق وانسات غبرست و مک الما لد
الاضداد در که توحبد نی ماسوای حق واثبات حق سحانهاست
وخلاص از شمرله خفی حز عداومت وملازمت رمعنی ای که
حاصل ماد دس ذا کرمی باند که در وفت حربان ان کله
برزبان موافقت میسان دل و زبان نکاء دارد و در طرف تقی
وجود خیم محدلات را سنظر شا مطالعه فرماد و در طرف
اثبات و جود قدم راجل ذ کره بمین شا مشاهده عابد ابواسطه
تکرار ان کله صورت وحتد دز دل قر ا کیرد وذ کر صفت
لازم دل کردد ودراوفات فترات ذکر لسای فتور وقصور
کر دل راه نماید وصورت تو جرد که معی کر ست از وحه
ظاهی دل محو شود وحشقت آن دروحه باطن دل مثبت کر دد
وحشقت ذکر دردل متحوهي شود وحققت ذکر باجوهردل
متیحد شود وذاکر در ذکر وذکردر مذکور فانیکردد وازکلات
قدسه وانفاس متبر6* حضرت خواجهاست قدسالله روحه هيجه
ددهشد وشنده شد و دالسته شد. هه عبر ست وحجاست
محقبقت کلهلا آترا ننیمی بادکردن وننی خواط رکه شرط عم
سلو حکست ی تصرف عدم دروحود سالك که آن تصرف
عدم ار وشحه جذبهٌ آلهی است یکمال میسمر نکردد ووقوف
قلی رای انست تاثر آن جذه مطالمهکرده شود و آن اثر
دردل قرارکرد ورعات عدد درد قلی رای جع حو اطر
متفر قه است ودردکر قلی چون عدد از ببست ویك کذرد
واتر ظاهینشود دلل باشد رعاصلی آن. عمل وار دکر آن
و دکه درزمان نی وحود شرت منانی شود ودرزمان اشات
اتری از انار تصرفات حذیات الوهت مطالمه افتد ووقوف
زمایکه کارکذار ند رونده راهست انستکه واقف احوال
خود باشدکه درهیزمانی صفت و حال او جیست موجب شکرست
باموحب عذر وکفتاند بازداشان نفس دروقت دکر سبب
ظهه ر آثار لطفه است ومفد شرح صدر واطمنان دلست
ویاری دهنده استدر نی خواطر وعادتکردن بازداشتن نفس
سیب وحدان حلاوت عظمه است درذکر وواسطةٌ بساری
از فواید دیکر وحضرت خواجه قدس ال تعالی روحهدر ذکر
بازدات شیرا لازم نمی شمرده اند چنانکه رعات عددرا
لازم نمی شمرده اند اما رعات وقوف قلیرا مهم میداشتهاند
ولازم می شمرده اند زراکه خلاصهٌ آنجه مقصودست از
ذکر دروقوف قلی است واز عسارات واصطلاحات سل له
خو احکانست قدس الله تمالی از واحهم باد کرد وبازکهت و نک
داشت وبا دداشت یادکرد عسارتست از ذکر لسانی یاقلی وباز
کفت آنستکه ذاکر هیباریکه زبان یابدل کل طیهر! پکوید
درعقب آن مان زبان بکوید که خسداوندا مقصود من تونی
ورهایو ز راک ا نک باز کشت نی کنندهاست هی خاطریر ا که
ساید ازنيك وید تاذکر او خالص ماند وس اوازماسوی فارغ
مت مه ست
کردد ونکه داشت عاقهٌ خواطرست چنانک در یی دم حندبار
تکو ندکه خاطر او بغر رون رود ومقصود از ن هه بادداشنست
که مشاهده است وفای شدن و ذکر خفه است علاطققه
ودکر لسانی وذکر قلی عنزله تم الف وباست املکهخوانای
حاصل آید وا کر معط حاذق ود ودرطالب صادق استمداد
آن بب ای دکه در فدم اول اور ۱ حو اسده کر داند و کر سه
ادداشت رساند یزجت تعل الف وبا اما اغلب طالان انندکه
ابثارا ریاد داشت دلالت کردن سشس ازد کر سای وذ کر قلی
عمرله" ااست 4 ىي رورال بدارد او را کلف کند وکو سندر
رو ریام گِ ۱
رن
ما بهیر یبرم سوی فلاك . زانکهی ثیاستاصل جوهرما
زهره دارد حوادث طبعی که بکردد بکرد اشکرما
ذژزهای هوا درد روح از دم عشق روح ور ما
و حدمت قدو 5 العر فاء الکاملن و اسود الکرا» العار ون
التو حه ایی الله باابکلة والداعی اله بالانوار اطلة
و نم )
قطب الکراکه صشد رحقی ود جمز ی که ه حقی زقد آن مطلق بود
ی کرده ام وادی» تفرقهرا دره محر جم مستفرق ود
تعالی سره بالعاس بعضی ازاجله اجاب واعنژ احباب کلچند
۱۰ سب
درییان کفیت اشستفال این عنیزان بذ کروتوجه نوشته بودند
اکنون آن نوشته هم بسارت شرف يشان برسیل تین
واسترشاد درقد کتایت آورده می شود ان رساله بان کلات
قدسه عام شود وبان انفاس رکه مسکةاطتام کردد وهیهذه
( بسم الله رن الرحم) مبنای طریق مشنفوی" ان عنبزان
آنستکه میکوند هوش دردم وخلوت درانجمن نی هوش
در دم انستک هی نفس ی که ری آندمی اد که از سر حضور
باشد وغفات دانراه ساید وصر اق مشذولی* آن انستکه ان که
طببهٌ (لااله لاله مد سول اله)را ام میکونند وکفبت کفتن
انس که زیاترا رکاممی جسبانند ونضیرا درد رون نکاه می
دارند آن مقدارکه میتوانند وهتوحه قلب صنویری می شوندکه
ذکر از قلب کفته شود به از معده وان تو هرا چم مید ار بد
و در عقب هرذ کری ملاحظهٌ ان معینیر اکه خداوندا مقصودمن
وی ورضای لو عی میدارند وان مشفوییرا در میم احو ال
درر فش و امدن و طیتام خوردن و وضو ساخان نکاهمی دارند
واصی دکرهست که بعضی زیادهمی کنند و آن انستکه کر
الف لارااز سراف اعتبارمی کنند وکرسی» لارا بر پستانراست
و تکسرلارا ررسرقلپ صنویری وا لهرا متصل کر سیلا که بر پستان
راست واقم شده است والا الله ومد رسول اللهرا تصل قلب
اعتبارمی ک ان شکلرا بان کفبت تکاهعی دار ند وذ کر
مشغول دان طر قهکه مذکور شدمی باشند طر هه ذکرایشان
۲ مت
اسست و الله اعل وطرشه بوحه اشان آدستکه دل خو درا
بان حنات مقدس تعایی وقدس حاضرمی دارند جرد ازلاس
حرف وصوت وصری وفارسی ومجرد ازهیم حهات ودل
حو در از حل اوکه قلب صو رست دور عد ارید چه مقصود
جرد ازجهات هم امجاست حق تعایی درکلام مد فررمو دهاست
ونحن اقرب اله من حیل الورید
( مشوی )
ای کان وتيرها بر ساخته صیبد نزدیك وتودور انداخته
هرکه دور ائدازتر او دورتر ازجنین صیدست او فعورتر
اما بو اسطٌ ضمیقکه بصبرت راست در یافت ان معی ام
میسر ی شود ولکن درم ان معنی رنوعی اندازد وچنان
میشودکه غبران معی در نظر نصبرت جیزی گی ماید هي حند
خواهدکه از خود تس رکند نتواند مانند کسیکه در جر فرو
رفته است تا کردن و جشم او لغبر جر کی افتد وسدرخ ان
میشو دک امادر نضار او اند ولکن هحون آن شح ضرف
که از دور دور نی شود وی تو اندکه باطن آن شحصر |
ك مشفول کرداند اما اکر درخ توجهکه مذکور شد تفیری
باشد ان ءعنیر | بان اسم مقد اسم ذانست بردل خود تازه
مکند وصاقب ان معنی عی باشد مانند کسیکه چشم ر چیزی
کداشته است وعیسند واز دسن سل کی ردازد و الله اعم
الصواب و حضرت مخدومی قدس ال روحه درذیل ان کلات
ت- ۱۰۳ سسه
قدسه ان دویت مشویکه موافق حل ومطایق قل وقل ان
گنه است نوشته بودند
شوی )
حرف درویشان بدزدد صددون مخواند بر سلیی آن فسون
کار صردان روشنی وکری است کار دونان حیله وبی شری است
رباعة ی ااغه
ام که نه صد حانقاهست ونهدر ی باخراز وقنهه آ کاه زسر
هم فانحه هم خاعه اش حله وی
فافشح باطیر رب واخم با
سس وم
آلهی بیزت ان که قدم عنعت در طریق متابمت حبیب
نو استو ار داشته اند وعل کرامت از حضض خودی و هستی
باوج مخودی و مستی افراشته اند که قدم همت ماسست قدماترا
از رسوخ زر حاده شرت وسحاد؛ طرشت او مرهمند دار
وعل دولت مابست علمانر! باقفاء آتار واقباس انوار اوسربلند
کردان
و رای )
با رب حرم یس بارمده باشددکه شود زئیستی کارم ه
تختار نه جبور ه درراه قب . سر برقدم امد ختارم ه
صلی ال ول عی حیه مد و اله مجالی انوار حماله
وصای اسرار کاله (اما بمد) ان وزق چندست درشرح الفاظ
وعارات و کشف روز واشارات قصدء #ممیه ره فارضه
قدس ال سر ناظمهاکه در وصف راح حتکه شرضترن
مطلو بدست لطف ترا ناسلوی صو رت اسظام افته ودرسان
ارباب عفان واجاب ذوق ووحدان شسوعی کامل وشهری
ام کر فته
و رباع )
زن نظ که هست محر دردانة عشق آفاق بر ازصداست زافسانة عشق
۰ ۰ ی و ۳ ۱« ء-
هر بت چو خانه وهرحرف درو ضر فبست براز شراب مضانه عشق
وحجون شروع در ن متصو د فی اعرض بعر اف و شم
سس ۹ ۱ ت
نت وسان اصل وفرع ان متمذر مینعود طرفی از کنات ان
طاشه متعلق دن امور مذ کور مکردد ومسطور وهیمقداری
مستقل ازان کنات جامعه تصدر عی باید تکلمه الا معه ها عی
والوجود ومن ال التوفیق للسداد ومته الداً واله العاد
( ربعه )
ارب بدل وید اکرام رسان نقدی بکفم زکنج انمام رسان
درساحت امید من ان کاخ مراد ناد باده بامام رسان
(لامعه) حخضرت ذو اطلال و الافضال درازل آزال حیث
کان اله ۵ یکن معه ی *
( رد )
اج که نه لوح ونه قلم ود هنوز اعیان همه درکنمعدم بود هنوز
خودرا ود مسبدالست و حمال و کال دای حو درا مود
میدید و همین دانستن وددن همه تنوعات شون وصفاتراکه
درب هو ت ذات اندراج واندماج داشت ی شاسه افتقمار
نظهور غبر وغرت میدانست ومیدد وصدای استغنای (انالله
خی عیالعالین) برکوش بار بلث شسنان طلمت آباد عدم مبرد
وسکفت
( رباع )
در مك شا منم باستضدا فرد بامن دکریرا نرسد صط ونبرد
عاشق خود و ممشوق خودوعشق خودم انشسته زاغیار بدامام کرد
پم ۱
اما درضمن آن کال ذالی کال دکر اسانیر اکه موقوف
بود راعتار غبر وسوی ولو خسة واعتار ما ودرمتعارف ان
طانفه مساست (یکمال جلا واستحلا) مشاهده مکرد کال جلا
بعنی ظهور او درمانب کونبه و مجالی؛ خاقه حسب تلك ااشئون
والاعارات ممازه الاحکام مالقة الائار روعاً و تالا
وحساً وکال استحلا یی شهود خودش صخودشرا در همين
ان نا هیجنانک خودرا مود درخود مدید درمقام جع
احدت همین خودرا تغرخود درخود باحو د درغیر خود
با پغیر خود درغیر ه بیند درسانب تفصیل و کت
راعه )
عشقست عوده روی نك وبدرا ترك زده لقش قول ورد را
درجاوهکریست کل نوم فی شان خواهد مه شگون به بیند خودرا
رلامعه) یس از انشمور بکمال امیانی حرکتی ومیل و طلی
امعاث یافت سویمحتق وظهوران. وان مل وطلب وخواست
سر جشمههمهعشقها و (خبر) ماب هیه محینپاستهمه عشقها و نها
ومودنها ومیلها صور تمینات وصاب تقیدات آنست چانکه
هه حستنا وجالها وفضلیا وکالها فروع آن کال وفروغ
ان حالست تالی کریاءء و تقدست اساژٌه
( رباعیه 6
ای بر قد توقای حسن امده جچست رقامت ما لباس عشتقی ازئو درست
زانسا که جال شه عکس رخ لست عشق هه ازتوخاست درروزخست
مه
درا )
بر شکل تال همی کی جلوه کری وزدیده عاشقان دران می نکری
هم جلوه* حسن ازتوهم جذبهعشقی باشد زغبار غیر کوی توری
وان بت درمقام احدت چون سار صفقات عین دات
بکانه است وجون ذات کانه درصفت یصفتی ونشان ی نشانی
اشانه ع وعقلرا درسان ماهتش زان عبارت نست وذوق
ومعرفترا وحدان حققتش امکان اشسارت نی ساحت قدس
حلالش ازغار ساحت وهم وخوا مس خالی است وکنکر ده
اوج کالش ازکند احاطت فکر و قباس متدا
(ربامی)
زاغازازل عسعقی ود بش ما حز عسقی ماد شبردر بش4 ما
بس صدکه کرد شد دراند یه عدق حاخاکه رسد نکردش اند بش4 ما
اما درب واحسدت که مقام غازست بن ااصفات
ول اغار بن الصفات والذات ازدات وسار صفات عتازست
وسبل_ مر تنش بر ازیاب دانش وسنش از . کر ان سر است
پهایی واصبست دوقی ووجدای انچشند ندانند وجون
نداد بان نتوانند فالاعیاب عنه آغیر واجده ستر. والا ظهار
لغر ذاشّه اخفاء
و راب )
مر کس وی زیاد" عشق شند از کوی خرد رخت *فانه کشید
وانکسکه بکام ذوق ازانینجشید فمش هرکز بسر آل میترسید
سس ۱۰۵ سس
رباعیه )
بایم مغان دوش زبس حرانی نم رمی زی بکو بای
کفتا ود آن حققق وحدای ای جان در انجشی کی دانی
(لامعه) و با وحود انک حست شر ی است که تاجشند
بدانند ومحتی است که تانکشند ادرالا آن نتو انشتد جاعتیکه
عرش ماهینات و وضح فسات مأنوس طسعت ومالوف
جلت ابشانست کوهی تحقیق بالاس تفکر سفته اند ودر کف
حقیقت وان اقسام انکفته که محبت میل بل حقیقی است
عنشانه جمال خودش ما وتفصیلاً و آن با از مقسام مم
بود مجمع وان شهسود جال ذانست درص ات ذات ی توسط
کاسات
رباعه )
معشوقکه کس سجالش نشناخت درملاك ازل لوای خویی افراخت
فی طاس سپر ود وی مهره" مهر "هم خود با خود تردحبت می باخت
وبا از هم تَفصیل چنانکه ان ذات بکانه درمظاهی عد
وکرانه مشاهدهٌ لعات حال خود میکند ومطالمةً صفات کال
حو د مها ند
و راعیه >
جانان که دم عشق زند باهمه کس کسرانرسد بدامنش دست هوس
صآت وحود او ست ذرات رحود باصورت خود عشق همی بازدوبس
وا سب
ویا از نفصل سَفصل جنانک اکرّ افراد انسانی عکس حال
مطلق را در صابای تفاصل آناری مشاهده کنند ومال مقد
زالرا مقصود کلی دانند و ندت وصال خرسند و گنت
فراق در دمند کردند -
( رباعه )
ای حسن توکرده جاوها دررده صد عاشق ومعشوق بدید آورده
بر وی تولیل دل مجنون رده وزشوق و وامق معذرا خورده
وبا از تفصیل مجمع چنانک بمضی از خواص رخت فکرت
ازکار خانه افعال و آنار برون ردهاند وخرق ححب واستار
شون وصفاتکه مىادی افمال و آثارندکرده +تعلقق همم وقله.
کاه توجهات ایشان جزذات سمالی صفات رفیع الدرجات
اس دیکر نست .
ررباعه
ام که مك عاشق ی بدل . . درتهر وفا به پا کیازی مثلم
باك آمده زالایش عز وم بنیاده نظر شبلهکاه از
(رربایه )
رون زحدود کاننانست دم بر ترز احاطهة جهاست دل
ارغ زقابل صفانست دل آت تجلیات ذانست دل
رلامعه) چون ذواعال واطلال کم ( ان ال بل محب
اطال) حت حال وکال صفت دای اوست وادمیرا عوحب
(خلق ال تعالی آدم علی صورته) برصورت خود آفریده است
مس ٩٩۱ ستته
وخلت صضات خودش وشایده پس بالضروره میل خاطر
من وجال شیو؛ اصلی او بشد وانجذاب باطن فضل وکال
سبرت جبلی او ۰ درهيصرنبةً از اتب وجودکه فیاطله جالی
مظر شود او دراد دل دران سدد ورشته تعاق بدان موندد.
زر رای )
که در هوس روی نکوآویزم که درسرزلف مشکیو آوزم
القصه زهر چهرنك وبوی یام ازحسن تو قالال درو آویزم
شك نست که فاوت درحات ان در تقاوت طقات
حبوبان نواند بود هی چند محبوبرا ماب حسنو وجت ارجندر
حب طالب را مایت بلندتر واعلایدرحات آن محت ذانیست
که حب طسالب را میلی وتعلتی و اجذابی ولعشتی عحجوب
حق ومطلوب مطلق دراطن ند یذ اید وجنان از خودش ستاند
که کنحانی وتوانای بردفع ورفع آنش اند نه مین سبی
تواندکرد وه مب مطلی دوست مسدارد اما مداندکه چون
وچرا ودرخو دکشنیمی یاب لیکن نیداند ازکجاست تا یکسا
رباعه )
شبرین پبرا سنك دلاسیم را با توکاری نجب فتادست صا
محبوب منی ليك ندانم زچه ردی ممشوق توام ليك ندائم که چرا
وعلامت ححت ان انست که صفات متقال" حبوب چون
وعد ووعد وقشر بت وسعد واعناز وادلال وهدات و اضالال
برحب یکسان شود وکشدن مارات آار نموت قهر و جلال
نت ۱۱۴ سب
حون حشیندن حالژو ات احکام صفات لطب و حال ری
آسانکر دد
رای )
خوی وزئو شکل وشمایلهه خوش_._ باعشق تومان وخرد ودل همه خوش
خواهیتو بلطف کوش خواهی بستم همست ازئو صفات متقابل همه خوش
رای )
کر ور ده دیده" کریان میی ور داغ ه سینة بیان می
بپر تو قدم رسرعا زده ام با زا که زسر تا بقدم جان مین
(لامعه) محت ره مناسبت است سن التحادن وحک غله
مانهالانحاد برمانه الامتاز پس حتذایرا ناجار باشد ازمناسبت
ذانی و مناستذانی بناطق و السد ردو وحهتواندود (ی) نک
جهتص آئیت و حیثت مظهر"ت عين عد مجلی" وجودیرا
ضصف ود وا کژ احکامامکان وخواص وسایط ساسله رات
از و ی متفی تمعن آن تجل بو اسطه شد ولعن عد درقدس
ذانی او تأئر نتواندکرد وطهارت اصل اورا تضی نتواند داد
و قفاوت درحات مقربان محسوب ونزدکان حذوب باعتار
تفاوت درکال ونقصان ان وحه تواند بود
رباعه )
دیدم پیری که زیراین چرخکبود چون اودکری زبود خود پاك نبود
بود آینهه عکس خورشید وجود جاوید دران بصورت اصل نود
بت ۱۱۳ مت
و و ده دیکر از مناسات سب حفل عدست از هم همه
الهت ممنی با عتار تخلق با خلای آلبی وتحقق باوصاف امتناهی
وان متفاوت می باشد خحسب فهاوت خصت هیکرا سمت داره
جیتش بیشتر قدم آو در استیفاء این حظ پیشتر ومن جع بين
هذن الوحهین من الداسة فهو حوب الق وله الکمال الطلق
و حققءة ات الذات والالوهية ما واحکامهما ولواژ»هما
جیماً بلک او ر زخیست جامم بين میتی الوجوب والاءکان
وس انست واقم ببن عالی القدم والدنان از کروی مظهر
اسرار لاهو ی است و از د نکر روی م احکام و آثار اسوی
علی الدو ام لسان منتش بدن مقاله متکام است وزبان جستش
بدین ترانه مک
« رباع )
راوج کال صحم صادق مایم حل نکت وکشف دقایق مایم
سرحق وخلقازدل مابیرون نیست. موعة بموع حقایق مایم
رلامعه) وتالی محت ذانی است حت حق سحانه وتعای
بواسطةٌ امور ی که اختصاص کلی وارتباط تمام با حضرت داشته
باشد چونمعرفت وشهود وقرب ووصولبدو وان نسبتءر نب
اویی اکرچه نازل است ومعلول فان للمحب فی الرئبة الاولی
وقوفاً مم اطق سحانه و فی هسذء الرتبة وقوفاً مع حظه منه
وشتان یبن الوفوف معه و یبن الوقوف معاحظ منه
تب ۷۱ سب
( رباعه )
معشوقه که شد زکامها عایق من دی کفت بهاشق نهٌ لایق من
وصلت زمن کام تو آری هستی توعاشق کام خویش نه عاشق من
ابا نسبت عرتبةٌ که تالی اوست رفیم وعالی است و آن
حت حق است سبحانه بواسطٌ اموریکه اختصاص وارتباط
مذ کور نداشته باشد چون فوز عرادات عاحله از مطعومات
ومشروات و ملوسات وم کو بات وجون ظفر اسعادات آحله
از حور وقصور و غاسان وولدان ز راک نانک هاوت
بسارست مان وقوف مع الق سحانه و وقوف معافحظ منه
همحنین فرق شمارست میسان وقوف مع احظط ۶ و وقوف
مع الظ من الائه و تممائه چه صاحب این منبه را مطلوب
بالااصاله ومقصود باه راحات دنبوی ولذاتاخروی است
وحضرت حقرا سحانه وهای وسله" حصول ان ساخته
وواسطه وصول دان شناخته وکدام غبن ازن فاحش ترکه
مطلوب اصی را ابم مطالب عارضی دارند ومتصود حقیق را
طفیل مقاصد مجازی نندارند
( رباعه )
ثم که وفا و دلبری خوست مرا کونين پای بك سرموست مرا
شرمت بادا که یاجنین حسن وچال داری بطفیل دیکران دوست صرا
ربابه )
من تعنة تهر دلبری بس باثم زابازی" ان وآن مقدس بانم
خوبان جهمان طفیلی" خوان منند هیپات که من طنفیلی" کس باشم
٩٩6 سب
(لاممه) ماعدای مه اولی که مت دای است از سل
محیت امیای وصفالی با افعالی و آثاری تواند بود محبت اسمانی
وصفای انس تکه حب بعفی از اسبا وصفات حسبوبرا چون
افضال وانعام واعن از وا کرام راضدادش انار واختار کند
یملاحظهٌ وصول آار آنها بوی و مت افعالی واناری ان تکه
آناختار واثار تار وصول احکام و انار اما باشد وی وان
ت لا یرال درصدد زوال ر معرض تغیر و اسَقال ی باشتد
هیک که توب صصفات ده وافعال پسندیده که متعلق تحت
حباست تجلیکند ممی فصد وهت خود زر آن اقسال غاد
ودران آوزد و چون عقابلات ان صفات وافعالکه ملاع هوا
وموافق رضای او نباشد تجییکند امیحول وقوت خود ازان
اعا ضکند و پپرهبزد قال ال تعالی ومن الاس من یمد ال
عی حرف فان اصاه خم اطمان ه و ان اصانته فتتة اقلب
علی و <۰)
( رباعه )
جون بار وفا کند درو آویزی دریغ جفازند ازو بکربزی
آب از رخ عاشقان چرا میرزی کاش ازسرکوی عشق برخبزی
(لامعه) ادلی میانبحت محست اناری ست ومتعلق آن جال
آثارس تکه معبر میشود تحسن ومفسر مکردد روج منفوخ
درقالب ساست وق الففه ظهو ر سر وحدست درصورت
کدّت و آن با معنویروحالی باشد چون ساسب وعدالت اخلاق
۱
واوصاف کاملان مکمک مبلق ارادت و حت طالان و صدان
مکر دد وارادت واختار خودرا فدای ارادت واختار اشان
می کنند ویا صوری غبر روحای جون اسب اعضا و احزای
بمفی از صور عنصری انسانیکه بصفت حسن وملاحت مو صوف
باشند ومتاهدان صفّت ال در صورت عنصری انسانی ر جهار
طقه اند (طعهُ اولی) روشن دلایکه نفوسطه ایشان ازشوب
شوت مصی شده باشد وقلوب طاهی؛ ادشان ازلوث طعیت
ما کشته دراه حلقه حز مشاهده وحه حق عی کنند
ودرمابای کوشه حز مطالی؛ حال مطلق عی عاسند در عشق
بشکلهای مطوع وصورتهای زسا مقید ستند نلک هیصورآیکه
درکل ع هست سبت بااشان کار آن اشکال وصور مکند
(راعه 6
مهرا عم روی و ام باد دهد کل را وم وی توام باد دهد
چون زلف بنفشه را زند رهم باد آشنفتی» موی توام یاد دهد
( رباعه )
عارف زوجود خلق رستست الق درمحر شود حقی ود مستغرق
برخود حجب حسن مقید زده شق حیرانل شده درور جال مطلق
رطق انیه) پا کازایکه نفستان بعنات نی علت يا بواسطة
حاهدات وریاضت ازاحکام کرت واحرای وظلمت وکدورت
طیمت فیا له صافی شده باشد اکرچه احکام آن پالکله زامل
تکشته باشسد ادراله معالی جرد شان ی مظهری مناسب حال
نت ۱۱۷ اس
ونشات ایشانرا میسر نشود لاجرم بواسطهٌ حسن صوری از
حیئت مظهر انسایکه انم مظاهیست آنش عشق وسوزش شوق
درنپاد شان شعله ورکردد و شابای احکام مابه الامتاز سوختن
کرد وحک ماءالاحاد قوت بند آن تعلقی ومیل حی ازان مظهر
نی کرد وسرجال معلق از سور حسن دقید تجرید ی
دری از دز های مشاهده روی اشان کشادهکردد وعدق خازی؛
مار ی . ریكث حست اصلی؛ حقیقی کرد
( زباعه )
بسک سکه بدیده رویخوبان طراز وافناد زداغ عشق درسوز وکداز
درجلس اهل ذوق شد محرم راز توشید می حقیقت ازجام مجاز
طقهٌ تالثه) کررفتار انیکه درصدد عدم ترقی بلکه درمعرض
احتحاب باشند چنانک بممی اززرکان ازان استعاذه کرده اند
وکفتهاندکه (تمو ذبالله»نالتکر بعداتمرفوهناساب بعدالتحی)
وتعلق آن حرکت حی نسبت پاایشان ازصورت ظاهی حس یکه
بصفت حسن» و صوف باشد تجاوز نکند هیچند شود وکشف
مقبد شان دست داده باشد واکر آنتعلق وسل حی ازصورتی
منقطم شود بصورتی دیکرکه نحسن آراسته باشد بیوند کیرد
وداءا درنکتاکش ءاند وان تعلق و میل بصورت قح باب
حیحاب و حر مان و فتنه و خدلان و اقت شود دردن ودسا(امادنا
له و سای الصادقین من شر دلك)
بت ٩۱۸ مب
ژ رباع )
درماند هک یکه بست درخوبان دل وزمهر بتان تکشت سوند کسل
درصورت کل ممنی جان دید وعاند بای دل او تا هیامت در کل
درا )
ایخواجهز حسن خا کبان خوواکن اهنك جال اقدس اعبی کن
تا چند در آب چاه می یی ماه مه تا فت زاوج جرخ سمربالا کن
(طته رادمه) لو دکالی که هس اماره اشان عر دهاست
و آنشس شهونشان نفسرده دراسفل السافلن طعت افتاده اند
و درسحن سسین پمنت رخت باده وصف عشسق وت
از یشان منت است ونعت رفت ولطافت دراشان ختیی و وب
حققرا بالکله فراموش کرده اند وبا محسوبان مجسازی دست
در اغوش اورده با آرزوی طبم ارام کر فتهاند و هوای هي را
عشق نام پاده هپات هپات
ژ ربا )
اشان زا وععقبازی زکا مندو زکا زبان تازی زکا
چون اهل حقیقت سفن عش قکنند بپود* ان قوم جازی زکا
و رباعه )
قوعی که نبامدند در عشق عام خوانند هوای نفس را عشق نام
ی شابدشان در حرم عشق مقام خود هست ,ایشا خن عشق حرام
( رباعه )
عشق ار نه کال نسل آدم ودی آوازه عضق درجهان کم ودی
ورشپوت مس عشق ودی خروکاد سر دفتر عاشفان عم ودی
و --
(لامسه) ادلی میانب حت آناری محبت شهونست وان
نسبت با محجویی استکه هنوز از رق" نفس وقید طبع خلاص
سافته است ورتوکدف ومشاهده رساحت دوق وادراك او
تاه حز ماد نس معصودی ههضتد ومطلوی نداید هي حه
دهد محکم هس دهد وهی جه ستاند محکم شن ستاید ایا نست
با اهل ان که ارباب کدنف وشمودند از قیل تجلیات اسم بزرکوار
الظاهیست بلکه اترا صاحب فصوص اک رضی اللّهعنه اعظم
شپودات داشسته است و انک علما وعیفا ارا مذمت کرده
اید وازميانب یمیت شمرده ثسبت با اهل ححا بست الا ری
ان ای صبی الله عله وسل کف قال (حیب ال مندنیا 6 خلت
الثشاء والطب وقرة عبی الصلوع) مع انه اکل الوری وانزل
ی شاه ر ماز اغ الصر و ماطنی ) وشرح ان حدت وسر
ان بت درحکمت فرده از فصوص مذ کورست فن اراد
الاطلاع عله فایر جع اله ومقصود اجا تشه است ر انکه آنجه
ر احل الله مکذرانند صورت شپوت وطسعت است نه حق.شت
آن ناحیحوبان حال ان طالقهرا رخود قاس نکنند وخودرا
در ور طه ادبار وانکار سفکنند
زرباعه )
خوش یست قباس پا کبازان کر درشیوت واز بر خسیسان لِم
زان آ نش جانفرو زکش دید کلم تا انش خانه سوز فرفبست عظم
مت ۷ سب
رباعه )
احکام طبعیت. که ود کونا کون محس است یک را ویک را هون
درقصه شنیده باثی ازنیل که چون رسبطی آب بود ورفیلی خون
(لامعد) اساب بت ینج است (اول) بت فس ووجود
وقاء او وبضرورت معلوم استکه همه کس طالب شاه وود
نود ست واههام هبه در حدت مءنفعت ودفم عضرت جهت
افای وحود حودست جون مت وحودوها ضروری انسان
باشپد محبت موجد و مبقی ریق اولی. تیب بود از کسی که
از کر ما کر بزد و تاه در خت را دوست دارد ودرخت راکه
قوام ساه بوی است دوست دارد مک رکه ان کس حو د را
نداند وشسك ست که حاهل. حقرا سبحانه وتمالی دوست
ندارد زیراکه حبت وی ر؛ معرفت وی است
رباعیه )
تاک بهوای خویش یکدل باشی وز حق ببقای نفس مائل بائی
ای رده باه رخت دربای درخت سپلست که از درخت غافل بائی
(دوم) محجت حسن ومنم بوشیده یستکه آفر شدة سم
ونم و حضرت حقست سبحانه و همسنین باعث منم زر اتسام
نمروی است ز براکه حق سمییجانه در خاطر منم ی اتکی دک
سعادت وحبرت وی در رسامدن منم به است عنم عله و اورا
سب ۷۳٩ بت
در آن مضطر کرداندکه نتواندکه رساند پس حضرت حق
(ز رباع )
بین عمت ازا که لعمتد بدن ازو ست کوشک رک یکهشکر ورزیدنازوست
خشش زخد ایدا ن که در ماكوجود محشیدهوخشنده وخشیدنازوست
(سیم) حبت صاحبکال چون شخصیکه بصفتی از صفاتکال
جست مسکردد و حضرلی که منبع یم کالااست و هره بکار م
اخلاق ومامد اوصاف رشحه ازوض کال اوست محت اولی
ژزرباي )
هر بت که کند کان زبای ز صد دلشده بیش باشدش از که و مه
ای جله بتان توبلکه از جله فره چون دل ندهم تراخود اتصاف بده
(چهارم) بت یل است چون حال عارتیکه در حقیقت
عکس وخبالی بیش یستکه ازیس رده آب وکل وحجاب
کوشت و بوست ی اند ومع هذ؛ حدوث اندل؛ مارضهٌ متغیر
مکردد وف دانه محوبست یس یل ع الا طلاقکه جال جیع
مکنات رو انوار جال ارست و ظهورش عظهری وصوری
مقیده عحبت اولی
رباعیه )
که جلوهکر از مارض کلکون بائی که خندهزن از لوَلوْ مکنون بائی
دررده چنین لطیف وموزون بای ان لظهکه بیرده شوی چون بائی
ست ٩۳۳ سب
(عجم) حبتیکه نقبحة تعاری روحانی است وان تعارف
مترتب ار منساسبت روحانیه است بین التحایین وان متاسبت
متفرع براشسترال درصاج باممنیکه مناجشان دريك درجه
از در.حات اعتدال واقع شده باشد با درجه ماج نی تزديك
باشد درحه ياج دیکر ی که موجب شاوت درحات ارواج
درشرف وعلو تمد قصّاء الله و قدره اون درحات انحهاست
فالاقرب نسة الی الاعتدال ای ستلزم قول روح اشرفی
واعلی والابمد المکس ف احة ونزول الدرجة لاجرم چون
دوضاج در سل درحهباشند با در حه بيقر ب باشد بدر حه دیکری
منبه روح فاض ری ازان دوماج درشرفق وعلو ما
تب ان دیکری باشد با قریپ بدان وررابطٌ ان اتحد قرب
نبه میان ایشسان تعاری واقم شود وموجب اسلاف وت
کردد پس چون تفاوت زوحانی که مترتب رن همه اسباب
موحب جت میکردد و حصرت مسبب الاسیابکه قدر ان
اساب فرمود نی هیچ علتی واستحقاق هیرابنه عحت اولی
ررباعه )
ای رفته بمشق داستان من وئو درمهر ووفای است حان من رتو
من بنده" آن یکاله کز عهد ازل زوخاست یکانی میان من وتو
(لامعه) عشق ومحت را باشراب صوری مشامبتی تام است
لاح م الةاظ وعارای راک در ص ب ۱ درجم باژ اء ان
۱۷۳ سس
موضوعست رای آن استعاره میکنند و از عشقو حتمثلا راح
ومدام ومی تصیرعی امد وان مشاپت راحهات متمده ووجوه
کونا کونست وازانجمله آنست که جنسانکه میرا درمقام اصلی
ومستقر اولی خویشان که جوف خم وقعر دناست واسطهٌ قوت
جوشش وشدت غلبان نیحری خارجی میل مجانب ظهور
و اعلانمیباشد «محنین سر حتکهدر تدای سینه عشاقو سوه دای
دل هی مشستاق مستورست بسبب غله واستبلا لیباعث برونی
مقتضی انکشاف و متقاضی- ظهورست
زر رباعه )
عشق وکه شاه ود درملاك درو جون دیدب شاهی* اوکشت فزون
شد هره آب دیده و دم آه _ وز رده سرای سینه زدخیه بیرون
و ازاجمله انست که چنانکه را نی حد ذانه شکلی معين
وصوری خاص بست بلکه اشکال و صور او محسب اشکال
وصور ظروف واوالی اوست درم بشکل ندو ر ح اس
ودرسیو بصورت مجوف سو ودریانه جات درون عانه
همبحنین معتی منت حقیقی است مطلق وظهور او دراریاب
مت محسب ظ روف قادطات واوانی استعدادات ایشانست در بمفی
صورت حت ذایی ظاهی می شود ودر (مضی بصورت اسای
وصفانی ودربعضی بصورت حت آثاری علی اختلای انا
وموحب ان ماوت حز قارن قالسات واستعدادات اشان
یی
نت ۱۳6 بت
ررباعه )
عشتی ارحه بسوی ه رکسش اهنك است
با ممکسش ه آشتی نه جنك است
سس ر نکست باد و" عنش و درو
ان رن زشیتهای رنکارنکست
و اجه موم سربانست چنانکه ار شراب صورت
درهمه جوارح واعضای شاربش حاریست همچنین حکم شراب
تحت در میم مشاعی وفوای صاحبش سار پیست یکموی رن
او از اسلای حت رهد ویث رلء ریدن اویی اقتضای مودت
نجهد چون خون درکوشت ووست او راء کرده است وچون
حان درون و برون او را متزلکا» کر فته
و دباي )
نصاد هصد انکه ردارد خون شد ت که نشتری زند رجنون
جنون بکریست کفت از انی ترسم کید پدل خون شم لیلی بیرون
و ازاتجمله انست که می شارب خودرا وعشق صاحب
خود را اکرچه مخیل باشند ولمم جواد سازند وکرع اما مره
آن کرم ذل دساز باشد ودرم و مقتضای ان حجود بذل
ما الوحود. مست می درهم حشد بادسار. ومست عشق
نقد دو حهان سکار.
( ربا )
همست مي آکر دست کرم جنبانده جر بخشش دار ودرم نتواند
چونل همست نت مک مت راید , فرق دو کون آستین افشاند
وه
و ازانجمله | نستکه هی لت از مست عشق و مست می ی بالآند
و لاابالی وازصفت جن وترسنا کی خالی درخاوف دلبرند
و در مهالكاز حان سیر اما شیحاعت آناز مغلو ی" عقل آخر داناست
و دلیری این از غالی نور کثف وشین آن هلال دوجهانی
کشد وان جات حاودانی امجامد
( ربا )
ما مست ومهر بدم ورئد وعالا درعشق نهاده باعیدان لاد
مد پار بیغ غم کر کته شوی ان مابة ح باودانیست چه پل
و از امحمله واضع است و ساز مسی عشسق وسکر ست .
ناز ینارا از بیشکاه ترفع و سر بلندی ب ستان بواضم وسازمندی
اندازد . وعنبز ان جهالرا از اوج عرت وکاءکاری حضض
مذلت و خواری افکند
رباعه )
بس مخت نشین که شد زسودای تومست درخ لکدابان تو برخالك نشست
سرپردر تو نهاده وسد پیوست سكرا به ناز پا وسکباترا دست
وازاجمله افشای اسرارست ان همه اسرار وحنتد
وحقایق اذواق ومواجدکه رصفحه روزکار و صحفه للل وار
ماند» است مره کفت وکوی متحرعان ام سلسبیی معرفت
نیج قل وقال متعطشان شراب زتجیلی عشقی و بت است
سب ۳۲۰ ٩ سب
( رباعه )
عشق تو بدن نشهن ی سرون اورد صراکه نو کم عهد کمن
درکام رخت جای از خ لدن سرخوش کشتم زبان کشادم هن
وازانجمله شبوه بپوشی است ومستی و خلاص ازقد هستی
وخود برستی اما مستی محبت کل شمور واکاهی است عحوب
ودمستی می غات حهالت و غفلت آزهي »طلوتب ان دورارا
طریق درکات سد وئکال غاد وان نزدنکاترا علو در جات
قرب و وصال افزاید
رباعیه )
عیم مکن ای خواجه اکرینوثم در عاشتی وباده برستی کوتم
تا هشارم شتته با افیارم چون بمو ثم بارهم اغوتم
و از امحمل, استگ هي جند مش نوشند درحست وحوی
آن بش کوشند وهيجند افرون خورید رم در طلب انافز ون
برد هه مست ان هو شمند کردد وه حر ص آنخرسند رزی
بدیگری نوشت
لر ریاعه )
حاشاکه دکر دریی ساغی بروم با در طلب باده" اجر روم
آن جام لبالم که کرخود عثل مكقطره شود زیادت ازسر روم
او درحواب کفت ست شرت الب کاس سد کاس شانفد
شراب ولاروت
ست ۱۲۷
(ریاع )
من محری ام تشنه لب وی پیاب مان ای ساق تشنه لی را در یاب
مریست چو آبمی خورم باده اب نی باده شود عام وی من سیراب
وازان له است ر فم رده حبا وحشمت وزوال تححاب
ناموس ودهشت چون سکر محبت استیلا یا محب ازین همه
روی ر تاد زر بساط اسساط شند ودامن ازهیحه ضدان
در جد
ژر ربا )
خو شا که شوم مست و بسویت کذرم ستاخ آم عاه روت نکرم
که حقةه لسل درفشانت ونم که حلقه جمد مشکبویت شمرم
رلامعد) نکته درادای معانی بلبای صور چند چیز واندبود
(بی) | نکه ادمی دردات حال بواسطةٌ اعحالالات حس وخال
از محسوسات ععقولات رسیده وازحزسات کلاترا دانته
پس ادرال؛ معایی حز درضمن صور بانوس شی ومألوف طع
اونناشد اکر خلاف آن کندعک که قوت فهم اوبآن رسد
وطافت ادرال ان شارد.
( رباعه )
هرچند رارای جفاکاری نیست درسینه عنای دل آزاری یست
بیرده بسوی عاشق خود مکذر کش طافت | نک برده برداری نیست
(دیکر) انکه ازادایمعانی نی ژسصور جزاهل معنی بر مور
بت ٩۳۸ سب
نئوانند شد اما چون بلباس صور موّدی کرددنفم آن عامباشد
و فده ان تمام
ررباعه )
معئیس تکه دل هی ریاید دین هم ممنیست که مهر میفزاید کین هم
لیکن لاس صورتش حلوه دهند تابپره رد دیده" صورت بین هم
و بسیار باشدکه صورت برسترا عناسبت انکه بمض ممانی
دراباس صورت »ودی شده باشد باسماع آن میل آفتد خال
معنی از رد صورت رو اندازد فهم اورانیز کرداند وسراورا
لطف سازد از صو رت بکر زد ودرءعی آو زد
ژ رباع )
ب سک که کشد بره روی بهده ریغ که رهش فرورود ای بکنم
ب سک سکه قصد سنك بشکافدکوه نا که شود ازکان کهر کوهر سم
دیکر ان همهکس حرم اسرار حققت وواقف احوال اهل
طر هت ستند س از رای ستران اسرار واخفای آن احوال
الفاظ و عبار اک درمحاورات اهل صورت در مماصد خازی
مستعمل و مشمور باشد استعاره کنند با حال ان معاتی از دده
مکانکان دور ماند واز نظر نامحرمان مستور
ربا )
دی شاه زدان ماه خم کیسورا ر چهره ناد زلف عتر ورا
وشیده بدن حیله رخ کورا تاهرکه نه محرم نشنا سد اورا
دیکر انکه اذوای ومواجند اریاب مت واسرار معارف
۱۲۵ مه
اماب معرفت چون بلسان اشارت مذ کور کردد تأثیر آن
در نوس مستمعان زیادت ازان باشدکه بصرم عبارت ولهدا
بساری ازین طاقهرا ازاستاع ایات قر آفی وکلات فرقانی حال
متفر نکردد واز استّاع مك ببت با بیشتر هرفی يا فارسیکه مشتمل
روصف زلف وخال خوبان وغنج ودلال حوبان بابرذ کرعی
ومنخاه و ساعي وعانه حال متغفرشود و یشور دراتد
ژ ربایه )
چون فاش تابد ان ری چهره جال عاشق ود از عشوه او فارغ بال
ورحزه زند نهنته بام ودلال ر عاشقی بصاره بکرداند حال
(لامعه) چون بنار مصیححات بان معای درلاس صور
وصحیات انک در ی دو لامعه مذ کر شد شیخ اظم قدس
سره معنیعشق و ترا درکسوت شمراب صورت باز نمودءاست
از مه الفاظ وعاراتی که بازاء ان مو ضو عست لفظ مدامهرا
اختار کردهاست از جهت اشعار عداومت ومواظت رشرب
ان و کدام مداومت ازن افزونتر تواند بودکه بدایت ان شمرب
ازلست ومهاتش اند
( رباعه )
ساق ي ازان مهینه حام درده ازهم مکسل عی الدوام درده
چون درلفغت عیب مدام آمدی ای ماه تم توهم مدای درده
وجون کل ان طاثفه متحتق اند عحت ذانبه که متعلق
5
بت ۱۳۰ سس
آن دانست و اثط دات موّث وب صادق هجه حکودد
اسب محجوب خسود کو ید وهچه جو ند موافق مطلوب
خنود جو د لاجرم لفظ مدامه راکه صفه موّ نت است از
رای محت ذانبه استعارهکرده همدایا
(د را )
هر روز باغ راانست آیینم باغد؟» دهد لاله وکل تسکنم
هرچاکه کلی برئك و ویش ینم ان کل وم بباغ وان کل چینم
قال الشیخ الامام الما العامل والسیار العارف الفاضل
شرف الدن ابو <ص مر ن علی السدی العروف بان
لفارض ااصبری قدس الله یی سره و اعلی فی اللاء الا عل
کرره
«ثرنا عیی ذکر البیب مدامة سکر ناما من قبل ان مخلی الکرم »
الشرب باطرکات ااثلث آثسامیدن آب وغیران ازباب سیم
از اواب ششکانة ثلانی جرد مدامه خررا کوسد بان اعتار
که شارب آن ران مداومت می نواند مود والسکر بالفتحتین
مست شدن از باب سم الکرم در حت انکور حمله سکر نا ۳
صفت مدامه است و حار و حرور درهن قبل آنمحلق »تعلق
پشرینا میکویدکه نوش کردیم وبا یکدیکر بدوستکامی خوردیم
ریاد حضرت دو س تکه رزوی ست شمه بدوست شرا نیکه بدان
مست شدم لک موی از ان از د ست شدم وان بش از آفر دن
بت ۷۱۳۱ سب
کرم بو دك درخت انکورست ومادهُ شراب مشهور بر شر وشور
( رباعیه )
روزیکه مدار چرخ وافلاك نود وآمیزش اب داش وخال نود
بریاد تومست ودم وباده برست هر چند نشان باده وتاك نبود
ربعیه)
مایم زجام عشق نو جرعه کشان برجرعهکشان خودکذر جرعه فشان
بر باد تو آن صجح صبوحی زده ام کزناك نشان نبود واز تاك نشان
(لاءعه) حضرّت حقرا سحانه دوتجل است (می) علمی
غییکه عبسارت ازظهور وجود حق است سبحانه پر خودش
در حضرت ع دصو زر اعان و قاطلات و استعد ادا ادشان
ودرن تجل اعان متصتب وحود عی ستند وکّلات اعان
حون ع و معرفت و عشق وت و امتال آن در ادشانو شیدءاست
و سنهان (دوم) تح* وحودی شهادی که عارت از طهور و حود
حق است سحانه حسب استمدادات وقالات اعسان روحا
ومثالا وحسا وان مجل* یی مترنب تج" اولاست و مظهرست
مس کال نیرا که عزء اول دراستعدادات و فالطات اشان
ادراج داشته
ریاعیه )
مارا طلب وناز دادی زاغاز پس رحسب طلب کرم کردی ساز
انپا همه چیست تاک کنم نهان بر خلق جهان عیان زکفينة راز
پبن می شاید که عاد عدامه حت ذامه باشد و شرب
۱۳۲۲
مدامه فول استهداد آن ست درصصه اعان نامه و بذ کر
حیب جر * علمی غبی حودش درحضرت ی بصور اعیان
وقابلات وحتثذ اضافهٌ ذ کر محمیب ازقیل اضافت مصدر باشد
هاعلش وعاد بسکر استمداد سکر باشد در همان صنه
احقدقت ستکر در مصانس. د کر ازان فرو ر و بکرم ححرت
وجودی؟ عرنی بمتی قابل شسدیم ومستعد کشتيم تزديك تج
علمی غبی حقسبحانه بصورت اعیان تسه ما در حضرت عل
شراب صفت محبت ذانهرا که سبب استعداد سکر مابود
درهمان منبه بامو جب حقیقت سکر درمیالب دشر وان قول
واستمداد مش از ظهور کرت وجودی عی ود
( رباعه )
خوش آنکه رون زعام سر وعلن ای راحت روح ددهنی زجت تن
درزاویةٌ کم عدم کرده وطن منودم وعشق تو وعشق تو ومن
وعی شاد که ماد شرب مدامه حقق بصفت محت باشد
در عم اروام و حیتثذ اضافت ذ کر محبیب اضافت مصدر باشد
عفمواش وصاد بسکر حقیقت سکر بعنی حبرت وهمایکه
ارواح م گلرا درمشاهده ال و حللال حق سحائه بوده باشد
یمنی اشاميدیم بیش از نمشتی جان بان وتعلق روح ببدن بریاد
دوست شراب محتیراکه مستی وحبرت ارواح ما درمشاهده
حمال وحلال او بان شراب ود
( رباعه )
زان بی شکه خضر جان فتد درظلات درجثمةٌ جان روان شود آب حیات
خوردم می عشقی زخخاه ذات ی کام و دهان زجام اسما وصفات
(سوال) | کرکسی کوید توجهانی موقو قست رو جود ارواح
پیش از اخباح و این مس یست زرا که مذهب حکما انستکه
وجود ارواح بعد از حصول مناج و تسوبه اشباجست وامام
حیحها لا سللام ر حهاللّه بابشانمو افقت کر دهاست وانخررمشهو ررا
که (انالنه حاق الارواح قلالا حساد بالعام) ران حملک دک
صاد پارواح ارواح ملکه است که مبادی سلسل* و جودند
ودرلسانحکما ععیر پمقول ونفوس وصاد باجساد اجساد علکه
عیش و کرسی وافلاله و اجم وعناصر ست (جواب)کو که شسح
کامل حقق شخ صدر الدن قو نو یرا قدس الله سره در بعضی
ازرسایل خود اعا تحقبتی وشصلی است و نقر رش انس تکه
وجود نفوس جرب انسانیهکه موم ادمیاتراست بعد از حصول
مناجست و مسب آن واما وحود نفوس کل انسانیه که کل
وخواص زراست بش از حصول صاحست وازشخ حودصاحب
فصوص اعلکم تقلمیکند وبیکوید اخبرفی شیخی الامام الا کل
رضی الّه عنه مشیراً ای حاله ان شم من یکون مدبر الاجراء بدنه
قیل اجهاعها پم وشمور و بمدازان میکوید وذاك لكلة نفسه
اذ من یکون نفسه جزشّة پستحیلعله ذك لان الفوصاطزسَة
لاسمین الا بعدالزاج وتحسه فلا و جودلپا قل ذلك حتیسانی
ست ۱۳6 اس
لها تدیر الاجزاء اليدنية بلروشمور وماد تقوسکلیه چنانکه
از کلام شیخ مذ کور درهان رساله معلوم میشود نفوسیست
حزسکه در استمدادات ابشان میباشد ترقکردن ازمينبه جزشه
ومنسلخ شدن ازصفات تقیدهٌ مضه محیشتی که یکلبات خود
عود کنند ومتصل کردند وذاك لان ذوانه ازبة منحت
حزها محال آن تشاهد الداء الاول اذمن الفقعلسه» عند
اهمل الشپود انیم لایشاهدون کلیا ماحتی «صیرون کذاك شم
زدادون ترقا انصالهم الکلات عیی الوحه الذ کور امس
المراج طقة بعد طقة مستفیدن ن کل اتصال استمدادا
ووحجوداً و ور وبصرة هکذا حتی شروا الی المقل الاول
فس.تضدون منالا تصال به ماستعدون به شاهدة ادا کاهو
شان العقل الاول.
(سوأل) اکر کسیکو ندکه دلائلکه اقامتکر دهاند روحود
ارواح جزیه بعد حصول الزاج خصوصیت سعضی دون بسضی
ندار د
(جواب) کوع آن دلائلناعام است ودلل برناعامی آن همین
ب س که مکاشفات ارباب کشف وشپودکه مقتس از معکات
نبوتست خلاف آن کواعی میدهد
( ربا )
دروحی جلیلی رسد عقل علیل . هررچندکه هر دورانبی نام دلیل
ورپشه چوفیل صاحب خرطوم است هباتکه پشه راود قوت فیل
سب ۱۳6 سب
(لامعه) هیحزوی ازاحزای ما مظهر اسمیاست ازاساء
لهی ومجوع عل مظهر جیم اما اما بر سبیل تفرقه وتفصیل
وحقیقت انسانية کاله احدبت جم میم مظاهیست هیچ
جزوي ازاجزای عم ستک ماورا درانسان کامل عوداری
بست آیکن برسبیل جبیت واجالکویا کی است«فصل
موف واندان کامل اخاب آن با فهر ست فصول وابواب آن
رباعه )
ازد که نکاشت خامةً احسانش اواب کاب عال و ارکانش
ر لوح وجود زد رقم فیرسق درآخر کار ونام کرد انسانش
پس می شاندکه اراد شیرتا و سکرنا پضمیر مافوق متکلم
واحد از رای اشارت مجممت مذ کوره بوده باشد ی ملاحظه
مشارکانل درن شرب وسکر وی شتایدکه سار ملاح ان
مشارکت باشد زبراکه اعبان وارواح کل افراد واقطاب
درشرب وسکر ان شراب اشیخ اظم مشارکند و ساهم
ژر رباعه )
آپانه مم زعشقی تویاده برست آن,کبست تو خود بک وکزین باده رست
آثرو زکه من کر فنم ان باده بدست_. ود ند حریف میبرستان الست
وقال قدس سره )
لها البد رکاس وهی تمس بدیرها . هلال وک بدو آذا مجت مخم
الکاس لا تسمی کاسا الا وفپا اآشبراب والغمس تطاق
هر دو از اب اول و او. درو ی شمس هر دك از ععطلف و حال, ۱
۳ شاد و یز ۶ حبری محدو ست ای ۶ رت سدو چم
تشبه کر ده اس حام مدام ر ادر استدارت و اشمال ترا
صافی کثیر الفضان عاه عام وىدامه رادر صفا ونورت وفضان
بضوء شهس و آنکشتان سای راحین اخذ الکاس دردقت
و صدر حجم چم میکو ند مس آن شراتز ا عبی ا!-و ام ماه عادست
انکشت هلال مثال ساق وبسبار بدا می اند وقت آمسختنش
با اب ستار ه زر ددم از شکلهای حخدات
و ربایه )
ماهیست عام چام وی مهر متیر وان مهر منپررا هلااست مدیر
سد اخر رخشنده هودا کردد_ حون آاشی زاب شود اطفنذر
( لا هعد) حققت دی صیی الله علد و سرا که صو رت
معلومیت ذانست مم الاسین الاول و صورت وجود وی ق
اعبیاست نسبت باشمس ذات احدت اذایی نام و ماه
کامل که بر ترازان مه متصور هت حاسل استدر استفاضه نور
وجود وکالات تابمةٌ آن احتیاج یج واسطهٌ ندارد پلکه سار
حقابق واعانکه تارباث نشینان ظلمات امکاند در استفاضه
نت ۱۳۷ سس
مد ور وی متاحند یس لس«ت وی در کال حادات بادات
احدیت وتوسط اومبان آن ذات وحقایق امکانی درافاضهٌ وحود
وتوابع آن بمینها چون نسبت مقابله ماء ام باشد با آقتاب وتوسط
وین آفتاب وسا کنان شب ظامای در افاضهٌ نور ولوازم آن
سس سارن علاقه لفط درر اک مو ضوعست بازاء ماه عام
رای آن حققت استماره توان کرد
رباعیه )
ای جان ودل آخرمجه نامت خوانم هم پانی وهم دل یکدامت خوائم
جون بافت شب شام عال زتونور ممذدورم اکر ماه تعامت خوانم
و تمد از لصیر ازان حقفقت سدرواز حت عدامه جون
متعطشان باد یه ضاال وکر ای بشمرب راح سلسیی مت الهی
ونجرع شراب زشجیلی" مودت واکاهی دستاری هدات
اوتوانند رسد آنرا کاس آن مدامه توان داشست وحام آن
شراب وان انکاشت
رباعیه )
دور مه ازرخسار تو اي ماه تام جایاست کزان خورمیعشقمدام
از ب سکه فتاده ؛ضودم زین میوجاه ی چیست ی شناسم وجام کدام
و حون »تصدی ادارت انکاس جر اسماء الوهیت واوصاف
ربوبیت که در حدیث تحبیح (قلب الوْمن بين اصبعین مناصابع
ارحن ) آزان باصایم تصبر رفته نتواند بود هلال راکه مشیر
سب ٩۳۸ سب
بانکشت سای اسث اشارت دان نوان داشت واسناد ادارت
کاس ی و توان کرد
( رباعیه )
ان بزم چه زمست که ارباب کال نو شند ی محبت از جام جال
بن رکف ساق قدح مالامال بدریکه ود مدیر آق حند هلال
لامءه واصلان وکاملان دوقسماند جاعتی مقر بان حشرت
حلال اندکه هداز وصول بدرحه کال جو ال تکمل دیکران
پابشان رفت جندان شراب عشق وت راشان عودندکه
ایشاترا از یشان زر بودند شرقه جر حمم کشتند و ازر شه عقل وعل
منخلع شدند احکام شریمت و آداب طر شت ازایشان بر خاست
سکان قاب عنّت وقطان دیار حرتند ابشارا از وحود خود
اکاهی نبود دیکری عا توانند برداخت
زو ریعیه >
خوش وقت ک یکهی درن خمخانه ازخ وسو خوردنه از جانه
صدبار | کرنیست شود عال وهست واقف نشود که هست عال یانه
وقسم دوم آنانندکه چون اشانرا ازانشان بربانند باز تصرف
حمال ازل ابعانرا باشان دهدواز اناستغراق درعین حمم و لد
قابسا حلشرقه ومیدان ماخلاصمی ارزالی دارد باحکام شر مت
و ادات طر هت معاودت اند شراب زنجل* حذب و ترا
باز لال ساسبیل" عم ومعرفت اءیزند ازمناج ان آب بان شراب
پسیار حباب جوم آثار معارفی واسرار بر خبزد وهريك تم
اس
هدایت فروماندکان طلمت سابان ضلال وحبرت شوند وها ناک
اشارت باحوال ان طاضه تواند بود قول ناظم قدس سره
و سدو ادا من جت مجم
و رباعه )
ای طاسّه مطلق انداز قید رسوم__ فارغ شده زانديثة احوال وعلوم
ر ظاهر شان لوامم نور هدی لدن بجوم للشیاطن رجوم
وفال قدس سرء )
ولولاشذاها ما امدیت انیا ولو لاسناها ما تصورما الوهم
شذا را طیسه است وحان جمم حانه است وحانه خان
ميفر وش سنا قصمر ضوء زر قست و عد رفعت هه ضمیرهای
غاب عابد عدامه است مکو ید اکر ه وی خوش وشمم دلکش
می فام شسدی راء صواب بصوب ان او ندانستمی بردن
واکرنه لعهٌ نور ورئو ظهوروی لام کشتی مدم وهم طریق
تصور حققت او سوانستمی سمردن
ژ راعه )
کررهم مستان نشدی تکهت می مشکل بردیکی سوی میکده ی
ورچشم خرد نبانی ور ازوی کی درك حقیقتش وانستی کی
رل معه) هیانک حال آتار یکه متعلق عشق محازیاست
طل و فرع حمالذاانستکه متعلق حت حشتٍ است همجن عشق
مجازی ظل و فرع حبت حقیق است وحکم امجاز قنطرة اطققة
سس م۱
طریق حصول آن ووسله وصول بدان زراکه چون مقلیرا
مجسب فطرت اصبی قالت حت دای حیل علی الاطلاق عن"
شانه بوده باشد و بواسطه تراغ ححب طلماه طبعبه در حیز
خفامانده اکر باکاه نوی از ور آن حمال از رده 1 وکل
درصورت دلبری موزون یال تناسب الاعضا ممائل الاحزا
رشیق القد صیح اد کر عم الاخلای طیب الاعراق
رب )
شرن کاری خوش سضن پالای مهم نء داغ هردل ناک
همع کل نو شکنته دامن بای زالایش دست رد هر یبای
عودن کرد هی آینه مغ دل آن مقبل بران اقال غابد
و درهوای محت او بر وبال کشاید اسبر دانه او شود و شکار
دام او کر دد ازهمه مقصو دها روی کر داند بلکه حزوی
مقصو دی دیکر یل یل
( ربا )
از مصسعد وخانقه خبار آید می وشد ومست بردر ا راید
ازمرچه نه عشق پار بزار اید اوراببزار جان خربدار آید
آنش عشق وشمله شوق در نهادش افرو ختق کرد و ححب
کثفه که عبارت از انتقاش دلست بصور کونیه سوخان درد
غعاوءٌ غفلت از بصمر بصبرت او بکشاد وغبار کرت از اه
حشقت او برداید دیده او نز دن شود ودل اوحشقتشناس
سب ۷21 سب
کردد نقص واختلال حسن سریع الژوال را دریاید و شا وکال
ذواطلالر! ادرال کند ازان بکر زد و درن اوزد وساشه
عنات استقال اوکند اول جمال و حدت افدال روظاهی شود
وجون در محاضرة افعال متمکنکردد ال صفات منکدف شود
و جون در مکاشفه صقات رسوخ با دحال دات تجبی کند محت
ذانی متحققکر دد ابواب مشهده روی مفتوح شود وحودرا
من اوله الی اخره لك حقیقت بت دکه ظاهیش چون مجمم
شوه واعتارانه رباطنش تجلی کرد حشایق علمی امتاز یافت
وچون باحکام حقائتی علمی باطتی *نعسیغ کشت اعبانخار جی آمین
بل رفت بر هی چهکذرد اور ا ید و درهيجه نکرد اورا ند
هي له روی درهشمود خود کند و کو بد
رد رباع )
درسینه بان تو بوده* من غافل دردیده عیبان تو بوده منفافل
عمری زجهان ترا نشان ی جستم خود جله جهان توبوده من غافل
چون اجا رسد بداندکه عشق مجازی ءتزله* بو بودهاحت
از شراخانه عشق حقینی وحت آناری عثابة برنوی از اتاب
عبتذانی ام اکرآن بوینعنیدی بان شرانخاه نرسیدی واکز
ین رو نتافی ازین آفتاب بهره نیافی
ر ربا )
خوش وق تک یکهوی متفایه شند . رفت ازیی آل وی وتتفانه رسید
آمد رق زکوی مضانه بدید دررتو آل حرم مضانه بدید
بت ۱۳۲ سب
( وقال قدس سره )
و لبق منها الدهر فیر خشاشة کأن خفاها قصدور الهی کم
خشاشسه شه روج را کو د وی مم مبه است و مه
خردر اکونید باعتمار هی کردن اواز اشااستها الکنم والکتان
بهان کردن از باب او ل واعجا کم ی مکتوم است ضمیر مپبا
راجم عداءهاست وضمیر خفاها راجم خشاشه و حله کان خفاها
صفت حشاشه و میشاند که هید و ضمیر راجع عدامه باشد و حله
تانبهم و کدمضموناولی اضافتصهور بهی با نار حذف»ضافت
نی صدور ذوی الّهی با ازقیل استعارةٌ بالکناه استکه نهیرا
باحات صدور تشبهکردهاشد و صدورکه از لو ازم مشب ات
عیاورا اثبسات کرده میکوید که پاقی نکذاشت ءصرف روزکار
و حول لل ونمار ازان می که حانهارا عنزله" حانست وحابا
ماورا عتابه امدان جز شَهُ حانی که کوسا پنهانی وی درسینهای
خردمندان بو شیده کشته است و بهان
زر رباع )
فریاد وفنان که باز درکوی مشان ی خواره زی نه نام بابدنه نشان
زانکونه نبان کش تکه بر خاتی جهان کشتست نان کشتن اونز نمبان
زلاءعد) حشرت حقرا سیحانه اسیاء متقابله هست وهريكرا
سب ظهور احکام و انار دولتی وسلعتیکه چون نوبت دوات
وسلطّت اورسد احکام او ظاهی کر دد و احکام مقابل اوباطن
سب ۳ ٩ ست
وبالعکس واین همه عقتضای عل شامل وحکمت کامل حق است
سبحانه وهییی درموقع خود درغات کال ونهات حمال
(ر رای )
کرجلوه دهی طلعت از ماه فره ورشاه زتی طر" رتاب وکره
ورهمیو ان کنی خم ایروزه حقا که بود جله زیکدیکر به
و از قیل اسا» متقابله است دواسم الظاهی والاطن و ظهور
و کرت جون بطون ووحدت متلاز مانند زراکه ظهور عبار است
از از تابس حقت بصور هنات و بطون عارت ازعدم آن وان
تلبس عبن کنزنست و عدم آن عین و حدت وخك ستکه در رت
له ا عکام مابه الامت.ازست ماه الاحاد ودر و حدت بالعکس پس
هیکاء حضرت حق سبیحانه وتعالی باسم ااخلاهی تجلی کند ناچار احکام
مابه الامتباز براحکام مابه الاتحاد غالب باشد ویوشیده نباشسدکه
۴ ومعرفت وت و اشال آن همه ازاحکام ماه الاتحادست
بن العتام والعلو م والعارفی والعروی واحب واحوب س
تزدیك غله احکام ماه الامتساز اما همه دزهقام خفا ولو
باشند واز بات آن در ححان ستر ولو ن زر اکه سب عله احکام
مابه الا تاز سوم و ن مر راخلایق هحکس راعلٍ و و معر فت
دشان ملق نتواند کرفت الاعلی سبیل الندر 2 وهابا ۲ ۵ شخ
ناطم قدس سره درن بت اشسارت بدن فا و بطون وسیر
وون کرد است وان طافه درزمان شخ مذ کور حنانکر
مشپورست بسیار بوده اند
سب ۷ سب
زرا )
هر جند سراز وصال من کم تأی اشسکم بود آز شوق لبت عنایی
مستسق را سان جر اربایی رل بت که شای مود ازیی آی
/ و فال قدس سم ۵ 14
فان ذ کرت قالی اصح اهله نشاوی ولاعار عبهم ولاائم
ی قسلهرا کومند الندودست شدن ونشانیشو وشی نشی
از بات اول کت ومونشوان وهی نشوی وهم وهن شاوی
میکوید اکر یاد کرده شود آن می درنواحی که قسلهٌ مقملان
وقله" زنده دلانست هی آینه ال آن مست شوند وازغات
مستی از دست روند وحال انکة رایشان ه ازمستی عاری نود
ونه ازان کناه میبرستی غباری
زر راعه )
آل می خواه که عقلازومست شود سررشتة اختبارش از دست شود
مطرب چو بوصف ان سرود آغازد هرزنده دلکه بشنود مست شود
رراعه )
مرکزی عشق راخاری نبود بکدم زان می میا کناری نبود
جزی خوردن مراجوکاری نبود باری زان می که عیب دعاری شود
سرحات درهمه مو حودات سار دست ز راک محکم (وان
من ی" الا بسح محمدء ۰ ولکن لانفقهون تسیحهم) همه اا
فسییح حضرت حق سحاه وتمایی مکونند وتسیح نی صفت
حیات تم
سه ٩6 سب
« رباعه )
چه چرخ چهارکان چه معادن چه بات ساریست دراجزای هه سرحیات
کوند مه کل عثی و غدات تسبیم خداوید رفیم الدرعات
وتأویل تسبیح بدلالت اش برتتزیه ونقدیس حق سبحانه
ونی تسبیح حقتی مخالف کتف انیا و اویاست علیم اسلا
وسریان سرحیات درهرشی براسطه سبریان هوت الهی است
منصفة تصفةاطو 2 درا.ا اما هیمو جودیرا حبانست مناسباوکه
ظاهی میشود دروی محسبقادلت واستمداد وی وکذا اطال
فیاوازم اطبات من الم والارادة والقدرة وغیرها پس اکر
چنانکه آن موجودرا عناجی باشد نزدیك باعتدال چون انسان
ظاهی شود دروی صفت حیات بامیع لوازم با اکن آن وا کر
ناج آن موجود از اعشدال دور امد چون ممدن وسات
صفت حات ولوازم آن دروی بوشده ماند پس عی شاىدکه
میاد حی درین بیت عاٍ کیر باشد ودرتبر ازوی محی | کر چه
مقصو د ازوی قسله است اشمار تاد سریان حات در چیم
احزای عا حادا کان اوحوانا وحنند اد اهل ی طا شه
اشندکه ابتارا اعلت شرب شراب حت وقابلت قول
اسرار معرفت باشد زیراکه ماعدای این طائفه درحکم عدمند
بلکه از عدم بیار ؟
سب ٩6" سب
( رباعه )
آنانکه راه عشق ابت قدند درملك وفا بسرفرازی عمند
مقبود خلاص؛ وجود ايثانند باق هه باوجود ایشان عدمند
ومی شاندکه ماد محی قل* ارباب حست و خانواد؛ احاب
عشق ومودت اشد زراکه ازیطالفه محقرقت ابشان زند, اند
وحیات حقیتی ارزنده ا کر فالال سک درمشمرق باشد ودیکری
درترپ باه «تمل اند وبایکیکر یکروی ويك دل.
( رباعه )
عشاق توکرشاه وکر درویشند چون تير زراسقهه درکیش اند
از خویش چوعاشی نبود دلر یشند "که که عاشقاست بااوخویش اند
و می شاندکه ماد نحی تموعه وجود انسان کامل باشد
وصاد باهل ی روح وقلب وقس وتوای روحانی وجسای
ز براکه هی ازنها رادر وحود انسان کامل از سماع دکر
شراب محبت مستی دیکر وخودی" هرچه عاءترست.
ررباعه 6
هرا که کند مطربفر خندهخطاب ذکرمی عشق تو براواز رباب
عقلودل و مان منشودمست خراب از ذوق سعاع ذکر آن باده* تاب
وفال قدس سره 6
ومن تن احشاه الدتان تصاعدت ول سق مها ق اطشقتهة الااسم
حشا اندرون میکاه احشا مم وی دن حم شمرابست دنان
سب ٩۷ ست
جم وی نصاعدت ای ارت مکوید آن می از همان درو پای
یا متصاعد شد وعل مقامات علوی از مقار سفلی تاعد
ومتصاعد کشت وازوی بین الانام هیچ باقی عاند الانام .
( رباعه )
درد که حریف دردی آخام عاند وازبده عی درقدح وجام عاند
کرداز دلخ زلطف یمیل صمود در خکدها ازوجز نام غاند
رلاسه) وجود کالات امه مرو جودرا چون حیات وعز
وارادت وقدرت وغرها که در آخرن مصاقت ءوجو دا که
السااست می عاید ها هبان وجو د وکالات حضرت احدت
مم است که ازاوج درحات کلیت و اطلاق تنزل فرءوده
و در حضص درکات حز سه و شد رویتو ده و در نظر محیحو بان
ءنسوب وءضاف عظاهی جزت و هیده میعاید اما چون در دیده
نصبرت اهل «شاهده بواسط صدق ماهده اضافت ان اءور
عظاهی جزشه ساقط میشود ونستشان عرانب تقیده زایل
میکردد وباز عرنب؛ُ کلیت واطلاق خود عود میکندی نواند
بودکه ازسقوط اضافات وزوال نسپ واعتارات وعود عرتبه
کلست واطلاق مصاعد تسیر کند چنانک از مقابل انهپا تزل
تعیر مکنند ز بر اکه صمو د و زول متقابلاشد یس می شاندکه
صاد بدنان وس .له اولا» اللّه باشد باعشار احاطه واتال
آن ر شراب عشق ومحت وصراد بتصاعد انقطاع اضافت
و لسبت مت از اب مر لات ور جوع ان ءقر اصی وستفر
سب ٩۸ سب
اولی" خودکه حضرت احدت مم است زیراکه چون محب
عارف عنام قا ستحقق می شود نسبت همه کالات درنظر
شپود وی ازوی منقطع مکردد و اق گی ماد روی الاانک
حجوبان اطلاق اساعی آنها میکنند بروی و مکویندکه فلان
از ارباب محرت است با از محانست وامثال آن وفی الققه آن
صفت مت خحق قام بودهه بوی .
( دباعه )
تپباز محبت تو ازاوج جلال ازل شده ود رمن شیفته حال
درجنکل اوجو رو نبادم وبال زوباز سوی شین خود بروبال
زر رباعه )
باعشقی توام هو اعءاندست وهوس باتش سوزنده جه سان ماندحس
ازهسمه من شمان ی اد کس ماندست ععارت مانای وبس
وی شاندکه ماد دنان ادان کاملان باشد سار احاطه
واشال مذکور ومی شاندکه ماد اجرام سماونه باشد عشاپت
استداره واحاطه ومیاد باحشا طقات عناصر وه ین الاحشا
کر ارض که مستقر افراد انسالی است وعلی کلا النقدرن
اد تصاعد شراب حت آن باشت دک چون وس کاملان
کذته مک (اله نصعد الکلم الطضب) از نشمن سفل حطار
قدس صمو د کر دند شعت آن صقات کال ازعل ومعرفت وعشق
وت نز صمود کردند وازن طاضه ی دیکرکه درکرت
سس هس
وظهور علزلاٌ کذشتکان باشند موجود نشدند وان کلات
دان اه ازهییچ کس دکر ظاهی نکشت
( راعیه )
درعصهً کون همدمی نتوان يافت درقصه عشق محری نتوان یافت
زان یکه حر فان مه خوردند وکذشت درخکده" فك ی نتوان يافت
وحینئذ مقصود ازین بیت اظهار تلف و تأسف باشد
برنایافت ان طافه وعدم ظهور ان کالات نی منبه ولات
واهل ان والله تعایی هو الستعان.
( فال قدس سره )
وان خطرت وسماً علی خاطر اه افامت به الافراح و ارحل الهم
خطر الامی بباله وعلی باه خطرا و خطورا بکذشتکار ردلش
از باب اول واخاطر مارد علیالقاب والراده ههنا القلب نسمة
للمحل باسم احمال ضمی روز عادست تحخاطر وباء حاره ععنی
ی ومی شاد که عاد باشد تخطوریکه از ان خطرت مفهوم
ءبشود و باسست رابود +یکو مد اکر خطور کند روزی بادان
باده رساحت خاطر جواعردی آزاده مسافران آن ساحت
نی شادی وراحت قصد اقامت کنند ومجاوران آن حرم
بمنی اندوء وال وس رخلت زنند
( رباعه ))
از باد* عشق غصه رباد شرد وران شده حادئه آباد شود
رخاطر نکن کذدرد شاد شود زاندوه و ام زمائه ازاد شود
ست وق ست
(لامعه) تماق عل وشعور بامور ردو وجه مینواند بودیی
شحصول ظطل وصورت معلوماث چنانکه چون زد ورورا
یی درذهن تو صورتی حاصل شودکه بدان صورت یش تو
از ماعدای حو د متاز شود و ددطری خحهّور دوات معلو مات
حون ع جوع و شع وشهوت وغضب وت وعداوت مد
از انصای نس باها وان علمی ود ذوق و وحدای وشك
بستکه خطور محبت ذانه ردل وشمور دان روجه اوّل بآن
ظر شهکه ازکمی شنوی با ازکتانی رخوالی با هکرت خود
دریای «ثمر سعادی وموجب کرامتی مد پا ست لک
سعادت جاودانی وکرامت دوجهانی دران نواند بودکه حضرت
حق سبحانه حکم «ان اریکم فی ایام دهرک فحات» رصاحب
دولی که باستمداد کلی* اصلی وصفاء روحایت ودوام توحه
وافتقار عوحب «الافتعر ضوالهاه متعرض فیحات ااطاف رای
شده باشد مجلات ذالی اختصاصی تجیی کند واورا با کله
از و بستاند وجاشیی محست ذالی خودش مجشاند روح اور ا بو اسطه
ان ابهایی حاصل شود پرنو روح بر دل تابد قض او » بسط
دل کردد وعکسدل رنفس افتد حزن واندوه رخت برنندد
وفرح وسرور شجای او ششیند
( رباعه )
شب ود زکریه چتم من ابر هار برق بدرخشید زسرمتزل يار
نت ۱۵۱ ست
وها ناک مياد سمخ نام قدس سره محطو ر معای» ای
ولونظر الندمان ختم ثاما لاسکرهم من دونبا ذلك الم
نظر ایالشی؛ و نظر ه نظر او نظر باز نکر بست بوی از اب
اول وعی شاندکه شمان بضم بون باشد جع دم چون رغمان
مم رعغف ومی شاندکه بدمان سح ون باشسد رصنه مقر د
و حنذ عود ضمیر جع باعتبار «عی امد ز راک حنس است
سواء کان اللام للحنس اوالاستفراق وشامل افراد بسار وق
الصیحاح تادمی فلان علی الشراب فهو دگی و ندماق و جمم
لا به دمن الشرات مع بدعه حم علی الشي" حما مهر ماد
ر جری از باب دوم وصاد حم اعیا مهر ست ئه معی مصدر کی
ناءظرفیر | کوسندکه دروی شراب وغبر آنکنند وحم او آنیهاست
و جم انب اوانی مکو مد | کر به سب بدعان اجمن کت
و مقمان تشن عشق ومودت حم انا ومهروعاء آن شرابرا
هی اه مس تکرداند شان ی شمراب نوشیدن مهرانای آن دیدن.
زر راعه )
ارب چه می است انکه بود هواره دراه رهزم ازو صد پاره
کر مهر شرا نکرد می خواره فی باده شود مست ازان نظاره
سح دك
ومی تواند بودکه اد نام قدس سره بنادلهاء کاملان
وارواح واصیلان بوده باشدکه حامل بت ذاتیه محقیفت
اهب اید ) و ماد محم ابایدن حسمانی عذصر یک محفو فست
یات شمری وعاری و حاهل وناقص وکامل را دران بانکدکر
صورت راری پس مححوبان سارن مساواة صوری قاس
حال ایشان بر خودمی کنند ور احوال باطنی ایشان اطلاع
کی یامد بلکه بر نوی آن اصرارعی عانند اما طالان قابل وصبدان
صاحت دل که استمداد وهی وقابلت کسی ندعان محنل
وحر فان جلس ان طاشه اند و رشرف شرب این شراب
آثار ان رصفحات وجوه و فلسات السته اشان مشاهده
میکنند و ان مشاهده در اطن اشان تاثیر مکند وایما را
از شان می رهاند وعقام خودی وینشای میرساند ب انک
هنوز باحوال باطیی؛ ایشان ءتحقق نشده اند واخلاق موی
انثان متیخاق کت
2 راعه (
آیی توکه از نام تو می بارد عشق وزنامه وسفام تو ی بارد عشق
عاشقی شود انکسکه بکوبت کذرد کویی زدرویام تو ی بارد عشق
وا نمی از خو اجکانماور اءالپر و خلفا و اماب ابشان
قدسالله اسرار اسلافهم و طولاعمار احلافیم ظاهی وهو داست
چه عحرد انک صادق را نظر رجال سارل؛ مکی ازان
عن زان اند با مکلحظه سعمادت مت انشان دست دهد
۳و
با الفانی ازان عنبزان نسبت بوی واقم شود درخاطر خود
ثسبت میتی دریامد ودرباطن خود معنی انجذانی مطالعهکندکه
عد بهای ریاضت وخاهده میسم نواند شد و ده در رابطه
حت آن عن بزان دریافت ان ثدت است از ه که ان نستت
دریافتد دریافت حت اوشتافند وازهیکه دریاسنده اي فسبت
دشود از ت او روی رتافد واز اشاس قدسیه ی ازان
عزیز انست ان ریاعیهکه برسبیل تین وتبرل؛ اورده می شود
زر ربا )
با ه رکه تشسی وشد چم دلت و زئو زمید زجت آب وکات
زپار زحش کر رن می باش وری نکند روح عنزرانل محلت
(رالقنا اه سبحانه الصالین ووفقنا ااصاات)
رو فال قدس سری)
ولو نفعوا منها ری قبر میت لعادت البه الروح وانتش السم
الضح پاشدن آن ازیا دوم ثری خاله تال الانتماش
برخاسان ضمی تضیدوا عاید شد مالست دریت سایق الف
ولام در الروح و اطسم دل ازمضاف اله است ای لیادت
الی الت روحه وانتعشص جسمه. مکوید اکر باشند دعان
رشحه از ان باده رخاله تالا کور.ی حان داده هم آینه حان
مفارقت کرده ه تتشل با زکردد وان از بای در افتادهاش
بسب معاودت حان درانتعاش واهتزاز آید
سب 6 ٩ سب
( را )
عاخق تحواند که زی رهیزد خاصه زمی؛* که شور عشق انکزد
کر عه مخاك هرکه ازان می ریزد . جان درتنش آبدز لد برخیزد .
مشترکست مان هبه حبوانات از انسان وغره ودگری حات
حقیتقی روحای که ختص است خسواص افراد انسالی وان
برسه در حه است (درحته اول) زندهشد ست بع ودانشق از
صدی جهل وادالی قال الّه تمالی « او من کان متا فاحیناء »
ووال بعصیم ای من کان مش اهل قاحناه الم ز راک دل
وجنبش ازخواص حانست چانکه ادانی وسکون ازخواص
موب
رباعه )
عم است حبات اودانی علا چشمی بکشا جشمه سار علم ۲
آن جشعهکه خورد خضر ازان آپحات ود اسناه من لر نا عرا
(درحه دوم) زبدهشدن دلست مت هت در و حه جات
دی سریحابه و قصد ساو اه راه او از صد ۰ فر قه وان <مصست
مودی حوة حقی آدی است بلکه عين انست جنانکه
تفر قه بوزع خاطرست بسبب تعلق مس عحوبات متنوعومشنهات
کونا کونکه همه صدکانند مو نست و تعلق عردکان عانصدکیست
بت ۵6 سب
زر رباع )
هرحیزکه درجهانت جزاحیجلل مده است مشوزعشق آنصردهذلل
بر مدی؟ توصرلك آنباست دلیل النس ای الفس کا قیل عیسل
(در جه سم) زبشدن وجود ویافت حضرت حق صبحاه
ازمردک" فقد ونیفت بآن من که درقای حقی سبحانهفی
شوی وسقای او باقی کردی ومبات وی زنده باشی ودان ی که
هی زندءیکک نه دو ست صدی ات و ه کر م که به اژاو ست
افسردی
( رباعیه )
تادل زوحود خویش رکنده ن درند خوديی خدا را شدهنه
کر مکه توجانی وجهان زندهبهنست ازنده مجانان نشوی زندهنة
یس می تواند بودکه مراد نام قدس سره آن باش که
اکر برسانند نوری از انوار واتری از آثار محتذالی بشخصی
که اورا موت حهل یاموت فرقه با موت فقد و ایافت دریافته
باشد هی آینه عود کند بسوی ی او روح عل ۷ دوح جمعت
هت با روح وحود ویافت حق سحانه ومنتعش کردد جسم
او بدان روح وقام نابد بغک رکذاری حای که بسیب معاودت
آن روج ماورا حاصل امده ۱ است بسرف کردن 7 آن حات
در اجه حق تمالی اورا رای ان ءطافرموده است
وا
رباع )
هرا جانان مجلی وصل انکیزد ا در جام چرعة عشرت رزد
جان درکرش دست امید آویزد تن بسته گرخد متشن بر خیزد
( وقال قدس سره 6
ولو طرحوا ی ق" حائط کرمها علیلا وقد اشنی لفارته السقم
طرحه طر حا بنضداخت اورا ازیاب چهارم الوٍ* مایمد
الزوال من الظل و حی ابو عنده عن روتة کل ما کانت عله
الشمس فز الت عنه فهو ف؟ ول ومام تکن عله الشمس فهو
ظل حابط دیوارست اعتل ای مض فهو علل اشی الر ض
علی الوت ای اشرف السقام الرض وکذلك السقم والسقم
وا نشان ثل حزن وحزن مکوداکربند ازند دراب
دبوار یک حیط ست بکرم آن بادء چاری را و حال اک ر بستر
هلال بود افتاده هي آبنه مفار ق تکند درساهه آن دبوار ضعف
سقم وعاری ازتن آن رنجور
( رباعه )
ترمست می عشق سازار رود از دیدنش اندوه خریدار رود
درسایهٌ دوار رزی کانیازوست اری» ملد ازتن یار رود
می نواند بودکه عياد بکزم حدایی ذات مححه دلهای عار فان
وکاملان بوده باشدکه شراب مت ذالی عصارة فواکه علوم
وخلاصه غرات »عارفی اثست وراد محائط وحود حمانی
پا ۱ ست
وصورت هولانی" ابشان باعتنار احاطه واشمال بکرم مذکور
ومنم اغیار ازوصول بدان (یمتی) ا کر برسانند حمای جمابت
وسابه عنات عارفان واصل و کاملان مکم لکه عسی وارصد
جاررا کدم شفا دهد بلک هزار ده را یکنفس حان
جشد ماری راکه از سقم حهالت و علت طالت دك امده
باشد ! کر استعداد قطری اومزنده شدن رات طمه مت
ذای باطل شود هی النه عن حت و رکت ملازمت آن صاحب
دوتان آن سقم ازوی زائل کردد وازان علت بشفای عاجل
سرط ه
ربعه 6
پیری که ود باده فروئی کارش ره جو تمرم رزم خلد ۲ ارش
ور درحرمش اریایی باری خودرا رسان بسایة دوارش
لژ رباع )
انانکه ره عشقی عردی سند هرك بشفا دهی مرحم دکرند
۲ نجا که شم لطف ورحت نکرند عاری؛ صد ساله نکدم برند
ولو قریوا من حانها مقعداً مشی . و بنطق من ذکری مذاقتها البکم
التقرپ نزدیك کر دانیدن مقمد اسم مفعول ازاقماد
ر حای مانده راکونند الذکر والذکری یادکردن ازیاب اول
الذوق والذواق والذاق والذاقة جشیدن ازباب اول الکم جم
ایک و ایکمکنك را کویند +یکو ید , اکر نزدك کر دانیدهشود
مخمخانه؛ آن شراب زمن رزهءین مانده بای اوبرفتار اد واکر
بادکند از جاشی؟ آن باده ناب کنك زبان کرفتنسه . زبان
یکفتار بکشاید .
( ربا )
آن میخواه مکه سالك مانده مجای اد پوای قرب او قوت پای
ورکنك کند تحیل چاشنیش کردد ززبان بتهاش عقد ه کدای
می نواند بودکه ماد ناظم قدس سره آن با دکه اکر
تزدك کردانند قلاب شوق وکند ارادت محر وت کاملان
#کملکه خرابات عشق وش اخانه حت است برحای ماندهراکه
بدستباری سعی وکوشش خوش قدم از یستی» هستی وسکنای
خود برستی برون نتواند نهاد هی آه پامداد تریبت پر مکمل
قوت سلوله ومکنت رفتاریاد وکام هت بر سردتیا و اخرت
نهاده محکم خطوتین وقد وصلته بیشکاه وصال وبارکاء اتصال
شتاید واکر فرا یاد آد شرا که ازحام حت در مجالس قدس
کشد» و حاشنی؛ آن در محافل انس چشده است فراموش کاری
راکه درسان حقاق ک باشد و درکف دقاسق از کته
زبانان بستهدلبک. طو طی؛ اطقداش مر ض کلم دراد وزیان
اظهار اسرار عیفان بکشاید .
رای )
چون مست می ازخانةً خار آبد کروی خوشش بطرف کزار آبد
هم سرو مجا مانده خرامان کردد هم سوسن ی زبان بکفنتار آند
سس ٩84, مس
( وقال ودس سر و 1
ولو عبقت ق الدرق انفاس طیها وق القرب مرکوم لسادله الم
عبقبه الطیب بالکسر ای لزق عبقا باتحر بك وععاقية «ثل
عاستة میکو د اکروی حوش دهد آن عی در حدود شر قیکه
مطلع انوار ومنشاً ظهور و اظهارست و حال آنکه در حانبضرب
که موطن بطون ومقام خن وه نست مزکوعی بود ازادر ال
هیمشموم محروم هی اه از قوت شم مرء و رشود ومشامش
ازاستنشاق را آن می ۰عطر کر دد
ژ راعه 6
۳1 حان زر مهه از عیلم از ار د شاد یه دل عفه بم از ارد
کر وی دهد بشرق درجانت غیب منکوماترا توت ثم باز آرد
و می تواند بودکه مراد شبخ ناظم قدس سره آن باشدکه
ار ازمشرقی دات احد ت که معطلع اثار و شموس ارواح
ونفوس است روائم ارادت ازلی وفوام مسبت یی وزیدن
کیرد ودر مغرت ایدان عتصری افراد واشخاص شمر ی که حل
اسستتار ایو ار آن شموس و اشسارست منکو می ۳ محر و مکه
بواسطه استبلای رودت هوایشس و کثافت مار طسعت مثام
ذوق و ادرا کش اختلال شرفته باشد هر ابینه سمرعت سمریان
آن روام وشدت نود ان نوام مشام .ذوق و ادرا کشرا
وا
کشاده کرداند وباستشمام نفخات (افی لاحد نفس الرحن «ن
جانب المن ) رساند
( رباي )
اد سحری که چا زد جیپ من شد افه کشای ازنینان جن
جان باد فدای اوکه آورد عن وییکه نی شنید ازخاك عن
ولو خضبت منکاسها کف لامس لاضل ف لیل وف ده الم
اضان ما مختضب به وقد خضت الثی؛ اخضه خضا اللمس
امس بالید وقد له بلمسه معا بالضیم و الکسر میکو بد اکر
خضابکر ده شود از انعکاس او از کاس آن می کف مس
کتدد؟ وی هي اننه کر اء تشسود در هچ شب طلمای و حال
ان> بدسنش از عکس ان کاس ستار ده ود نورانی
و دبای )
هرکس که ند بدست جام می تاب کر د وکفش ازعکس یناب خضاب
درظلت شب ؟ نکند راءه صواب شهاده یکف مشعلهه مالساب
و میشاندکه ماد شسح ام قدس سر ۵ آن باشتد که
اکر خضاب کر دهشود با نکاس ابو ار و اتباس ادار کاس شراب
حست ذاسه که حققن دی و روج امدی است حنانک
تحقیق آن درشرح ست لها الدر ر کاس وی شمس دریا
کذشت دست ارادت مقبلی وکف کنات صاحب لک حسن
سب ٩۳٩ ست
احماد وفوت استمد اد عرص مساس آن کاس در امده باشد
هی اه کر اء شود در طامات احتیجات حجب طلبای» طسیی
و حال اک در دست وی ازاي ایو ار مزعکسه و اتار مقتسه نجمی
پاش از افق کرامت طالع و لءه هدات رو بالنحم هم مندون)
از ان لام :
ررباعه )
هر جن سکه داشت عاشق ازکینهوو درهیکدیه عشق عی کردکرو
کی درشب تبره کم کند ردکه کف دار د زقد ح عم هدات بر لو
ژ ه ال قدس سر ۵ 1
ولو جلیت سرا ع امه غدا بصیرا ومن راووقها عم الصم
حلت علالناء للمفمول ای اظهرت وکتفت راق الشمراب
روق روقا ای صفا وروافتهاا رو ها و الراووق الصیی میکو ند
اکر ظاهی کر ده شو د شران بذکور ظهو ری از اعبار مسننو زر
زر دنه کیک از مادر کورزاده باشد و دل برکوری حاو ند ماد ه
هي آننه ده اومنور شود واز دولت سای مرمور کردد واز
تاد و سعادت خو ای سمل ۰
( دباعیه >
چون می صفت جلوه ثانی ببد صددیده* کور روشنای بابد
ورزانکه رسد صدای_ بااودن او درکوش کراز کری رهانی باید
ومی شایدکه ماد غییخ ناظم قدس شره آن باشدکه
۱
سب ٩۳,۲ بت
اکر حلوم داده شود شراب صحت دای ر باطن وسر کور
مادر زادکه ازان و قتبازکه از آبای علوی وامهات سغلی زادهاست
دده پودش روحجه حق و سال مطلق سفتتاده است
هی اه بصر بصبرت او سنا شود ورشهود وحدت درکرت
تون کردد ودرجالی شلقه جزوجه حق نمشد ودراني
شده حزحال مطلق »خاهده نکند واز صدای صوت صیت
اصار شراب محست برراووق ریاضات شاقه و حاهدات صادقه
تااز کدرتعلق عاسوای حضرت ذات سای کردد کر اصلی
واصم جبی را کوش سین نیوش (کنت له سمعاً فی بسمع)
باز شود واز ا-عاع اسرار روحانی واخار ربای دراهتزاز اند.
( ربا )
عثق کین تودیده وکوش نوم ناداد زمایی زتوخال نشوم
درهر حه نظر کنم مات یم وزهرکه سفن کند حدثت شنوم
( راعه )
عشق آمد ورمن دردولت پکشاد هرکز ان در رویکس بستهمباد
هم سامعهرا تویت ی عم زد هم باصررا لمةٌ ی بصر داد
وقاد قدس سرء)
ولوان رکاً عموا ترب ارضها وف الرک ملسوع لاضره الم
هال مسا راکب اذا کان علی بعر خاصة والرکت احات
الابل دون الدواب عمته ری تیب ای قصدته دون من سواه
لته اه نکر ند و رامار از بات چهاز م صره ضر و مضر ه
سس ۱۳ مت
زیان کرد اورا ازباب اول والم القاتل بضم وطتح. مکوید
اکر میی شتر سواران قصد خا کوسی؛ زمنی کنند که شا آن
شراب بافت شود ودرهیان انشان مارکز نده نود زهي جشده
هیانه آن زهرش مضبرلی نواند رساند وحاشتی" شمربت
هلاک نتّواند جشاند .
( راعه )
باغیکه شصدعی ثشالی تاکش رویدکل رجت ازخس وخاشاکش
کرمارکزیده بکذرد ر خاکش آن خاك دهد خاصیت تر پاکش
و ی شان دک حاد شخ اطم قدس سره آن باشدکه اکن
جمی از دو لندان مخسار رختدان شوق سوار قصد زیارت
خاي هادی کنندکه ز.ءین اتمدادش «فرس ال؛ ان باد باله
افناده باشد وحال انکه درسلث نظم آن جم آفت رسیدةٌ بود
مار هس و هواش کز نده و زص افی" حب دسا جشتیده که
بانشان دم میافقت زند وقدم موافقت رد هرا آن زهس
زیانش ندارد وکزندی ترساند چه محت ان طائفه مارکز بدکان
نفس و هواراو زهي چشیدکان حبت دارا ریاق | کبرست
بلکه ازتریای ا کر ناقع تر.
( رباعیه )
قویکه حقث قباه همت شان تاسرداری سرمکش ازخدمتشان
۲راکه جشید زهرافات زدهر خاصیت ریاق دهد عبت شان
ویو
ولورسم الراق حروف اسمپا علی جین مصاب جن ارآه الرسم
رسم علیکذا وکذا ایکتب رفاء رقية افسون ؟
ردش از پاب
دوماصانته الصية رسانید اورا مصیت جر" الرجل جنونا واجنه
له فهو عجنون ولاقال مجن به میکوید | کر نقشکند تمویذ نویس
افسون کار حر فهای بام آن باده خوشکوار بر دشای بری کررفته
دیوانه هي اه هوشمند کردد وفر زانه .
ردراعه )
زانی درک شکه طیم خندان کردد عیبز وخرد هزار چندان کردد
بر جپهٌ دواه زنامش حرفی کرنقش کی زهوشنندان کردد
و می بو اند بودکه صاد شسخ اطم فدس سره اآن بش که
اکر عارف واصل وسشدکاملکه رقهدان مجنونان نفس وهوا
و افسون خوان ءصروعان حت دنباست فاصیل سیات
وعلامات شراب محبت داله را شل اصیحت وارشاد برجین
باطن ایشان که یه خبال روزنامةٌ امافی وامال است رق زند
هي اسه ازعلت آن صرع و افت آن حنون شان رهاند وازغوایل
ان عفو ظط ومامون شان کر داند
رباعیه 6
ان قومکه درعشق وولاسوستند بر خود در تزور وریا دریستند
درزاو به صدق و صفانشخستند وا زکعکش حرص وهوا وار ستند
سس ۱٩ مت
« وقال قدس سره )
وفوق لواء امیش لورق امبا . لاسکر من حت اللوا ذلك الرثم
مکوا. اکر رم زده شود اسم وصفت وعلامت وسمت
آن بادٌ خوشکوار ,رفراز عم سپاهی بسیار هی آننه آنرق ساه
نعنان آن عٍرا مست کرداند و ازظلمت تکنای هوشداری»
شان هاید .
( رباعه )
آن باده طل بکه کرنهی برکف شاه بت ساغی ازال زسرنید افسرجاه
درر علم جیش نکاری نامش درسایبهً ال مست شود جله ساه
ومیشاندکه صاد ناظم مجبش کروه عبدان وجاعت آنبوء
مستفیدان باشد و اد بلوای جیش صشضد کامل که ع و ار
در علو ءقام وهدات مر مقصد ومیام مان انطائقه اشهار
عامیافتداست یی اکر رم زد کالب حقبی (وربك الاکرم الذی
ع بالقل) برلوحجهت رو حانیت مشدکاملکه تفوق دارد رجهت
جسمانیتش سمات وصفات شراب محست ذانی» را محلات ذای
اختصاصی میاه مست کرداند واز وحشت هسی ,هاید
آنرق مس کسانترا که درحتاحاطت و طل تر ست آنکامنند و بعلاقة
ارادت و دققةً مناسبت در استفاضته کالات وا-تفاده مقامات
و حالات بکدل و کروی.
و۱ ات
رباع )
اریکه بدیداروی ازدست شوی انب که زر پای اوپست شوی
کرمی خوری زجام لملش باری ازشوهه چثم مستاومست شوی
( وقال قدس سره )
عپذب اخلاق الندای فهتدی با لطریق العزم منلاله عزم
ویکرم من ۸ یبرف الرد کفه ول عند الفیظظ من لاله حلم
خلقی عارتست ازهیاتی راسخ درنفسکه بدا صدور
افمال حسته یاسیثهکر دد بسپوات وتهذب ان ععبار نست ازتبدیل
اخلاق سیثه محمسنه وعنم توجه است شجمیم قوای ظاهری
ویاطتی مجانب مطلوب کرم کرما ازاد شد وهوکرم وحل حاما
بر دیار شد وهو حلم هید واز باب ششم حاد عله عاله حودا
جواغردی کرد بوی عسال خودازیاب اول مکود از دمامم
صفاتمی رهایدو عحامد احلاق میراد آن مدامه و شرت ان
ندعان مجحشل وحر مان مجلس اهل درا پس رای تاد وی
هن م درست هکس راکه ازست مس کی ار اد نش لك بو دهباشد
وعنان عن عنش سدست
,۱ ( ریایه )
یرك کند خوی دل ازاراترا پا کزه کند سبرتعی خوارالرا
راهی تاد بسوی عزم درست درجست مطلوب طلبکارانترا
و مین لسلت ان مد اه وشرت آنقد م دردار ه کر م یمد
بت ۱۳۷ سب
ناجواعردی که نه دست او بر شل وستخا توانا باشد ونهکف
اوباحر جود وعطا اشنا و همچنين یمین سیب پای حل بر حأیمی
فشار د احاکه سرد باد حشم له می ار د تکار یکه »لو صوف
بو دهباشد وهبرد باری معروف
ریاعه (
مد خ لکه شبوروز درم ایدوزد از حو دتی حود وکرم آموزد
وارا که نشست زابی آنش خشم ی نار ظلم وستم افروزد
(لامعه) بدانکه تهذیب اخلاق وتحسین آن با محسن عادت
ود بدان طریکه تفس پواسطة حسن ریت را
وملاز مت کت اصار سقوش آتار ختس مشقش کر دد وهثات
احالاق حستنه بو اسطه کر ار مشاهده در و ی مس سیم وراسخ شود
و عروق صفات دهه و اخلای سبله ازوی مستاصل
کردد وبا سور عقلکه »بان خر وشر عیزکند وحسن اخلاق
مهتدیکر دد وار ادت آن در دل او ندید آید وستکرار تصور آن
وعارست کل و حبت انهثای چند سید ناه در شین ار سام اند
وا ور اعانکه مجهت اعان باخرت اعتقاد ترتب واب کند
۳ اخادق حستنه و تصدرق وحود عقاب عاید بر اخلاق سیثه
ورخیر حریص کردد واز شر متزجر شود بواسطهٌ مواظت
| کتسات خر واحتنان از شر ملکات خمیده دز هس حاصل شود
و صفات ذممه زائل کردد ویا شور تو حبدکه سالك بمداز | نکر
رد۱ --
ج؛ ذات اورا ازخود فانی کرداند وود باق دل اوصش
داتشود و هس او مظهر صفات ردد از جر دات <د اولصدات
هی
حعق شود و تر از ن مره د در شنت هرک دشن معام ز سنض
ونعوت در مجاری صفات او حربان باد وحخلق باخلاق ا
یی بافتکه فوق آن یی سست ول ان معزلت زر سول اللهر |
بود صلی الله عسه و سل که حخطاب (وایكث اعیی حلق عظم )
مخاطب کشت و بمسدازو مس ناسبت واندازه قرب خو اس
امت اورا نصیی ازان کراءت شتد وفرق مان ان متیخاق
وسار متخلقان انستکه نصیب ابتان از حقایق اخلاق حز آار
ورسوم باشد وهتخلق لشو ند الاسعفی ومتخاق موحا. میم
حقایق اخسلاق متخلق وتف باشسد وها ناکه خییخ ناظم
قدس سره درن اسات اشارت دن مه اخم مکند
و یکوید ۰
و ریاعید)
یس خلمی از صفات خود سأخت مرا زان لت د لو از تواخت هس
و قال ندس سمر 6 13
ولونال فدم القوم تم قدامها لا کسبه ممنی مالیا الم
تال یرآ تال تلا ای اصاب و احله ثبل شل مخل مب
لصنی به مافه و الفدام بالفتح و التشدد مشله و اللم (۱
۱۵ ات
وقد لت فاها بالکسر اذا قلنها ورعا حاء بالفتح والشمال الق
۲ ام الشمایل کذا فی الصحاح السدم فاعل ال واللئم مفعوله
ومجوز العکس ابضا واکست شتفی مفمولین فاولهما ضمیر الفدم
وتانیما متی ثمابلها یکوید اکر رسد شخصی که میان قوم
خویش سلادت ونادافی وغاوت وکران حالی اشتهار ياه باشد
مو سدن اجه دردهان ار اي عی وکلو ی صرای اه کنند
تامی را بدان بکذارانند وصافیرا ازدرد جدا کردانند هی اه
حاصلکر داند آنبوسدنان شیخصرا اخلاق هیده و اوصاف
پسندده که مقتضای شرب آن وثر؛ مداومت روی است
حون حود وسیخا دجم و حا و غبرها.
3 ر یاعد 1
آن ساده که راه هو شباران کرد وزحهل طریق توبه کاران کرد
سر وش سبوی می اکر وه زند خاصیت وخوی می کساران کیرد
ژ رباعید )
ان ساده که ساخت طالممقبل او خاه در مضانه ما منزل او
خشت لب مرا حول زد وسه سردل رت روان ردل او
و ی شای دکه مساد شدم الوم عسبدی با دکه درفعارت
وی اس مداد «عر فت وقابلت عحت بو د سار ن اس مداد
و قاات شوم اشتات یأید اما :ور ان مت و معر فت از قوت
ممل رده باشتد و از «طرن خلهوز ره اشجاده و دی سرت
ست ۱۷ ست
مجهل وبلادت موسوم کردد وعراد بفدام کاهلی پاشدکه دهان
دم بت وسربوش سر مر فتست وعغیز مکند مان اجه
لاق استمداد ميد صادق وب عاشق است از حقایق ۶
ودقااق معرفت ومان آجه لاو ا-تمداد اواست لاق راو ی
مرساند وازنالاق تکاه میدارد پس حاصل معنی ان شودکه
اکر رسد مسعدی که هدوز اسرار نت وانوار معرفت
دروی لظهور ه سوسته باشد مای وس ار وت
واصل هی آسنه حاصل شود ماورا عن حدمت و رکت مت آن
کامل هيجه در استعداد او و ده باشد ازاسرار مت وانوار مغر فت
( رباعه 6
ای دل ک غافلان وی با کان کوی اکن زرهورسم هوسناکان خوی
خواهیکه زآلایش خود پالاشوی زنبار متاب ازقدم باکان روی
( وقال قدس سرء )
شولون لصفها فانت توصفها خی اجل عندی اوصانها علم
صفاء ولاماء ولطذف ولاهوی ونور ولانار وروح و لا جسیم
اجل عتی نم است دی اری ولانی قوله ولاماء واخوانه
هیالشامة للیس وخبرها محذوق ای الدامة صفاء ولس هنال
ماء فلایکون ذلك الصفاء صفا الا. وهی لطف ولبیهنالك هواء
فلانکون ذلك اللطاف لطف الهواء و کذلك هینور ولب ی هنال ثار
فلایکون ذلك النور نورالنار وهی روح و لیس هنالاجم : کون
رو حا متعلقا با سم و الهه ا» بالد قصی اضرورة الشسص میکو یذ
نت ٩۱/۱ نس
میکو ند مس | طالان مستءد وصدان «سترشدکه از ن مدامه
که درابیات کذشته شرح خواصش کفتی وبالاس قصاحت کوهی
اوصافش سفتی وصیی چند خاص باز کویکه انش عطش مارا
نشاند و فهم مارا پسرحد ادراکش رساند وحال آنکه تویکماهی
اوصافش دانای و بیان آن کاذنی بو انا میکوم اری من که
پرسضانه عشق وولا ومیرخرابات فقر وفنام حخواص آن عی
شناسا وباوصاف اودانام حز کفت وکوی آن می ته ندارم
ونجز شرح وبسط اوصاف وی اندیشه نه .
رباعیه )
کوتم همه تن چون سفن شنوم حر قکه نه وصف وی ودکشنوم
اوصاف می صاف نکومیدام آزوی کوع مدام وازوی شنوم
صفت آنمی انستکه همه صفاست امانه چون صفای آب
که بغباری کدورت کرد وهه لطافتست لکن نه چون لطافت
هوا که خاری کثافت ذیرد وهحنین همه نورست ه چون
نور آن شک باطلمت دخانی آمزشی باشید وهمه بحانست به
چون حان تعلق بادانکه باجسمش آویزیشی افتد
( رباعیه )
بالطلف هواست میوللکنتههواست آبش نتوان کفت ولجله صفاست
باشد هیه روشق ولی آنش نیست روحست ولی زظلت جسم جد است
(لامعه) معرفت حقااق محر ده اسطه بلعتبار جرد و ساطت
بت ٩۱/۲ س-
متعذر ست ز را که ادرال؛ ماحقاقاشارانه باعتارحقایق رده
بسطهاست فقط ونهباعتار و حود ماس که باعتبار اتصاف
حفابق ماست رحود و سوابع وحود ون حبات و
و پاعتسار ارتفاع موائم حاله بين الدرل* و مدرکاه یس آن
معرفت ی کی از حانب مدرله »تحقق نتو اند شد ومنالقواعد
القررة عندهم انالواحد والبسیطط لابدرکه الاالواحد والسیط
پس دانسته نمی شود ازهیچ می مکر صفات وعوارض وی
لکن لامن حث حقاشها امردة بل من حیث اما صفنات
وعوارض لذبك الشی و لهدا شخ اطم قدس سره درحکات
سوال مبدان وهستشدان مکوید وانت توصفها خبر وشکوید
وانت م-ا خببر وچون تعذر ان معرفت وادرالة ان سبت
گر داست مستف دک هنوز حکم اسب رکو مد و صفات دب از وی
تفع نشدء است اما نسبت بعاریی که ان حکم ازوی متفم
شده اشد ودرفرت بو افل عقام (کنت سمعه و لصمر ه) بادز فرب
فرااض عقام ران الله قال عیلسان عبده سمع اه لن جده)
متیدقق گشته معدر بست آ مه در حکات جوا ميشد واصل
و محدقکامل برلسان شیخ ناظم قدس سمره کذشتهاست که (احل
عندی او صافها ع ) سار ملاحله مطا هه حواب میسو الرا
بوده باشتد والا امجا که حق سیحانه الت ادرال ننده باشد
درقرب وافل با بمکس در قرب فرایض ادراله حقایق مجرده
بسیطه مطلةا عنوع نبست باکه متعلتقی عشیت اوست.
زا ات
ربایه )
ای کرده مخود اضافت علم ول علم وعحلت وده هه نقس وخال
جون حق بتو داننده ود یاتوحق هر نکته مشکلکه ود کردد حل
ودر قول شیخ ناظم قدس سره که (اجل عندی باو صافها
عل) اشارت با نک مسشدکاملرا که ازقد نفس وهوا جستهاست
واز حباله جب وربا بازرسته می شاید ,دک می ید که مک
(واما ننممة ریك قدث) با طالان مستمد ومیدان فسترشد
از رای تا کد رابطهٌ ارادتکه واسطة هی دولت وسمادنست
فضل وکال خودرا صرضهکند وحسن وال خودرا حلوه
عاید پلک او خود مداندکه آن فیا لته کال وال حضرت
ذو الال والافضال است که بر مس آت وجود او نافتسه است
وحقیقت خود را بان ءتصف بافته پس عد آن کال وعض
ان مال محشقت عض کال وعد ال حضرت حق باشد
سیحانه ما اعلی شانه وما اجلی رهانه
ذربای )
کاه که فتد مجانب خود نظرم ناظن نبریکه من زخود رهورم
درطلمت خود چال حق می تکرم وزنخة خود کال حق می شهرم
7 وفال قدس سره )6
حاسن تبدی الواصفین اوصنها فصن فپا منم النژ والنظم
هدام الطر دق و هداءله و هداه السه کلها ععی و ال دی
بت ٩۱/2 سب
عود وراراه والضمی فی لوصفها و فا لامداءة وحعله عض
الشار حبن نحاسن والاول احبن و ماسن متداء خره حذوف
ای لب حاسن مکو ید مس آن مدامه راست صسفات زشنده
و خواص فر ده که باعث می اند وراء مینعاسد. و اصفان عارف
ومادحان و اقب را بو صف کال ا وکفان و کو هس مدحت او سفن
پسدرشان آن مدامه ازان و اصفان بو اسطهُ ان صفات اطفه
ومعانی شرفه خوب می آید کلات «نثور و بسمت (انمن بیان
لسیترا) ار دسام عی باند وه-تحسن می عا.د سخان متظوم
و درسلك (ان من الشعر کنت) انتظام میکبرد
ژر رباع )
چون یز صفات حسن خود بر ده کشود و سافارا وصفب ود راه عود
کرخود مثل داشت «خنشان لطفی صد لطف دکر رسر آن لطف نرود
زرا )
مرکسکه «وصف ی زبان پکشاید حسن سفن خویش بان افزاید
وصف هه چیزی سفن ارا ند ون طرفهکه وصف می سفن اراید
وفال قدس سره )
وبطرب من ۸ درها عند ذکرها کشتاق نم کلا ذ کرت نم
طرب ص الفر ح دمن الزن طرا وهو طرب و طروب
سبکارشد ازشادی وازاندوء ازباب -جم وقالسحاحالطرب خفة
تصیب الانسان لهدة حزن اوسرور وابضا فیالصحاح نم بضم
اللون سم احصسءة قوله و بطر بالبیت اما عطف علیالبت السایق
نت ۱۷۵ ت
او عطلف قصة عبی فصة کالست الایی اعنی فوله وقالوا شرت
الا ابیت و الضیران لامدامة اوعلی خلة حسن فا او علی
حجلة دی اواسفین وعی الفسدرن ان اما لامداه2
وحئئذ لاد من تقد ضمی عاد الیامحاسن لاربط ای عنند
ذکرها ا ای لت ماس واما للمحاسن و ۷ الی تقد ر
الضّمیر مک و بد سکار میشود و سقر ار م بکردد کی که آن ی ر |
بدیده است وحاشیی ادر ال حقبقنش مش اه تردیك راندن
ام وی رزان باشندن آن ن ازز ان دگران جنانک عاشق مشتاق
در زاو ه مد وفراق از ناد ءعشوق حود در اهتراز مي آید
ووحد وطر نت وی ازان می افر اند.
رباع 6
وران غم از ز کری اباد شود وزند بلا و حنت ازاد شود
هرچند نداندش کی جون شنود امش زساع نام اوشاد شود
و یی شایدکه ماد 2 شخ اظم قدس سره آن بو ده باشدکه
چون طینت ادمی رادر بدایت فطرت باب بت سرشته اند
و درزمین استمداد و قا لت او مخم عدق وحت کفته هی کا که
طان عبارت بازان اشارت سری ازاسرار جست بارصی
از رموز عشق ومودت شنود هي اسنه بآن سراصی ومحی جلی
متذ کر شود اکرچه مرها بسبب تعشقات صوری ومعنوی
ازان سرغافل بوده اشد و واسطه تعلقات دی ودنوی ازان
معبی زاهل.
سب ٩۱/۲ سب
( رباعه 6
هر که که ازان حسن رون زاندازه در *هر وود من ند آرازه
صد درد قدم در دم نو کردد صده داغ کهن بر جکر من تازه
3 وقال قدس سره )
وقالوا شربت الائم کلاواها شربت الق ف ترکها عندی الاثم
الا الذنب وقد تسمی ار اماقال (شربتالائم حنی ضل
عقیی) کذاك الامم بذهببالهقول مکو ند کفتند قاصران از فهممعانی
در ضمن صورت و عاحزان از ادرال حشاق در بای ما زکه
صاد بان مدامه که در صدر فده شرب ان اقر ار کردی
ودرسار اسا تاز خو اصو نار اناخار عودی خر س تک در لفت
ازان بائم تسیر اند ودرشریمت شارب انرا بائم عبر کنند
وشارب ان مستعحق عدات و کال دس ردع و منم ان مع ۳
کندکه کلا وحاشا که منهرکز ازانعی اشام باباشمرب آن ارام
من شراب از جام محبت نوشیده ام ودر مداومت برشرب آن
کوشیدهام ترل؛ ان شراب نزدنك من کذاهست و تارله شرت
آن دو ر از مشرت هو شمندان اک
ر یاعه 4
جزدررهعدق رغ ردن کنهاست جز شارع *ضانه سپردن کنه است
کفتی کنپست باده خوردن حاشا درمذ هب ماباده مخوردن کنهاست
سب ۷۷ سب
هنیا لاهل الدی رک سکروا ها و ماشروا منپا ولکنپم هوا
هن الطمام نو هناء وهناءة وهوهتی کوارنده شد طعام
از باب ششم و الدیر مسد الصاری ودر مصطلیحات صوفیه آنرا
عار ت ازعاانسانی داشتهاند هت بالدی ؟ اهر ها ادا ار ده قو له
هنیا صفة مصدر حذو ف ای ایشرب اهل الد ر شر با هی مکو مد
خوشکو ار باد بادة میت ذانیه «توطتان متوسط اطال دی علل
انسالیراکه شرب آن باده از پس بردهای افسالی وصفاتی
بسار مستی عوده اند واند ی ازئقل بار وحود وهستی اسوده
وحال آنکه هنوز جون منهان ازصرف آناده حرعه نخور دهاند
ولکن قصد واندشةٌ آن کر دهاند
( رباع )
آیما که بای خ می پست شدند نارده ساده دست ازدست شدند
بك جر عه تخو ردهاندلیکن جوکذشت اندیده می ردل شان مست شدند
( وفال قدس سره )
وعددی مها نشوة قبل نشأتی ممی ابداً تبق وان بلی العظم
النعوة الفتح السکر وزهم بمضیم اه سمع فیس» نشوة
بالکسر نعا الفلام نعاء ونشاة و نشاءة ماد کو دله از بابچهاز م
بلی بلی وبلاه کینهشد از باب سم یکوید تزديك منست ازان
می مستی ر هستی من مقدهم ونشوه بش ازنشاء من در ن
۱
سم ۱۱ تحت
1 وبا من حاودان آن مسی ماد اکر جه استخوامای « که
قوام تن واستحکام پدن بدانست قرساید
(ز رباع )
رمن زوحودمی نشان ناو ده عشقي تو شراب و دی ۶و ده
زانی باتم زود خویش اسوده کرخود شود استوان منفرسوده
( وفال قدس سرء )
عك بپا صرفاً وان شثت منجها ضعدلك عن ظلم البیب هو الظلم
شمراب صرفی محت غیرعزوج مج الشمرابمزجاً بیامیخت
شمرارا از اب اول العدل ههنا ععنی العدول عدل عن الطر دق
عدو ۹ کشت ازر اء از ات دو الط الفتح ماء الاسنان و ر شها
تللمه ظلما و طلما ستمکرد بروی از پابدوم مکویدکه بر توبادکه
درانکوشیکه آنمیرا صرفوئی وا کر صرفنوانی وخواهی
۹ روج کردای باز شیحه زلای که ازلب و دیدان معشوق مي
روج ساز و مدول ازان حودرا در طلمات ظ وسم منداز
رباع )
جامی اب کرچه ای باده کار تم است بتطی ازکفب آرا مکذار
ورتاب می تلم نداری آق به کش چاشن* دهی زوشین لب يار
باد ای حب عاشسق و مس یلد صادقک دوست کری و دوستی
زری حضرت ذات رفیم الدرحات را علاحظه صفات حال
۱۷۵ ام
با <لال و مطالیه صدور ار وافمال چه محسی که ه از محض
ذات انکخته شود وبشواب اعیاض و اعواض آمبیخته کردد
متعلق آن فیاطققه نه ذات ود بلکه امیی باشد ازهتعلقات
ذات وکدام غبن ازان فاحشتر وخسارت ازانموحشترکه وب
اصبی و مطلوب حقی را کذاری وروی ارادت در محو بان
طفل و مطالب جازی اری.
( رباعه )
تاچند ای دل بداغ حرمان سازی خودرا زحر وصل دوراندازی
ممثوقه قابکرده بازازرخ خویش و آیی وعشو, بانقابشس بازی
واکر اجه استعدادنو ظهور حت دای وا ناشد
و.تترب عسذب و ازکدر ملق عاورای ذات صافی نه باری
از حت اسما وصا نک من وهی عین داست عدول مکن
واطن خودرا بتاسهٌ تعلق بافعال و ار معلول مکردان.
( رباعه )
آنمه که وفا ومهر سرمایهٌ اوست اوج فلك حسن کین پا اوست
خورشید رخش کروکر نتوانی ال زلفسیه نکرکه همسایةٌ ادست
و دونکها قاان و اسعلهابه علی نم الاغان فمی با غنم
دونکیا ععتی جریا الا ستیحللاء طالب الظهو ر و امالاء
وان جم تقمة وهی صوت لات زمانا واللحن ما رکب من
7
نم فعنی قوله عی نم الا ان علی تن شکب منهبا الاان غنم
امال غیا نغخیمت کرفت مالرا ازبابسم والقتمههنا عمنی الغنمة
واول الضمیر ن احرورن لبحان واسای للالان و ماعداها
للمدامة مکود آن میرا بستان درمسخانه مستان وی برستان
وطالب حلوه او اش دان مخانه در حلوه کاه حام و جانه
رنفمات خوش ولهنای دلکشکه شرب آن میباطب اان
وحسن لغ میغو بست ومقتم .
( دباي )
مدانه نشين يکوشة مضانه ین جلوهه می زساغی واه
میخور که نیت است ای فرزائه با نئمهٌ نی ترانه مستانه
ومی شادکه ماد شیخ ناظم قسدس سره خانه مجلس
کاملان مکمل و کت عارفان صاحب دل باشدکه شراب عشق
آغیا نوشنه وید حت آنجا فروشند وم واحطان هی چه سیاع
آن منتج دوی شود با مهسج شو تیک دد از انفاس شرشه از باب
کال واشارات لطفه اجاب مواجد واحوال و یات و نات
قرآنی وکلات بارکات تتزیل آسانی واذکار غفلت زدای واشعار
حرقت فزای و مهای درد اسز وترانهای شوق انکز وحنتذ
مقصود ازییت تیه باشد بر آذکه ترییت صفت بت و,رورش
معیی ارادت حزدر مت انطا نفه +تصور ست ودولتحصول
وسمادت وصولبا ترا جز مشاهده حال واستاع مقال انکز وء
ست ۱۸ -ت
طر دق دکری . یس رطالب صادق واجستکه تاجان دارد
داين یت ان جاعترا نکذارد ودولت خسدهت وملازمت
ان قو مرا مت شهار د
( ربا )
ای آنکه به ندار وکان درکروی ال به که بکیش عشقبازان کروی
عاشق شویارحدیت ایشانشنوی عاشق چهود باکه هه عذقشوی
( وفال قدس سره )
قاسکنت. والهم وم عوضم کذاث یسکن مم الم ام
سکن سکونا ارام کرفت وسکن الدار سکونا وسکنی وسکنا
ندست آدز خاه هيدو ازیاب اول الهم اطزن و الم هو م
وقو له و الهم مصفوع عطفا علی الضمر الستکن نی سکنت
او متصوب علی انه مفعو لمعه مکو بد می فش میبوش و غمات
دلکش می نو شکه نمی هرحکرز کزمان درك.کان باهموم
و احز ان ارام یافت ونم نکدم پاطیب اان و نغ یکجا مقامکر فت
( رباعه 6
خواهی زفلك نه غصه یی ونه نم درمیکده مینوش باان دنم
دور فدح وغصه دوران یا هون نم وم نشود چم عم
(لامعد) هیکرا نمی رسد با اندوهی ازفوات مطلوی تواند
بو د با اصات مکروهی و لاشك حب دات را هرد ودات متقا مه"
وب و افعال و ابار متخالفه هترنره ران مطلو لست وصغوت
سب ٩۸۲ سب
اساءت اوعین احسالست و ادلال او باعن از بکسان. جر ماد
یوب اورا ماد دیکرنیست وامی برخلافی ماد محبوب
متصور بی. هي جه درح وحود آید باصاد او موافق باشد
وهی چه یکتم عدم کراید با مصود او مطاسق افتد امانه فو ات
طلوب سورت بندد وله اسابت مکروء پس نم رین خاطر
او تواند کشت ونه اندوء .
ژ ربا )
تادل ارادت تو شادست صیا اشساشه رطیق صادعست با
2 رباع» 6
آننیس تکه منعیش جیان*واهم دولت مر جاودان *ضواهم
اندية خواستا زدل کردم پا چمزیکه دل توخواهد آ *عواهم
زر رباي )
نی وهم وخیال باشد انا که منم نی رنج وملال باشد امجاکه منم
کار د وحهان وفق دطواه منت تم راجه محال باشد افحا که ی
( وفال قدس سره )
وق سکرة مها ولو مر ساعة ری الدهر عیدا طائعاً ولك الکم
۱
۱
و را ایعاش زمانا طو لا از بابسيم والراد ههن:ا بعمر ساعة
مدا طاعه وطاع له طوع و بطاع طوعاً و طواعة کردن دادش
از باب اول و چپارم حکم بن القوم حکما وحکنا وحکومة
السکرة مس ۵ سس السکر مر الر حل باکر لع«ج+ر گر
ُ
سرا
وهو حا؟ وحکم حکم کرد مان ميدمان از باب اول مکوید
ودریك مسی ازان باده خو شکوار وا کر جه عقدار ساعتی باشد
از روز کار سی روز کار را ده فرمان ردار وخودرا خداوند
فرمان کر ار .
( راعه )
خوش انکهمیکروکنزنده خویش اجم کی وقت را کنده* خویش
چون مست شوی زنندهیبرهی بای همه روزکار رابنده* خویش
(لامعه) حون سالك درهقام فنا ی الله والقاء ه بو اسطه
اسئیلاه مسق شراب میت ازیار هستی وادیار خود ,دستی
خلاص یافته باشد و بشرفی خلمت اه حقیتی که (من قتله حبتی
فانادته) اختصاص کرفته تم رفات حضرت حق را سیحانه همه
«ضاف شود ضد وهه موحودات را مطیع اصر فات حود
اد ز راکه تصرفات فانی مستفرق بست الاعبن تصرف حضرت
حقسحانه و تصرف حق تصرفیاست کامل وهمه مو حوداترا
شامل .
( رباع )
ممشوقه زروی خوبشتن ردء کشید درسی؟ اومی» من وار سید
جون من همه اوشدم دلازمندید هر فءل و تصرف که آز و کشت ید یف
( وفال قدس سره )
امش ابا ان ماش سا وم مت عکر) باه ار
بت ۷۸ سب
عاش عدتا و عبشة ومماشا ومعيشة رست ازیات دوم ها
من السکر ومنالمتق جوا هشار شد ازمستی وازعشق ازباب
اول مات عوت وعات موتا وئانا وميتة عرد ازباب اول وسیم
فای فلان بشد ازدست من نلان وفات الوفت بکگذشت و قت
از اب اول حز م حز ما استو ار کار ی کر د از بابدو م 5و له صاحا
نصب عل الال من فاعل عاش وقوله سکراٌ ما نصب علی انه
مفعول له لقوله | عت میکوید چون سرمایهٌ هی عیشی تصرفی
در موجودانست وتساط رکاشات و آن ممی جنانکه دانستی
معحصر در سی و «قتصس در کی _ر سی لس هی که هش.ار ی
کر د واز آن شراب حرعه جشید ازعیش دسا مر ندد
وهیکه بدان عی دست نرد واز ان ی مست رد طریق عقل
وفراست رفت وسسل حرم و کاست لسبرد .
( رباعه )
نکو زثراب عشق هشبارنشت جام طربش زسنك ادبار شکست
و آنک سکه ازن شراب سر مست گرد درعشق طربق حز مرا کار دست
رلامعد) هیدوق وحضور وامپاج وسرورک شحه حصول
صادات دروی ووصول ستادات اخروی باشد با عره حفق
ععار ی رو حای وکلات انسای در جنی اسملاله درعین جع
واستفراق دره فا که بر محبت ذالی ومناسبت اصلی »ترتب
مدشو د و م-تحقفر <و اهد ود ومستنکر خو اهد عو د +س حر مان
- ۸
زدءکه ان دولنش دست دهد وان سیمادنش روی عاید
از حققت زندکای جه ره حو آهد داشت و از کل پحت
وشادمایی چه عتع نواند یافت.
رباع )
دورازدر وکر عثل سلطانست هر عیشسکه مکندرو تاوانست
آمجا که کدایان درت سود رند سرماله خبروان همه خسرانست
وقال قدس سره 6
عیی نفسه فلييك من ضاع مره وایس له فا نصیب ولاسمم
بی بکاء وی بالد والقصر بکرست ضاع الشی» ضيعة
وضیاعا ضایم شد چیزهیدو ازباب دوم السمم النصیب والتصیب
اظ دن الشی میکوید بر خود اید کریست وماتم خود بباید
داشت اراک نقد حیات وسرماٌ اوقات خود ضایع گذاشت
و انراوسله میبرستی وواسطة عخودی ومستی نساخت وحصیل
جرعه وتکمیل ره ازان نرداخت.
رباع )
سرمایهٌ مر بپرعی خواهد مد ی ی خوردن مر ود مايهٌ درد
هرک سکه زمی *مرخود برهنبرد کوخون بکریکه مر خودضایم کرد
(لامعد) مقصود از آفر نش عا و جود نی ادماست و مطلوب
از و حود ی ادم معرفت و حت حق شدس و دمظم که دو لت
ایدی دان منوط است وسعادت سرمدی دان مبو ط واعظم
وا
استاب | کتساب ممرفت وت نقد حبات وسرمابهٌ اوقات
وساعااس تکه جون طالب لیب آنرا عواظت بروظاش طاعات
ومداو.ت بر مساميم عادات .ع الاو حسه الم واحلاص
السة عل الدوام و فر نم القلب بالکلة عن الاعیاض الدنسة
دنو ة بل عن جمم التعلقات الكونية مصروفکرداند سامه
عنات باستشال او اید وسل هدات روی او بکشاید دل او هط
انوار معرفت شود وجان اوخزن اسرار مبتکردد و خلمتهای
دولت ادی درو بو شاد و تارسای سعمادت سرمدی
رو افشانند خاعت احوال وی ازغرامت مصون ماند وعاقت
افعال و اعمال وی ازحسرت وندامت مامون کردد واکر عاذ
باه رخلاف ان ناکاه ابلهی که اگه یکه دید بصبر تش
تکحل هعدات مکحل شده باشد و ظلءت حهالنش سور
درات مدل کته هه لذانرا در عتسات حسی منتحصر
دارد و همه راحات را رشهوات میمی مقتصر شمار د ایام حباتر |
سرمانه استفای مناهی داند و حاصل اوقات را براله استقصای
ملاعب وملاهی کرداند واخر الامس از نقحات ریاض لطف
وحال مپره ادیده واز رشحات اقداح قرب ووصال حرعه
باچشیده رلب له حسرت دردل ژفیر نت زر یه داغ
خران دردده آب حرمان راء عدم رکرفته بازبایی از کار
رفته زبال حالش این رم آغازد وان رانه بر دازد .
نت ٩۸۷ سب
رباعه )
افسوس» وقت کار ازدست برفت اسیاب وصال باراز دست رفت
در معرض بکدولت ایا شده صد دولت پابدار ازدست رفت
رراعه )
از جام احل زهر چشید م دریغ وزکاخ امل رخت کشیدم دریغ
ازراحت فای برد م امد دردولت باق رسیم دریغ
حای آن داردکه خا کان ازحرمان آن نحدیدء ناله؟ حسرت
بافلالء رسانند وافلا کان ازخذلان آن ماتم رسیده سرشك
ایدوه وت رخاله افعاسد.
رباعیه )
آثرا که زفرقتتو جان فرساید._ وزنوك موه خون چجکر پالاید
کرکوه زدرداو اد ز ساد ور نك محال او آیگر ند شاید
( دباي )
هرنجزده کز طالع واژون کرید و زفرقت آل دلب موزون کرید
با کوه کر اندوه دل خود کوید هر شعه شود جثم و روخون کرید
(حاعتقالاعات) الهی هر چهدر دلها کشت ار زبانما کذشت
بست مار ۱ رادای شکر آن فر صتده وا کر درعیداد کذت
و فسادست از قصو ر اهلت و هصان قابلت ماست ررماحسن
محاوز وغفر ان منت» .
مب ۱۸۸ س-
رباعه )
فمل که زنست موجب شکر وئناست کاریکه زماست مايهٌ جرمو خطاست
جز خیر وکال نپست انجاکه تویی فاله شریکه هست ازجانبماست
باستفراق درشمود کبریای خود ۰ستفرقکردان آنجا که هکس
فش قصو دی کر 2۵ وطر اق ودی سبرد فله" مقصو د مایو و
وقات مود مانو باش
رباعه )
از زندکم دک" است موس رزنده دلان بی توحراءست نفس
خواهد زومقصود دلخود هکس جامی ازتو*مين ترا خواهد وبس
عاقت اص مارا از غابله ضراعت نکاه دار وخاعت عمر مار |
از امه حممرت وندامت دراه آور تا نشبی باقیست اما فضل
ری عای ۰
رباع )
ایسنم تولظه لظه ازخامةً کن صد نقش نوانکفته رلوح کین
خواهم که شود يفة مر مرا ریاد تو ختم وشد رن خیم سفن
بفات رسید ونهات اتجامد روش قل تبزکام وچنیش خامه
۱۸۵ -
یارام درقطم میاحل رسب ان لو امع وطی تازل تالف
ان بدایم ی تارخ هم من یذ ارباعية علی سبیل الاعا
و الَعمة.
و رباعه >
بو دعوی فضل حای ولاف هنر درستك بان کشید ان عقد کهر
وان لظه که شد عام آوردیدر نار مه وسال وی ازشثپر صفر